تراوشات ذهنی کپک زده2
البته خواهر های گرام بهم سر میزنن! آبجی کوچیکه هم به همراه همسر و فرزند کوچکشان شب ها برای اینکه لولو منو نخوره میان پیشم!
الانم لالا هستن!
می خواستم قسمت سوم "در نمایشگاه" رو بنویسم! ولی اصلا حسش نبید!! در اینجا از کلیه خوانندگان عزیز پوزش خواهی عرض می کنم!
انتخابات انجمن های علمی هم انجام شد و ما با استفاده از تمام روش های متعارف و غیر متعارف از قبیل استفاده از زور، تطمیع ، تشویق و غیره تونستیم حداکثر کرسی های موجود در انجمن علمی را به دست بیاوریم و مثل دوره قبل آنجا را محل پاتوق های دوستانه خود قرار دهیم!
البته هنوز نتایج رسمی نیومده٫ ولی ما خودمون پای صندوق بودیم و خبر داریم چی رفت تو صندوق!
یکی از رای های با ارزشی که تونستیم به نفع خودمون ازش استفاده بکنیم رای یکی از دانشجویان فوق بود!!! بدین صورت که اینجانب کارت دانشجویی آنجانب را گرفته و به دلیل آشنا بودن مسئول صندوق به جای آنجانب رای دادم!! لازم به ذکر است که خود آنجانب کاملا از این حرکت اینجانب آگاه بود!!
عصرشم علیرضا اومده بود خونمون! با هم دیگه فیلم Borat رو دیدیم! به جز خندوندن آدم فایده دیگری برش مترتب نیست!! بعدشم که علیرضا رفت یه مقداری کار های عقب افتاده رو انجام دادم و یه ساعت خوابیدم! از موقعی هم که بیدار شدم کار مثبتی نکردم تا الان!!!
راستی امروز تولد همایون شجریانه! فردا هم جلیل شهناز! جفتشون رو دوست دارم!
از صدای همایون و تار شهناز بسی لذت می برم! همین دیگه!
همه گویند فلانی ناله کم کن ته آیی در خیالم، چون ننالم
دکتر صرام عزیز رئیس محترم دانشکده سبیل هاشون رو از ته زده بودن! اگه دکتر صرام رو می شناختین می فهمیدین چی میگم!!! مثل این می موند که شاه عباس سوم سبیل هاش رو بزنه!!!

در همین حین تو یکی از غرفه های نمایشگاه مشکل بزرگی برای اونا به وجود اومد.....

۱.۱۰ بود که به گوشیم نگاه کردم دیدم ای دل غافل!!! ۲ تا miss call افتاده بود!!!
شهره بید!!! حالا مگه تو نمایشگاه میشد شماره بگیری؟!!! دیگه به هر زحمتی بود شمارش رو گرفتم!!! منتها شهرزاد گوشی رو برداشت!! گفت ما فلان جاییم!!! گفتم الان میام٫ از جاتون تکون نخورید!!!
رفتم اونجا٫ ولی هر چی نگاه کردم ندیدمشون!!! باز به زحمت تلفن زدم که من اونجام ولی شما نیستین!!! اونم گفت ما هم اینجایم ولی تو نیستی!!!
دیگه با کلی آدرس دهی و اینا منو دید!!! یکی از دوستای شهرزاد هم باهاشون بود! خیلی پسر گلی بود! من که شیفته مرامش شدم!
راه افتادیم به طرف نمایشگاه! ولی بین راه یه چیز نظر همه رو به خودش جلب کرد! یه کیوسک بود برای فروش هایدا!
همه پاهامون سست شد! شهرزاد گفت من گشنمه!!! شهره گفت اول بریم ۴ تا کتاب ببینیم بعد بیایم!! ولی شهرزاد سر حرف خودش بود!!! دیگه قرار شد بریم ناهار! محمد رضا رفت ساندویچ خرید و نشستیم که بخوریم!!! در حال تناول بودیم که یهو چند تا اس ام اس پشت سر هم اومد!!! گفتم یعنی کی می تونه باشه!!!
اس ام اس های شهره و شهرزاد بود که وقتی رسیده بودن به من زدن!!! الان تازه رسیده بود!!
بعد خوردن ناهار و تشکر از میزبان راه افتادیم به سمت نمایشگاه!!! چند تا کتاب بود که ملت می خواستن! مثل سیر حکمت در اروپا٫ نظریه زبان ها و ماشین های لینز و یکی ۲ تا کتاب دیگه که اسمش یادم نیست!!!
دیگه من شده بودم گاید گروه!!
رفتیم یک مقداری چرخ زدیم تا ساعت شد ۳ و شهرزاد و شهره می خواستن برن! آخه شهره ساعت واسه ساعت ۷ بلیط داشت!!
در یک حادثه استثنایی و بر حسب اتفاق اون انتشاراتی که محمد رضا می خواست رو دیدیم!
ولی هیچ کدوم از کتابایی که می خواست رو نداشت!!!
یا تموم شده بود یا زیر چاپ بود یا تا عصر میرسید!!! خلاصه یه کم دیگه گشتیم تا ساعت شد ۳.۴۵ و ما باید می رفتیم به محل قرار بعدی....
ازش تشکر کردیم و راه افتادیم به طرف محل قرار....
بالاخره رفتیم اون انتشارات و یه دونه خریدیم!!! البته نفری یه دونه! من که کلی خوشحال بودم!
دیگه کم کم ساعت داشت به ۱.۳۰ نزدیک می شد!!! مگه ساعت ۱.۳۰ چه خبر بود؟! به نظر شما ما می تونیم کتاب بخریم؟ آیا مسعود خوابش می گیره؟! اگه می خواید جواب این سوالات رو پیدا کنید قسمت بعدی این سفرنامه در پست بعدی رو بخونید!
دیدم کار دختریه که کنار من نشسته!!! اشتباهی کامپیوتر منو ریست کرده بود!!
همه اینا رو گفتم که بگم دیگه حوصله تایپ کردن مجدد ندارم!!







دیگه هرجوری بود خوردیمش و از آقاهه تشکر کردیم و اومدیم بیرون!! در راه برگشت به دانشگاه دیدیم داود تو مغازش نشسته داره مگس می پرونه!
و لپ تاپ هاش رو قیمت کردیم!! هر کار هم کردیم شیرینیه مغازش رو بهمون نداد! وقتی دیدیم قرار نیست چیزی بده خداحافظی کردیم و اومدیم دانشگاه!