باران خلاف نیست
لرزم گرفته بود. خواستم ماهی ها رو هم با خودم بیارم تو که گربه نخوردشون٫ اونا اما با چنان شوقی توی آب شنا میکردن که حیفم اومد عاشقانشون رو خراب کنم! دیدم حتی اگه خورده بشن بهتر از روزمرگیه!
ببار ای بارون٫ ببار
سال جدید
عید همه مبارک
آرایشگاه
و اما بعد...
دیشب برای دادن صفا به کله عزیز خود به «آرایشگاه» | «پیرایشگاه» | «سلمانی» مراجعه نموده بودم. در حینی که آقاهه داشت روی کله من عملیات انجام میداد به یاد گذشته افتادم. من از روزی که پا به این جهان فانی گذاشتم از آرایشگاه می ترسیدم. شدت این ترس نامعلوم به حدی بود که حتی سریال آرایشگاه زیبا هم برای غلبه بر آن کاری از پیش نبرد. یادش به خیر تا کلاس اول دوم راهنمایی تو خونه و توسط پدر یا دایی عزیز موهام کوتاه میشد! البته نه که پا نگذاشته باشم تو آرایشگاه! چرا، چند دفعه در معیت خواهران عزیز در عنفوان کودکی رفته بودم آرایشگاه٫ منتها برای سیر آفاق! خلاصه نمی دونم چی شد که آشتی کردم و ماهی یه بار میرم پیشش! البته لازم به ذکر می باشد که دایی من در زمینه آرایشگری تخصص زیادی دارد و حتی چند دفعه به رنگ آمیزی موی مادر و یکی از خواهران عزیزمان همت گمارده است!
پایان پیام
پی نوشت:
1.دیروز مرتکب یک دستگاه تصادف شدیم که البته قصور از رقیب بود!
2. مجددا مراتب اعتراض خود را به وضعیت موجود در مقوله اینترنت اعلام داشته آن را به شدت محکوم می نمایم!
شب بخیر کوچولو
قصه ای که امشب می خوام براتون تعریف کنم اسمش هست : تصمیم کبری! کبری یه دختر خوب زرنگ بود مثل شماها! اما یه کم شلخته بود! کبری قصه ما به خوندن زبان انگلیسی خیلی علاقه داشت! برای همین مامانش براش کتاب504 رو خریده بود.
یه روز که کبری توی اتاقش بود مامان صداش کرد!
مامان: کبری جان بیا اینجا باهات کار دارم عزیزم.
رفعت خانم (همسایشون) اومده بود خونشون!
کبری: سلام
رفعت خانم: سلام به روی ماهت، خوبی کبری جون؟
کبری: خوبم، ممنون.
مامان: رفعت خانم می خواد واسش از روی کتاب زبانت بخونی!
رفعت خانم: آره کبری جون، مامانت برام تعریف کرده مثل بلبل انگلیسی صحبت می کنی.
کبری: نه بابا اونقدا هم خوب نیست، ولی باشه الان می رم کتابمو میارم!
بچه های خوب توی خونه، کبری رفت توی اتاقش. اما هر چی دنبال کتابش گشت، اونو پیدا نکرد. به نظر شما کتاب کبری کجا بود؟!
همینجور که کبری داشت دنبال کتابش میگشت یهو یادش اومد که دیروز عصر رفته بود زیر درخت سیب توی حیاطشون و کتابشو هم با خودش برده بود که بخونه! اما یادش رفته بود بیارتش تو! کبری پرید توی حیاط. اما بچه های گل، کتابش خیس خیس بود! آخه دیشبش بارون اومده بود! کبری همونجا تصمیم گرفت که دیگه وسایلشو همیشه بزاره سر جاش!
خب بچه ها برین بخوابین دیگه! فقط همیشه یادتون باشه وسایلتون رو جایی بزارین که بعدا گم نشه، یا آسیب نبینه. آفرین دخترا و پسرای گلم. تا یه شب دیگه و قصه دیگه شما رو به خدا می سپارم. خدااااااااااا نگهدار
گنجشک لالا، سنجاب لالا
آمد دوباره مهتاب بالا
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی...
جنگل لا لا لا لا
برکه لا لا لا لا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
لالا لالالایی لا لالایی لا
عکس های مرتبط:


آب
چند شب پیش از اونجاییکه خیارشورمون تموم شده بود٫ خیار شور خریدم! قبلا توضیح بدم که خیار شور از بچگی علاقه ویژه ای به من داشت و خلاصه عاشق من بود.
از این واقعه (خرید خیارشور) چند ساعتی میگذشت و ساعت حدودای ۱۲.۳۰ اینا بود که وارد آشپزخونه شدم و طبق عادت مالوف یک عدد خیار شور را در دهان نهاده و خوشحال و خندان شروع به خوردن نمودم! شیر آب هم داشت چیکه میکرد٫ اما من توجهی به آن نکردم. هنوز ثانیه ای از شروع این ماجرا نگذشته بود که احساس کردم یک فلفل قرمز تو دهنمه! در ابتدای امر فکر کردم در اشتباه به سر می برم! اما دیدم نه اشتباهی در کار نیست!
پس پریدم یه تیکه نون برداشتم تا با اضافه شامی که مونده بود بخورم٫ بلکه مزه دهنم به حالت عادی برگرده! لقمه رو که شروع کردم به جویدن دیدم دهنم داره تیز تر میشه! این که از اون خیار شور هم تیز تر بود!!! در این لحظه سعی کردم تمرکزم رو از دست ندم و ببینم بهترین راه چیه؟ نتیجه این بود: هیچ چیزی بهتر از آب نیست! در نتیجه آب خوردم و خوب خوب شدم!
حالا بیاین نتایجی رو که میشه از این خاطره گرفت با هم مرور کنیم تا دیگه کسی دچار این قبیل مشکلات نشه!
۱. در هنگام خرید خیار شور مطمئن شوید که فروشنده به اشتباه خیار تیز به شما نیندازد.
۲. اگر دیدید جایی شیر آبی چکه می کند٫ حتما آن را محکم کنید و اگر باز هم چکه میکرد به یک لوله کش مراجعه نمایید.
۳. قبل از خوردن هر چیز حتما آن را بچشید.
۴. مورد ۲
۵. در این لحظات دست و پای خودتون رو گم نکنید٫ مثلا اگه من یه مقدار هول شده بودم پارچ آب رو اشتباهی روی سرم خالی می کردم!
۵. آب مایه حیات است.
۶. در مصرف آب صرفه جویی کنید.
در پایان لازم می دونم از شرکت آب و فاضلاب کشور و به خصوص مهندس جویای نام مدیر عامل آب و فاضلاب کشور که اسپانسر و پشتیبان این پست بود تشکر کنم٫ چرا که اگر حمایت های بی دریغ این عزیزان نبود ما شاهد این پست نبودیم.
همینطور خانواده عزیزم و به خصوص مادرم که در طول این مدت دوری من را تحمل کردند و همیشه پشتیبان من بودند.
پایان
اسلام در خطر است...
پس اینترنت رو خاموش کردم و کاغذ قلم رو برداشتم! متن نامه رو در ادامه می تونید بخونید!
جناب آقایان قوه قضاییه و اطلاعات
با سلام و تحیات
از آنجا که جمعی از مزدوران غرب زده و نادان های فریب خورده و ایادی استکبار با برپایی مراسمی که قلم اینجانب شرم شرح آن را دارد سعی در مخدوش کردن فضای جامعه که به حمد خدا و تلاش مسولین در مسیر پیشرفت قرار گرفته داشته اند، لذا از آن جنابان تقاضامندم که دست اندرکاران و برگزار کنندگان این مراسم ننگین را دستگیر نموده ضمن اعدام، آنها را به حبس ابد در ملا عام محکوم نمایید تا دیگر کسی جرات انجام چنین اعمال خلاف عرف را نداشته باشد.
پی نوشت : http://www.yazdfarda.com/news/11084.html
کمربندها را ببندیم!
خلاصه در ادامه این تفکرات تصمیم گرفتم دفعه بعدی که سوار ماشین میشم کمربند رو استعمال نکنم ببینم چی میشه!
خلاصه به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم! به اولین چهار راه که رسیدم آقا پلیسه با دست اشاره کرد که یعنی ببند کمربندتو! منم سرمو تکون دادم که یعنی چشم، ولی نبستم!
هنوز صد متر از چهارراه نگذشته بودم که یه آقا پلیس دیگه واسم دست تکون داد که یعنی وایسا! پیاده شدم دیدم داره جریمه می نویسه! بدون هیچ اعتراضی جریمه رو گرفتم و سوار شدم و به طرف مقصد راه افتادم، ولی باز هم بدون کمربند!
البته شانس آوردم دیگه پلیسی منو ندید که بخواد جریمم کنه!
البته بعد از این تجربه تلخ جواب سوالم رو حداقل در مورد کمربند فهمیدم! (بازم تاکید می کنم منظورم کمربند ماشینه ولاغیر) اونم اینکه اگه به فکر جیبتون هستین و نمی خواین بی خود و بی جهت خالی ببینیدش از انتخاب شیوه مرگتون صرف نظر کنید و به قوانین احترام بگذارید!
من، باکلاس، توهم!!!
در راستای همین تولدها جمعه شب رفتیم خونه علی اینا تا سالگرد تولدش رو گرامی بداریم!
قبل اینکه مراسم منعقد بشه ما مثلا رفتیم پینگ پونگ یا همون تنیس روی میز بازی کنیم! اما بعد از دقایقی بازی رو تبدیل کردیم به تنیس زیر میز و بعدشم بیس بال و آخرشم تنیس(زمین بزرگ)!
بعدشم که رفتیم انواع اقسام عکس و فیلم از خودمان تهیه کردیم برای انبساط خاطر آیندگان!!!
کادو و کیک و شام هم که از اجزای لا ینفک اینجور مراسم هست!
خلاصه خوش گذشت، مخصوصا تیکه آخرش! حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!
امروز CDهای ubuntu رسید! فکر نمی کردم با TNT بفرستن! خوشمان آمد!
از بس پستچی واسم مجله خارجی آورده (مجله های تبلیغاتی که مجانی هستن) فکر می کنه من خیلی خفنم!
چند وقت پیش یه مجله تخصصی چشم پزشکی به اسم Euro Times واسم اومد! در ابتدای امر مقدار متنابهی تعجب کردم! اما بعدش دیدم این که اصلا مال من نیست! مال دکتری به نام علیرضا رئوف بود که خونشون یه کوچه اونورتره و به دلیل تشابه اسم و فامیل این اشتباه رخ داده بوده!
تازه در این لحظه بود که من متوجه دو نکته شدم! اولیش پی بردن به تسلط بالای پستچی به زبان انگلیسی بود!
دومین مسئله ای هم که برام روشن شد میزان خفنیت و با کلاس جلوه کردن من بود، که انگار مقصد هر چی مجله و ژورنال خارجی که می رسه به دست پستچی منطقه، خونه ماست!
وای عجب توهم شیرینی!
پی نوشت : امروز شامپو بچه زدم به موهام! (در این مقال منظور از مو ، موهای بسیار کوتاه در حد یک سرباز آشخور و یا به قول دوستان یک حبس ابدی می باشد!)
Happy Birthday
جمعه ای که گذشت مصادف بود با این امر مهم!
همین!
میانترم

الان هم مثلا دارم خودم رو واسه امتحان فردا آماده می کنم!
در پایان توجه شما را به عکسی که هم اکنون از محل مطالعه خود تهیه فرمودم جلب میکنم! بساط شب زنده داری کاملا مشهود می باشد!

حیاط جنگلی
اسمش رو گذاشتم حیاط جنگلی! تقریبا هیچ جای خاکش پیدا نیست٬ چون تقریبا همه جاش سبزه و پر از گل نیلوفر (از اینایی که تو برکه ها هست نه ها! اونایی که تو خشکیه!!!
) یه صندلی هم گذاشتم گوشش و بعضی وقتا میرم میشینم کتاب یا مجله می خونم! خیلی با صفاست!
امروز که رفته بودم چند تا عکس ازش گرفتم که بزارم اینجا! ۲ تا اولی رو نزدیکای ظهر گرفتم٬ بقیش رو عصر!
گل نیلوفر
اینم نیلوفر یه رنگ دیگه!
اون صندلیه!!!
رو صندلی نشستم از جلوم عکس گرفتم!
سمت راست صندلی!
سمت چپ صندلی!
بی پولی بد دردیه!
بنا به دلایلی نمی خواستم از کسی٬ حتی مامانم پول بگیرم! دیگه داشتم خودم رو آماده بی پولی می کردم که عصری بعد از حدود ۲ ماه یکی از شلوار هام رو پوشیدم که برم بیرون! دستمو که بردم تو جیبم دیدم بـــــــــــــــــــــــــله!
توش پوله! حدود ۱۱ هزار بود که هر چی فکر کردم یادم نیومد کی گذاشته بودم تو جیبم!
خیلی دلچسب بود!
فعلا گذاشتمشون تو کمدم که باز سر یه روز خرج نشه!!!
اخبار بامدادی
حالا چی بنویسم؟!
آها... ما یه همسایه ای داریم که مجرد مونده! الان هم حدود ۴۶ ۴۷ سالشه! ۴ تا گربه داره که هر چند روز یه بار میارتشون تو کوچه که یه کم بازی کنن!
وقتی هم که در خونه رو باز می کنه که یعنی بازی بسه!٬ یکی یکی برمیگردن تو! اسم یکیشون هم "کلارا" بید! اسم بقیه رو هم نمی دونم!
این بود گزارشی مختصر و مفید از وضعیت حیات وحش در کوچه ما!
دولت قرار شده ۳ تا صفر رو از جلوی اسکناس ها برداره! البته برای جلوگیری از تورم و اینکه مردم رو از نظر روانی آماده کنن اول صفر ها رو کمی کمرنگ می کنن! بعد به مرور زمان کامل پاکش می کنن!
البته لازم به ذکره که کار کارشناسی همچنان ادامه دارد....
از فردا ماه رمضون شروع میشه! شاعر میگه:
ماه رمضان شد٬ می و میخانه برافتاد....(مصرع دومش یادم نیست
)
یا در جایی دیگر می فرماید:
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
یا در جایی دیگرتر می فرماید:
زان مي عشق كزو پخته شود هر خامي گرچه ماه رمضان است بياور جامي
و یا کمی آنطرف تر می فرماید:
زان باده كه در ميكده عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
و So on.
( الهم اشفع.....)
بریم بخوابیم که اینا نون و آب نمیشه! شب خوش
بعدش نوشت: هنوز ماه رمضون شروع نشده لب من خشکی زده!!!!
فروش وبلاگ
ماجرا از اونجایی شروع شد که چند روز پیش من یه email از طرف اریک اشمیت (مدیر عامل گوگل) دریافت کردم به این مزمون که ما خواهان خرید وبلاگ تو هستیم و قیمت پیشنهادیشون هم ۳۵ میلیون دلار بود.

اما متن نامه گنگ بود و نگفته بود تاثیر وبلاگ در چه زمینه ای هست. من کمی مشکوک شدم و حدس زدم یه توطئه ای در کاره! آمریکایی بودن گوگل این فرضیه رو محکم تر می کرد! در نتیجه در جوابشون ضمن تشکر به خاطر حسن نظری که نسبت به وبلاگم داشتن گفتم که این وبلاگ متعلق به جامعه فارسی زبانان هست و باید همیشه فارسی باشه! در نتیجه شرمنده اخلاق ورزشیت اریک جون!
فرداش امید کردستانی که یکی از مدیران گوگل هست یه میل بهم زد و ضمن دادن اطمینان که این وبلاگ فارسی خواهد موند بهم پیشنهاد داد که برم تو گوگل کار کنم! ولی من چون هنوز می خوام درس بخونم کار در گوگل رو قبول نکردم ولی اونا گفتن صبر می کنیم تا درست تموم بشه!!! خلاصه طی نامه نگاری های بعدی واسه فروش راضی شدم! امروز رو واسه امضای قرار داد انتخاب کردیم! من از ساعت ۸ صبح رفتم سر قرار تا الان! ولی کسی نیومد! فکر می کردم تو فرودگاه بهشون گیر دادن یا خیابونا رو پیدا نکردن و گم شدن! دیگه اومدم خونه و خواستم یه میل بزنم ببینم چی شدن! دیدم یکی از دوستای دبیرستان بعد از مدت ها بهم میل زده! نامه از یه جمله تشکیل شده بود: "خوب سر کار بودی"!!!! ۲ تا عکس هم که از معطل بودن من گرفته بود رو فرستاده بود!!!!
خلاصه اینکه من بازم اینجا می نویسم! البته بعد از اینکه اون دوست عزیز رو خفه کردم!!!
پی نوشت: منو باش چقد رو اون ۳۵ میلیون دلار حساب کرده بودم!
پس نوشت: می خواستم وبلاگم رو از حالت رکود و سکون خارج کنم! واسه همین این ۲ تا پست رو زدم! از همه دوستان معذرت!
خداحافظ
نمی دونم بعد از من چی به سر این وبلاگ میاد ولی اینو می دونم که شما دوستای عزیزم سرمایه های وبلاگ من بودید و هستید و وجود شما باعث دلگرمی من بود. ممنون
پس تا فردا ساعت 12 ظهر که آخرین پست رو می زنم و دلایل ننوشتنم رو میگم بدرود.
پی نوشت: واقعا خوشحالم می کنید اگه نظراتتون رو در مورد این وبلاگ بگید. انتقاد بیتره!
شایعه
دامنه این شایعات اینقدر وسیع بود که به خبرگزاری ها هم رسیده بود تا جاییکه دیشب آسوشیتدپرس به نقل از مقامی آگاه که نخواسته بود اسمش فاش بشه گفته بود من ممنوع الوبلاگ شدم!
یا یکی دیگه که اسمش یادم نیست گفته بود من از کشور خارج شدم و پناهندگی سیاسی گرفتم!!!
دیگه به شایعات دیگه از قبیل قتل و خودکشی و اینا کاری ندارم!
چرا؟! چون خیلی سرم شلوغه و کار دارم و از اونجایی که آدم نبوده و نمی تونم درست برنامه ریزی کنم و قادر به کنترل میزان استفاده خود از اینترنت نمی باشم، لذا خود را از این موهبت الهی محروم نمودم!
باشد که خداوند هم عقلی به اینجانب دهاد!
اینم مژده به هواداران عزیز! ( من از اول این پست به شدت متوهم می باشم!)
در عرض کمتر از یک ساعت بیش از ۱۹۰۰۰ تا بلیط فروش رفت و سر من و خیلی های دیگه که ازشون خبر دارم بی کلاه موند! اینقدر حالم گرفته شد که حد نداره! اول قرار بود ساعت ۱۰ صبح اول مرداد شروع بشه بلیط فروشی که افتاد دوم مرداد! روز دوم سرور دل آواز مشکل پیدا کرد! روز سوم سرور بانک سامان ترکید!
اینم یه خبر مختصر و مفید!
این نوشته خیلی گسسته شد. معذرت می خوام! سعی می کنم بعد از این بیشتر و بهتر بنویسم! انتخاب
۲ تا پست قبل یعنی تو پست "دوراهی" گفتم که ۲ تا انتخاب دارم! شما ها هم لطف کردین و نظراتتون رو گفتین بهم.
من دومی رو انتخاب کردم، البته با استفاده از راه اول! یعنی ترکیبی از اون دو تا! بزارید بیشتر توضیح بدم!
نشستم به موقعیتی که توش قرار دارم نگاه کردم! حقیقتش اینه که من نمی تونستم با بیش از نصف وقتم و توانائیهام وارد یکی از این دو راه بشم! پس دیدم بهترین راه اینه که از مزایای هر دو به نفع خودم استفاده کنم! یعنی سادگی راه اول و مزایای راه دوم! کاملا مشخصه راهی که من انتخاب کردم نه به سادگی راه اوله و نه همه مزایای راه دوم رو داره، ولی با توجه به ورودی های مسئله این بهترین و بهینه ترین انتخاب بود! چون انتخاب راه اول که راحت طلبی محض بود و بی فایده انتخاب راه دوم هم خریت محض چون به احتمال ۹۰ درصد شکست می خوردم و دلسرد می شدم، و در نتیجه اینم بی فایده بود! اینم بگم که در نهایت می خوام به طور کامل به مزایای راه دوم برسم! البته باید خیلی با برنامه و حساب شده پیش برم و صبر داشته باشم!
همین دیگه...
بازم ممنون و التماس دعا
تولد امین
امین فرزند دوم خواهر دوم من بید که رفت تو ۱۰ سال! این بشر کوچولو که بود خیلی باحال حرف می زد و کلمات عجیب و در بیشتر مواقع بی ربط رو جایگزین می کرد!!! مثلا به شکلات می گفت : اتانه!
مامان که از صبح رفته بود خونشون! منم ساعت ۱۰ شب نزول اجلال فرمودم و بر خانه آنها فرود آمدم! قبل از من همه اومده بودن به جز من!
در بدو ورود نیلوفر رو که فرزند اول خواهر سومم هست و ۸.۵ ماهشه رو بغل کردم! اینقده باهام رفیقه! بغل هر کی باشه٫ تا منو می بینه هی گریه می کنه تا بیاد بغل من!
بعدشم عکس گرفتیم و کادو باز کردیم و کیک خوردیم و اینا!
کادوی من به عنوان دائی جون یک عدد اسکوتر بید که عکسش رو برای عبرت آیندگان گذاشتم این پائین!
در این بین شوهر خواهر بزرگ داشت کری می خوند که من پینگ پونگم حرف نداره و هیچکس نمی تونه شکستم بده و اینا!! دیگه رفتم یه دست زدم و با اینکه ورزش اصلیم یه چیز دیگس شکستش دادم!
بعدشم امین و شوهر خواهر سومی رو بردم!!!
در اینجا جا داره از داور که شوهر خواهر دومیه بود و همچنین الناز(دختر دوم خواهر اول) و امین که توپ جمع کن بودن تشکر کنم!
بازیه آخر که تموم شد شام هم حاضر بود و رفتیم و نوش جان فرمودیم. کلی خنده ها شد!
به دلیل اینکه ملت نزاشتن بنویسم و هی حرف زدن و پی ام دادن خلاصش کردم!!!
پی نوشت : علیرضا و زهرا الان تو آسمونا بیده هستند!!!
من نصیحت می کنم!!!
در حال جمع آوری پیاز بودم که یه پیرمرده اومد کنارم و شروع کرد به برداشتن پیاز. یهو دستش خورد به چند تا پیاز و انداختشون رو زمین! منم در نقش یک شهروند خوب پیاز ها رو برگردوندم سر جاش!
اونم که گویا منتظر همین اتفاق بود بعد از تشکر گفت: از بس ما جوونا حواسمون پرته! -من از شنیدن این جملش یک آن کپ کردم!!!
- در ادامه گفت: یکی میگه از نوجونی که در بیای حواست میاد سر جاش٫ یکی میگه زن بگیری خوب میشی! بعد از من پرسید: شما که سنی ازتون گذشته و تجربه دارین میگین چیکار کنم؟! منم گفتم والا تا جایی که من شنیدم زن دیگه حواس واسه آدم جا نمی زاره که بخواد پرت بشه یا نشه!
باز اون گفت: آره خودم هم شنیده بودم٫ یکی بهم گفته زن ها اولش ۲۰۰ ٫ ۳۰۰ تا سکه می خوان! (تو دلم گفتم این مال اون قدیما بوده٫ الان شده ۱۲۰۰ ٫ ۱۳۰۰ تا) پشت بندش گفت: مامانم یه زن واسم پیدا کرده که باباش کارخونه دار بید و کلی پولدار! الان هم باباهه تو CCU خوابیده! تک فرزنده٫ فوق العاده هم خانواده دار و اصیل و خوشکل!
به نظرت خوبه؟!
من دیگه هیچی نگفتم! فقط لبخند زدم! باز ادامه داد که دختره کلی از من خوشش اومده و اینا! وقتی باز با لبخند من مواجه شد گفت: حالا تو که پیر شدی و مجرد موندی ٫ به نظرت تجرد خوبه؟! گفتم نمی دونم والا!
در همین لحظه آقای میوه فروش صداش کرد ٫ منم از موقعیت استفاده کردم و در رفتم!
در راه بازگشت به خونه داشتم به این فکر می کردم که "همه رو برق میگیره٫ ما رو چراغ موشی"
راستی فکر کنم این بیچاره هنوز تو شوک سهمیه ای شدن بنزین به سر می برد!
بعدش نوشت: یعنی اینقدر شبیه اسکولا هستم!! آیا؟
روزمرگی و مطالعه
از مسائل روز جامعه هم نمی خوام چیزی بگم، چون جز اعصاب خردی چیزی نداره، فایده هم نداره! همین که می خونم و می شنوم کافیه!
اصلا می خوام یه چی بزارم که یه کم بخندیم! البته اینم تهش تلخه!عینا از همشهری جوان می نویسم!
در حالیکه سرانه مطالعه در کشور های پیشرفته جهان، به ۵ ساعت در شبانه روز می رسد، در جدیدترین آمارها سرانه مطالعه در کشور ما، 4 دقیقه اعلام شد. همچنین اعلام شد این سرانه با سرانه مطالعه در کشورهای "بنگلادش" و "افغانستان" برابری می کند.
ما هرچقدر فکر کردیم دیدیم "۴ دقیقه"، به اندازه نصف زمان اقدام به قضای حاجت هم نیست!
بنابر این به نظر می رسد سرانه مطالعه در کشور ما اساسا صفر است و این ۴ دقیقه هم حاصل سوءتفاهم های زیر است که به عنوان مطالعه فرض شده:
۱- مطالعه در توالت های عمومی: پشت درهای توالت های عمومی، همیشه منقش به برخی صور از جمله قلب، تیر و یا [...] و [...] است و دست نوشته هایی با مضامین عاشقانه، دری وریانه، اعتراضانه و... نیز وجود دارد. یک دقیقه از این سرانه در طول روز، صرف مطالعه اینها می شود.
۲- مطالعه قبوض: یک دقیقه از این ۴ دقیقه ما ایرانی ها هم به مطالعه هر روزه قبض های گاز و برق و آب و تلفن و ذکر خیر برای شرکت های مربوطه (که جزو سرانه حرف های ناجور محسوب می شود، نه مطالعه) اختصاص دارد. این شد ۲ دقیقه.
۳- مطالعه روزنامه(۱): لبانتان تا بنا گوش باز نشود! کسی اقدام به مطالعه روزنامه نکرده. هنگام پاک کردن شیشه های منزل یا حمل سبزی های بسته بندی شده در روزنامه، احتمالا ملت برای دقیقه ای میخ تیترهایی مربوط به "شرایط اکازیون برای ازدواج موقت" یا تیترهایی مثل "۲ زن پسران جوان را اغفال می کردند"، "دستگیری ۲ موتور سوار به هنگام ربودن زن جوان"، "راز ناپدید شدن مادر زن" و... شده اند. تا اینجا شد ۳ دقیقه.
۴- مطالعه روزنامه(۲): یک دقیقه پایانی هم احتمالا صرف گشتن در آگهی های تور های ارزان قیمت برای ایام تعطیلات به مقصد "بنگلادش" و "افغانستان" شده، والا!
بنزین
متوجه شدم که دولت بالاخره تصمیمشو در زمینه بنزین گرفته!
من تو مسیرم ۲ تا پمپ بنزین هست! از حدود ۲۰۰ متر مونده به دومیه یه ترافیک خفنی به وجود اومده بود! ماشین های عزیز تقریبا نیمی از خیابون رو گرفته بودن و داشتن واسه خودشون حال می کردن!
ولی صاحبان این مواشین(جمع مکسر ماشین!) اصلا چهره ای شاد و خندان نداشتن!
تو خود پمپ که دیگه غوغایی بود!
من واقعا واسم قابل درک نیست این همه ازدحام! آخرش که چی! حالا این یه ماه رو پریدی! ماه بعد و بعدترش رو می خوای چیکار کنی؟
بعدش نوشت: اینجا رو! چه خبره!..... کجا رو نگاه می کنی؟! اینجا------------>همینجا
هدایت و سعدی
چه حسی بهتون دست داد؟! حس یه انسانی که دزد بهش زده؟ کسی که بار ها مورد دستبرد قرار گرفته٫ دزد رو هم خوب می شناسه! ولی کاری نمی تونه بکنه! دزده هم راست راست جلوش راه میره و بهش دهن کجی می کنه؟!
دارن کم کم فرهنگمون رو بار می کنن می برن! ولی همون بهتر که ببرن! هدایت که با نوشته هاش ملت رو به پوچی و خودکشی تشویق می کرد!!! سعدی هم که اطلاعات درستی در موردش نیست! تازه شایعاتی هم پشت سرشه که این آقا هم بله!!! همون بهتر که عرب باشن و آبروی ما رو نبرن! بابا اصلا اینا رو ولش٫ انرژی هسته ای رو عشق است!
یه پیشنهاد به دولت : چند دست کت و شلوار بخرن به اضافه یه سینی قلمکار اصفهان و یه تابلوفرش نفیس تبریز! چند تا از مسئولین بلند مرتبه دولت هم برن ترکیه اینا رو بدن به اون موسسه که هدایت و سعدی رو عرب دونسته که به دشمنان ثابت کنه که عدالت محور بودن دولت فقط شعار نیست! مگه این ترک ها چیشون از ملوانان انگلیسی کمتره؟! اونا به خاک ما تجاوز کردن اینا به فرهنگمون! تازه تجاوز به فرهنگ کلی سخت تره! آقا یه جعبه شیرینی یزدی و سوهان قم رو هم اضافه کن!
قالب جدید
این قالب اون مشکلات رو نداره! به نظر خودم خیلی هم ساده و شیکه!
از شما هم تقاضا می کنم نظرتون رو در مورد این قالب و مهمتر از همه سرعت لود شدن و بالا اومدن صفحه بگین!
پیشاپیش تشکرجات ویژه خود را به درگاه شما خوانندگان عزیز شوت می کنم!
خاطرات من 2
ولی اگه خورشید خانمی نبود کسی به حرفای اون توجه نمی کرد! اول رفتم تو حال و به عمل چرت زدن روی مبل پرداختم!
خیلی چیز خوبیه! اگه درست انجام بشه می تونه جای ورزش صبحگاهی رو پر کنه!
الان حتما همتون تعجب کردین و می گین این خل شده! اشتباه نکنید! این یه چرت زدن معمولی نیست و فکر نکنید شما هم می تونید با چرت زدن ورزش کنید!
ببینید من با یه زاویه خاص خودم رو جمع می کنم یه گوشه مبل! پاهام رو با یه زاویه دیگه می ندازم رو میز! و این حرکات و فیگور های حساب شده در مورد بقیه قسمت های بدن هم انجام می شه!
بعد از ورزش هم اومدم پا پی سی و یه کم وبگردی کردم تا اینکه احساس ضعف را در معده خویش فرمودیم!
داشتم صبحونه می خوردم که یهو صدای زنگ اومد! یکی از همسایه های گرامی بود! منم زود صبحونه رو خوردم و 2 تا بشقاب میوه + چایی و شیرینی رو آماده کردم و پریدم تو حموم!
نمی دونم چرا آب حموم سرد بود!
هرچی وایسادم دیدم نه بابا نمی خواد گرم بشه! دیگه با همون آب سرد استحمام فرموده و به بیرون آمدیم! ولی هنوز این خانمه بود! ساعت هم دیگه حول و حوش 11 شده بود و من می خواستم برم یکی دو تا کار انجام بدم و برم دانشگاه! در گرمای طاقت فرسا از خونه زدم بیرون و بعد از موفقیت در انجام امور محول شده به سمت دانشگاه جاری شدم!!!
ساعت حدودای 2.30 بود که علیرضا و محسن از جلسه امتحان اومدن بیرون! تقریبا شیر بودن!
یه 1ساعتی اونجا بودیم و گفتیم و غیبت کردیم و خندیدیم تا اینکه دیدیم بازم هانگاری۱ هستیم!
پس رفتیم یه چی خوردیم و یه کم گشتزنی کردیم و باز یه چی دیگه خوردیم و رفتیم خونه!
این تیکه رو بنا به درخواست عده ای فشرده گفتم وگرنه همین خودش 1.30 وقت ما رو گرفت!
شب هم قرار بود بریم شام بیرون با محسن + علیرضا! ساعت حدود 9 بود به مقصد خونه علیرضا اینا راه افتادم! البته قبلش یه خرید کوچولو هم کردم! نزدیکای خونشون بودم که یهو مامان بهم تلفن زد که برق رفته بیده است و من تو خونه تنهام! فک نکنید مامان من ترسو هه ها! نه! خونمون یه جوریه که آدم حس خوبی نداره وقتی تاریک میشه! دور تا دور خونه حیاطه، یه طرفش هم باغ! بعد همسایه ها هم خونشون همین حالته! یعنی هرچی داد بزنی کسی صداتو نمیشنوه!
خلاصه منم به علیرضا گفتم ماجرا اینه و دست از پا درازتر برگشتم خونه!
حالا قرار شده امشب بریم!
بعدشم که تو خونه بازم یه کم نشستم پا پی سی و بعدشم رفتم لالا!
واینگونه یک روز مفید کاری به پایان رسید!
۱- همان هانگری(Hungry)
فینیش!!!:دی
تو این هفته ترکیدم! 6 تا امتحان پشت سر هم!
از یه طرف خوشحالم که دیگه تموم شد، از یه طرف ناراحتم که فشردگی دلیل شد که خوب نتونم روی هر کدوم از امتحانام تمرکز کنم و در نتیجه گند بفرمایم!
دیروز یه اتفاق دیگه هم افتاد! بعد از دو هفته دوباره اینترنت دار شدم!
تو این مدت فقط چند دفعه از تو دانشگاه و یه دفعه از کافی نت وصل شدم!
چند وقته بعضی چیزا ذهنمو مشغول کرده به خودش! یکیش اینه که چرا ما آدما به خودمون حق میدیم بقیه رو به خاطر کارهایی که از نظر خودمون اشتباهه محکوم کنیم! حتی اگه فقط تو ذهنمون انجام بگیره عمل محکومیت! اصلا به فرض کار اونا اشتباه باشه! همه آدمیم و جایزالخطا!
چه بسا اگه خود ما تو شرایط اونا قرار بگیریم کاری به مراتب بدتر و اشتباه تر انجام بدیم! آدم کلا تا خودش تو یه شرایطی قرار نگیره خیلی سخته که بخواد به درستی در مورد عکس العملش نسبت به اون وضعیت حرف بزنه! ولی متاسفانه خیلی از ماها و از جمله خودم خارج از گود می شینیم و فقط حرف میزنیم! حرفهایی کاملا آرمانی! انگاری پیغمبریم!
به نظر من اصلا اگه ما یه کوچولو این جاگذاری رو انجام بدیم خیلی از اون شرایط بد که باعث اون اعمال میشه به وجود نمیاد! آخه اون شرایط رو که فقط زمین و زمان به وجود نمیارن! خودمون و اطرافیانمون هم مسببیم خیلی بیشتر!
خدا به هممون کمک کنه اونی باشیم که باید! اونی که واسش آفریده شدیم!
خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
شاد و انرژیک
من بسیار شاد و انرژیک بیده استم!!!
الانم در داخل سایت دانشگاه منتظر هادی هستم واسم جزوه بیاره!!
اگه این اندازه شاد و انرژیک نبودم الان کلی عصبانی میشدم!
دیگه هادی شانس آورد که من کلی شاد و انرژیک هستم!!!
چون کاملا متوجه شدین که من کلی شاد و انرژیک هستم٫ دیگه من الکی خودم رو خسته نمی کنم تا بهتون بگم من کلی شاد و انرژیک هستم!
خب بریم دنبال ادامه مطلب....
ادامه مطلبی در کار نیست!
البته خیلی مطلب خام تو ذهنم داره کپک می زنه ولی نه وقت نوشتنش هست و نه حسش! ایشالا در روز های آتی و بالاخص بعد از امتحانات عزیز!
پس تا درودی دیگر بدرود....
راستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!
اینم سر کاری بود!
پی نوشت : فکر کنم کاملا درک کردین من چقدر شاد و انرژیک هستم!!!!
خاطرات من!
بعد با احمد رفتم کلاس حل تمرین ریز که تنها نباشه!!! وسط کلاس خون مماخ شدم!
خیلی استاد خشکی داره این کلاس! یه کلمه حرف زدیم شروع کرد به دعوا کردن!
تازه یه کار خیلی مهم و واجب داشتم بیرون
ولی بهم اجازه نداد!
از کلاس ریز هم که بیرون اومدم رفتم تو حیاط٫ دیدم ملت نشستن! علیرضا تو اتاق سرور کار داشت منم باهاش رفتم! ما رفتیم تو اتاقی که تجهیزات سرور از قبیل UPS و سرور و سوئیچ ها و .... اونجا بود!
۴ ۵ تا کولر گازی هوای مطبوعی رو به اتاق داده بود! کاش میشد بعد از خوردن کله پاچه تو این اتاق خوابید!
بعدشم باز رفتم سر کلاس شیوه! یعنی اون قبلیه یه کلاس اضافی بود و این کلاس اصلی!
بعد از کلاس هم رفتیم با بچه ها یک چیز خوشمزه خوردیم و من رفتم دنبال خواهران گرام تا بریم خونه ما آش بپزیم!
ساعت حدودای ۸ بود که رفتم دنبال علیرضا تا بریم شامی که بهش قول داده بودم رو بهش بدم! رفتیم ۲ عدد کباب ترکی نوش جان کردیم! یعنی نفری یکی!
بعد هم رفتیم تو ماشین و صندلی ها رو خوابوندیم و دراز کشیدیم! هوای کوچه تاریک بود و حال می داد واسه خواب!!!
ولی اینقدر حرف زدیم خواب از کلمون پرید! یه ۱ ساعتی همونجا بودیم و حرف زدیم و به کار های خویش خندیدیم!
بعدشم رفتیم خونه هادی و اونجا هم باز خوردیم!
البته میوه و اینا! دیگه ساعت ۱۰.۳۰ شده بود که به سمت خانه به راه افتادم و پرونده دیروز هم تقریبا بسته شد!
شیوه
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!
شرایط لازم برای شرکت در این همایش :
۱.داشتن حداقل یک جزوه کامل۱ با خطی خوانا و غیر فرّار.
۲.عدم داشتن سوء سابقه در کمیته انضباطی.
۳. جزوه ها باید برای کلاس مهندس باقری۲ باشند!
دوستان عزیزی که می خوان لطف کنن و شعار "بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند" رو زنده کنند لطفا تو بخش نظرات اعلام آمادگی کنند!
بار دیگر ثابت کن که ایرانی هستی و برای داشتن ایرانی آباد و آزاد حاضری جزوه بدی به دوستات! همکلاسی بیا تا با دادن جزوه مشتی دیگر بر دهان استکبار جهانخوار بی تربیت بزنیم و به دشمنان بفهمانیم که داشتن جزوه خوب و کامل حق مسلم ماست!
با تشکر
کمیته جمع آوری جزوه کامپایلر
پاورقی:
۱.جزوه کامل جزوه ای هست که شخص جزوه نویس مباحث مربوط به تمام جلسات را در جزوه خود ثبت نموده باشد!
۲. جزوه هایی که برای کلاس دکتر شیرعلی باشند رد صلاحیت خواهند شد!
جشن
ساعت ۶ بود که رسیدم به فرهنگسرای شهرداری! هنوز بچه ها نیومده بودن! تو ماشین منتظر نشستم تا بیان! بعد عمری سر وقت رسیده بودم به قرار!
۶.۱۵بود به علیرضا تلفن زدم که کی میاین دیگه؟!! میگه ما الان تو سالنیم!! انگار نه انگار که یکی این جلو منتظرشونه!!
دیگه منم رفتم تو! دم در چند تا ۸۲ی وایساده بودن! به هرکسی که میومد تو یه بسته می دادن که توش یه دفتر + یه نقشه + یه خودکار بود! داخل سالن اصلی که شدم بچه ها رو دیدم! رفتم به طرفشون! یه کم با هم خوش و بش کردیم و شروع کردیم به شلوغ بازی!
بعد از حدود ۱۵ دقیقه برنامه شروع شد! ولی ما کار خاصی به برنامه نداشتیم! فقط چند دقیقه یه بار یه نگاه به سن می کردیم و باز برمی گشتیم سر کار خودمون!
تا اینکه نوبت رسید به گروه موسیقی سنتی!
اونو گوش دادیم! در همین حین هادی تلفن زد که من پشت درم بیا بیارم تو!
دیگه رفتم دم در و با هم اومدیم تو! گروه موسیقی دیگه آخراش بود! بلند شدیم رفتیم که خودمون رو واسه پذیرایی از ملت آماده کنیم!
اول قرار شد میوه و ساندیس رو بدیم و بعد شیرینی! من در هنگام دادن شیرینی در یک جا تعادل خود را از دست داده و دیس شیرینی را ول کرده و خودم به آغوش شخصی که جلویم نشسته بود پرت شدم!
ولی شانس آوردم که بغل دستیش دیس رو گرفت!! کلی تشکر کردم و از خجالت آب شدم!!!
وقتی پذیرایی تموم شد رفتم سر جام بشینم که دیدم واااااااای این جا رو باش!
اون ته یه جعبه بود که توش ۱۰ ۱۲تا بسته بندی میوه و ساندیس بود!!! همه هجوم بردیم به طرفش!!! بعضی ها مثل من زود سیر شدن!
بعد نوبت رسید به نمایش که در نوع خودش واقعا بی مزه و خنک بود!
وسط جشن باز صدامون کردن که بیاین هایدا ها رو از تو ماشین ببرین داخل! ما هم مثل بچه های خوب رفتیم!! اینجا بود که یک سری افکار شیطانی در سر ما شکل گرفت!!!
دنبال فرصت مناسب می گشتیم که عملیش کنیم! صندلی داغ صرام که تموم شد
رفتیم داخل آشپزخونه یا همون انبارخوردنیها!!! ۸۲ی ها داشتن لباس های فارغ التحصیلیشون رو می پوشیدن تا برن رو سن و سوگند نامه بخونن!
اول که در پوشیدن لباس بهشون کمک کردیم!
بعد هم زود پسر خاله شدیم و شروع کردیم باهاشون عکس گرفتن!
ولی اگه ما نبودیم و شروع به عکس گرفتن نمی کردیم عمرا به مخیله ی خودشون خطور می کرد که این کار رو هم میشه کرد!
...حالا دیگه اونا رو سن بودن و همه حواس ها هم به اونا بود! سوئیچ رو دادم به احمد که بره صندوق ماشین رو باز کنه تا ما کیسه های هایدا رو بزاریم تو ماشین و زود محل حادثه رو ترک کنیم!!!
ولی این وجدان بیدارمون اجازه نداد!!!
یه کم دیگه از خودمون پزیرایی کردیم با میوه و ساندیس و اومدیم ایستاده ادامه مراسم رو ببینیم!!! بعد هم وقتی اومدن پائین در نقش هویج بهشون تبریک گفتیم و باهاشون رو بوسی کردیم!!!
ملت داشتن می رفتن! زود کیسه های هایدا رو بردیم دم در و شروع کردیم به پخش و پلا کردن اونا بین مردم! این وسط یه مقدار حاشیه پیش اومد که از ذکرش به دلیل عدم وجود قطعیت خودداری می کنم!
وقتی کارمون تموم شد رفتیم تو سالن!!! دیدیم به به! ۸۲ی ها رو سن دارن عکس می گیرن! به ملت گفتم بیاین بریم عکس بگیریم و خودم پریدم رو سن!!!
با یه قیافه حق به جانب ملت رو کنار زدم و رفتم کنارشون وایسادم! یکی دو تا اعتراض کردن به حضور ما!
ولی محل ندادیم بهشون!!!...دیگه کاری نمونده بود!!! رفتیم هایداهای خودمون رو برداشتیم و به سمت پارکی در شهر حرکت کردیم تا اونا رو در طبیعت میل بفرمائیم!!
البته قبلش با داد و بیداد با اونایی که تو اتوبوس بودن و باهامون خداحافظی کرده بودن و ما نشنیده بودیم، خداحافظی کزدیم که گویا اونا هم نشنیدن!!!
بعد از صرف شام هم هرکسی رفت سی خود!!! و من در ساعت ۱۲.۳۰بر اتاق خویش فرود آمدن کردم و بدین ترتیب ماجراهای آن شب پایانیدن یافت!
ترس + تازه ها
گفتم بیام یه چی بگم! یه اعلان وجود بکنم! مخصوصا بعد از اون اتفاقاتی که چند شب پیش واسم افتاد و امشب می خوام ادامش رو بگم، خیلی از خوانندگان عزیز تماس گرفتن تا حال من رو جویا بشن!
جا داره اینجا از همگی تشکر کنم و خواهش کنم لطفا تلفن های دیگر سازمان رو اشغال نفرمایید!
و اما ادامه ماجرا...
به اینجا رسیدیم که من هرچی گشتم سوییچ ماشین رو پیدا نکردم! دیگه داشتم نا امید می شدم که....
خب اگه می خواین بقیه ماجرا رو بفهمین، منتظر پست بعدی باشین!
خب چرا عصبانی میشین؟! خواستم یه کم هیجان بدم! الان میگم بقیش رو!
یهو دیدم سویچ تو جیب عقب شلوارمه!!! آخه کدوم آدم عاقلی کلیدش رو میزاره اونجا؟!
ولی باور کنید منم دفعه اولم بود!!! دیگه سوار شدم و اومدم طرف خونه! اول یه کم تو ماشین نشستم! بعد دیدم بابا مردی گفتن، باید برم تو و ارواح خبیسه رو از تو خونه پرت کنم بیرون!!!
رفتم در رو باز کنم دیدم باز در قفل بید! قفل رو باز کردم دیدم در باز نمیشه! آخه شب بند هم افتاده بود!!!
دیگه مطمئن شدم روح داره خونمون!
ییهو.....این تیکه آخرش رو خالی بستم که هیجان کار بره بالا!
در قفل نبود!
رفتم تو! بعد از چند دقیقه وحیده و مسعود هم اومدن! نیلوفر جونی هم خواب بود!
وحیده می گفت کار خودته! من می گفتم کار دزده! مسعود میگفت کار وحیدست!!
ولی آخرش هم این راز سر به مهر موند که کار کی بوده....
پریروز مسابقه acm بود! خاله مرضیه گفت باز دارن تو خوابگاه آش می پزن و ما ظهر آش می خوریم و اینا! منم دلم می خواست!
خلاصه اینقدر از قبل گیر داده بودم و اونروز گیر دادم که منم می خوام و کی میارین و اینا که واسه رها کردن روح و جسمش گفت بعد مسابقه بیا بگیر!!!
منم مثل این انسان های خوشحال رفتم گرفتم! ولی بعدش کلی عذاب وجدان گرفتم که آخه بچه این چه کاری بود؟!!! چرا خودت رو آویزون میکنی؟!!! ولی دیگه کار از کار گذشته بود! ولی عجب آش توپی بود! کلی حال کردم!
دست خرنده و خورنده و سبزی پاک کننده و پزنده و کلا هرکسی که در این پروسه نقشی داشته درد نکنه!
دیشب جشن فارغ التحصیلی ورودی های 82 دانشگاه بود!
خود این خبر نیاز به یک پست مجزا و مفصل داره! همینقدر بگم که خیلی خوش گذروندیم!
ایشالا مشروح این برنامه در پست بعدی!
پی نوشت : ولی خدائیش هر چی فکر می کنم می بینم که این جینگیلیای ما خیلی خوشکل تر و مهندسی ساز تر از مال اونا بود!!!
شانس خیلی بسیار زیاد مضاعف تر + ترس
دیروز ساعت 6 اومدم خونه و رفتم دنبال کار هام! ساعت 9.30 بود که خواستم برای خرید طلق کارت (از اینایی که کارت رو می کنن توش و می زنن به سینه) برای مسابقه امروز از خونه خارج بشم! ولی یه چی دیدم که از ترس داشتم سکته می کردم!!!
دری که بین حیاط و کوچه هست قفل بود! تازه شب بندش هم افتاده بود!!! زود در رو باز کردم و پریدم تو کوچه! زودی تلفن زدم به وحیده که اینجوری شده!!! گفت شاید کار خانم اشرفی باشه که کلید خونمون رو داره که سر بزنه به خونمون! گفتم آخه ماشین رو که دیده فهمیده خونه هستم، تازه چجوری شب بند رو انداخته؟! در گاراژی هم که از پشت قفله!!! دیگه گفت که به اون تلفن می زنه و نتیجش رو بهم میگه!
خلاصه رفتم تا لوازم التحریری و خریدم رو کردم! وقتی می خواستم سوار ماشین بشم سویچ تو جیبم نبود!!!
همه جیبام رو نگاه کردم! رفتم تو کتابفروشی و از فروشنده پرسیدم کلید من اینجا نیست؟! یه کم اینور اونور رو نگاه کرد و گفت نه اینجا نیست!!!
نایلکس طلق ها رو هم گشتم!!! ولی نبود.....
یعنی کی داشت باهام شوخی می کرد؟!!!
خیلی شوخی بی مزه ای بود!!!
جواباتون رو بگین! ادامشو فردا میگم اگه عمری بود!
بدبختی و خوشبختی
بدبختی یعنی اینکه وقتی عبارت "سبیل صرام" رو تو گوگل سرچ کنی تنها یه نتیجه بیاد اونم وبلاگ تو باشه!!!
می دونید بدبختی مضاعف یعنی چی؟
بدبختی مضاعف یعنی اینکه ترم دیگه باهاش مهندسی نرم افزار۲ داشته باشی!!!
می دونید خوشبختی یعنی چی؟
خوشبختی یعنی اینکه جناب آقای دکتر نخواد تو اینترنت دنبال سبیلش بگرده!!!
می دونید خوشبختی مضاعف یعنی چی؟
خوشبختی مضاعف یعنی اینکه مهندسی نرم افزار۲ رو پاس کنی!!!
تراوشات ذهنی کپک زده2
البته خواهر های گرام بهم سر میزنن! آبجی کوچیکه هم به همراه همسر و فرزند کوچکشان شب ها برای اینکه لولو منو نخوره میان پیشم!
الانم لالا هستن!
می خواستم قسمت سوم "در نمایشگاه" رو بنویسم! ولی اصلا حسش نبید!! در اینجا از کلیه خوانندگان عزیز پوزش خواهی عرض می کنم!
انتخابات انجمن های علمی هم انجام شد و ما با استفاده از تمام روش های متعارف و غیر متعارف از قبیل استفاده از زور، تطمیع ، تشویق و غیره تونستیم حداکثر کرسی های موجود در انجمن علمی را به دست بیاوریم و مثل دوره قبل آنجا را محل پاتوق های دوستانه خود قرار دهیم!
البته هنوز نتایج رسمی نیومده٫ ولی ما خودمون پای صندوق بودیم و خبر داریم چی رفت تو صندوق!
یکی از رای های با ارزشی که تونستیم به نفع خودمون ازش استفاده بکنیم رای یکی از دانشجویان فوق بود!!! بدین صورت که اینجانب کارت دانشجویی آنجانب را گرفته و به دلیل آشنا بودن مسئول صندوق به جای آنجانب رای دادم!! لازم به ذکر است که خود آنجانب کاملا از این حرکت اینجانب آگاه بود!!
عصرشم علیرضا اومده بود خونمون! با هم دیگه فیلم Borat رو دیدیم! به جز خندوندن آدم فایده دیگری برش مترتب نیست!! بعدشم که علیرضا رفت یه مقداری کار های عقب افتاده رو انجام دادم و یه ساعت خوابیدم! از موقعی هم که بیدار شدم کار مثبتی نکردم تا الان!!!
راستی امروز تولد همایون شجریانه! فردا هم جلیل شهناز! جفتشون رو دوست دارم!
از صدای همایون و تار شهناز بسی لذت می برم! همین دیگه!
همه گویند فلانی ناله کم کن ته آیی در خیالم، چون ننالم
تراوشات ذهنی کپک زده1
دانشکده هم روز متفاوتی رو گذروند!!! دانشجویان عزیز هم مشکوک(شک زده[به ضم شین]) بودن!!!
دکتر صرام عزیز رئیس محترم دانشکده سبیل هاشون رو از ته زده بودن! اگه دکتر صرام رو می شناختین می فهمیدین چی میگم!!! مثل این می موند که شاه عباس سوم سبیل هاش رو بزنه!!!
دیگه اینکه کیفم رو تو دانشگاه جا گذاشتم!!! البته سابقه قبلی دارم!
و ناگهان چقدر زود دیر می شود....
در نمایشگاه 2
در همین حین تو یکی از غرفه های نمایشگاه مشکل بزرگی برای اونا به وجود اومد.....
و حالا ادامه ماجرا....
ساعت ۱.۳۰ با شهرزاد و شهره قرار داشتیم!! شهرزاد می خواست شیرینی فوق لیسانسش رو بده!!!یعنی بهتره بگم راه دیگه ای جز این کار برای خلاص کردن روح و جسمش نداشت!!!
۱.۱۰ بود که به گوشیم نگاه کردم دیدم ای دل غافل!!! ۲ تا miss call افتاده بود!!!
شهره بید!!! حالا مگه تو نمایشگاه میشد شماره بگیری؟!!! دیگه به هر زحمتی بود شمارش رو گرفتم!!! منتها شهرزاد گوشی رو برداشت!! گفت ما فلان جاییم!!! گفتم الان میام٫ از جاتون تکون نخورید!!!
رفتم اونجا٫ ولی هر چی نگاه کردم ندیدمشون!!! باز به زحمت تلفن زدم که من اونجام ولی شما نیستین!!! اونم گفت ما هم اینجایم ولی تو نیستی!!!
دیگه با کلی آدرس دهی و اینا منو دید!!! یکی از دوستای شهرزاد هم باهاشون بود! خیلی پسر گلی بود! من که شیفته مرامش شدم!
راه افتادیم به طرف نمایشگاه! ولی بین راه یه چیز نظر همه رو به خودش جلب کرد! یه کیوسک بود برای فروش هایدا!
همه پاهامون سست شد! شهرزاد گفت من گشنمه!!! شهره گفت اول بریم ۴ تا کتاب ببینیم بعد بیایم!! ولی شهرزاد سر حرف خودش بود!!! دیگه قرار شد بریم ناهار! محمد رضا رفت ساندویچ خرید و نشستیم که بخوریم!!! در حال تناول بودیم که یهو چند تا اس ام اس پشت سر هم اومد!!! گفتم یعنی کی می تونه باشه!!!
اس ام اس های شهره و شهرزاد بود که وقتی رسیده بودن به من زدن!!! الان تازه رسیده بود!!
بعد خوردن ناهار و تشکر از میزبان راه افتادیم به سمت نمایشگاه!!! چند تا کتاب بود که ملت می خواستن! مثل سیر حکمت در اروپا٫ نظریه زبان ها و ماشین های لینز و یکی ۲ تا کتاب دیگه که اسمش یادم نیست!!!
دیگه من شده بودم گاید گروه!!
رفتیم یک مقداری چرخ زدیم تا ساعت شد ۳ و شهرزاد و شهره می خواستن برن! آخه شهره ساعت واسه ساعت ۷ بلیط داشت!!
از اونا خداحافظی کردیم و ۳ نفری به گشت و گذار پرداختیم!!
در یک حادثه استثنایی و بر حسب اتفاق اون انتشاراتی که محمد رضا می خواست رو دیدیم!
ولی هیچ کدوم از کتابایی که می خواست رو نداشت!!!
یا تموم شده بود یا زیر چاپ بود یا تا عصر میرسید!!! خلاصه یه کم دیگه گشتیم تا ساعت شد ۳.۴۵ و ما باید می رفتیم به محل قرار بعدی....
با محمد رضا خداحافظی کردیم! هنوز ۲ قدم دور نشدیم که دیدم یکی داره صدام می کنه!!! محمدرضا بود! جدول تناوبی هامون دست اون جا مونده بود!!
ازش تشکر کردیم و راه افتادیم به طرف محل قرار....
در قسمت پایانی این داستان ادامه ماجرا را دنبال کنید!!!
در نمایشگاه1
من یک انسان دقیقه نودی که چه عرض کنم٫ نود و پنجی هستم! ولی مسعود کاملا بر عکس!
مثلا هر وقت با هم قرار میزاریم٫ اون نیم ساعت قبل از قرار میاد و من نیم ساعت بعد از قرار!!! خلاصه اون شب هم از این قاعده مستثنا نبود و مسعود ساعت ۱۰.۴۵ راه آهن بود!!! ولی من ساعت ۱۰ هنوز تو خونه بودم! دیگه با تلاش و جیغ و داد خانواده که "دیر شد و نمی رسی و تو دیگه کی هستی و یه دفعه جا موندی از قطار درس نگرفتی و اینا" من راهی راه آهن شدم!!! تا رسیدم قطار داشت می رفت و ما پریدیم تو قطار!!!
تو قطار اتفاق خاصی نیفتاد به جز اینکه ما خواب بودیم و صبح شد!
با پرس و جو فهمیده شدیم که در فاصله ۱۵۰۰ متری اونجا یه ایستگاه مترو بید! پیاده راه افتادیم....
ساعت ۸.۳۴ بود که رسیدیم مصلی! هنوز نمایشگاه باز نشده بود ولی ملت اومده بودن! تا کمی صبحونه خوردیم و استراحت کردیم دیگه ساعت ۹ شده بود و نمایشگاه باز!!!
رفتیم یه کم چرخ زدیم! کاملا بی هدف! چون رفته بودیم تو سالن کتاب های عمومی! بعد گفتیم بریم سالن کودکان!! ولی اونم جالب نبود! مخصوصا غرفه کانون پرورش فکری که مثلا بزرگترین و متنوعترین غرفه رو داشت!! از یک تهویه ساده محروم بود!!! از این لامپهای ۱۰۰۰ هم توش آویزون کرده بودن به فاصله نیم متری از کله افراد!!! شده بود عین تنور نونوایی!!! دیگه قابل تحمل نبود!!! گفتیم بریم ۴ تا کتاب تخصصی ببینیم! رفتیم به سمت سالن های ناشران دانشگاهی!!! کاش یه طبقه بندی موضوعی داشت! همینطور ناشرا رو یکی یکی کنار هم چیده بودن!!! اگه یه کتاب می خواستی باید اسم ناشرش رو می دونستی وگرنه باید کل سالن رو می گشتی!!! ما که کم کم نا امید شدیم و رفتیم به سمت نمازخانه برادران!!! یه چادر زده بودن و روش نوشته بودن نماز خانه برادران!!! دراز کشیدیم که یه چرتی بزنیم و خستگی از تنمون بره بیرون!! ولی هوا به شدت گرم بود!! من که بعد ۱۰ دقیقه چرت زدن از شدت گرما بیدار شدم! تنم خیس شده بود...
از صبح بعضی ها بودن که دستشون یه جدول تناوبی بزرگ بود!!! من خیلی دلم می خواست! بعد از یه کم نگاه کردن فهمیدم مال چه انتشاراتیه!!! واسه اینکه تبلیغ نشه نمی گم چه انتشاراتی!!!
بالاخره رفتیم اون انتشارات و یه دونه خریدیم!!! البته نفری یه دونه! من که کلی خوشحال بودم!
دیگه کم کم ساعت داشت به ۱.۳۰ نزدیک می شد!!! مگه ساعت ۱.۳۰ چه خبر بود؟! به نظر شما ما می تونیم کتاب بخریم؟ آیا مسعود خوابش می گیره؟! اگه می خواید جواب این سوالات رو پیدا کنید قسمت بعدی این سفرنامه در پست بعدی رو بخونید!
نمایشگاه
فقط خواستم گفت هنوز من زنده هست!!!
فرکتال
دیدم کار دختریه که کنار من نشسته!!! اشتباهی کامپیوتر منو ریست کرده بود!!
خودم هم بعضی وقت ها اشتباه میگیرم کیس ها رو! آخه کیس هر کامپیوتری کنار مانیتور کامپیوتر بغلیه!!!
همه اینا رو گفتم که بگم دیگه حوصله تایپ کردن مجدد ندارم!!
دیشب خواب فرکتال میدیدم! یه فرکتال سه بعدی بود که من داشتم وسطش قدم می زدم! یه کم که جلو می رفتم انگار باز برمی گشتم سر همون جای قبلیم! فرکتال بود دیگه! خلاصه دیشب من مبحث های فرکتال رو به بهترین نحو فهمیدم!
پی نوشت : جدیدا متوجه شدم کرانچی علاقه شدیدی به من پیدا کرده!
اتفاق ناگوار!!!
علیرضا مهمان می کند!
دیگه رفتیم تو سالار نشستیم و منتظر شدیم بیارن! البته قبلش به آقاهه گفتیم که دو تا معجون بیاره!
وقتی آورد تا لحظاتی مشغول تجزیه و تحلیل تو ذهنمون بودیم که چجوری بخوریمش!!!
دیگه هرجوری بود خوردیمش و از آقاهه تشکر کردیم و اومدیم بیرون!! در راه برگشت به دانشگاه دیدیم داود تو مغازش نشسته داره مگس می پرونه!خلاصه رفتیم یه کم هم سر به سر اون گذاشتیم
و لپ تاپ هاش رو قیمت کردیم!! هر کار هم کردیم شیرینیه مغازش رو بهمون نداد! وقتی دیدیم قرار نیست چیزی بده خداحافظی کردیم و اومدیم دانشگاه!این بود خاطره من از معجون خریدن علیرضا!!!
پی نوشت: نویسنده تیتر این پست را از وبلاگ کسی کش نرفته است!!!!
بدون شرح
در مقابل وقتی از پسر ها پرسید به نظرتون دخترا چی میدن به معلمشون؟ یه چیزایی مثل کتاب و عروسک و گل و اینا رو اسم بردن! و حتی یکیشون از با سلیقه بودن دختر ها گفت.
مارمولک2
نکنه پیمان باشه واقعا! هی میاد یه چی بهم بگه ولی من نمی بینمش!!!
از همه جالب تر اینکه همون جای پریشب بود!!!
مارمولک
یکهو ترسیدم!!! با یه جهش پریدم یه طرف!!!
مارمولکه هم لنگ لنگان پرید یه طرف دیگه!!! انگار اونم ترسیده بود...
الان کف پام بوی سیانور میده! اگر بار گران...













