تراوشات ذهنی کپک زده2

از دیروز صبح به مدت 20 روز و اندی مامانم نیست و من تنها موجود زنده خونه هستم! البته به جز موجودات تک سلولی موجود در هوا و حشرات موذی!!  البته خواهر های گرام بهم سر میزنن! آبجی کوچیکه هم به همراه همسر و فرزند کوچکشان شب ها برای اینکه لولو منو نخوره میان پیشم!  الانم لالا هستن!
می خواستم قسمت سوم "در نمایشگاه" رو بنویسم! ولی اصلا حسش نبید!! در اینجا از کلیه خوانندگان عزیز پوزش خواهی عرض می کنم!
انتخابات انجمن های علمی هم انجام شد و ما با استفاده از تمام روش های متعارف و غیر متعارف از قبیل استفاده از زور، تطمیع ، تشویق و غیره تونستیم حداکثر کرسی های موجود در انجمن علمی را به دست بیاوریم و مثل دوره قبل آنجا را محل پاتوق های دوستانه خود قرار دهیم!  البته هنوز نتایج رسمی نیومده٫ ولی ما خودمون پای صندوق بودیم و خبر داریم چی رفت تو صندوق!
یکی از رای های با ارزشی که تونستیم به نفع خودمون ازش استفاده بکنیم رای یکی از دانشجویان فوق بود!!! بدین صورت که اینجانب کارت دانشجویی آنجانب را گرفته و به دلیل آشنا بودن مسئول صندوق به جای آنجانب رای دادم!! لازم به ذکر است که خود آنجانب کاملا از این حرکت اینجانب آگاه بود!!  
عصرشم علیرضا اومده بود خونمون! با هم دیگه فیلم Borat رو دیدیم! به جز خندوندن آدم فایده دیگری برش مترتب نیست!!  بعدشم که علیرضا رفت یه مقداری کار های عقب افتاده رو انجام دادم و یه ساعت خوابیدم! از موقعی هم که بیدار شدم کار مثبتی نکردم تا الان!!!
راستی امروز تولد همایون شجریانه! فردا هم جلیل شهناز! جفتشون رو دوست دارم!  از صدای همایون و تار شهناز بسی لذت می برم! 
همین دیگه!

همه گویند فلانی ناله کم کن    ته آیی در خیالم، چون ننالم

تراوشات ذهنی کپک زده1

دیروز روز بدی نبود! روز خوبی هم نبود! چند تا کار رو که خیالم از بابتشون راحت بود و مطمئن بودم دیگه مشکلی در اون زمینه واسم پیش نمیاد رو شروع کردم!! ولی مشکل پیش اومد و فعلا پا در هوا مونده!!! اماا من که کلا آدم خوشحالی هستم٫ اصلا انگار نه انگار!!!
دانشکده هم روز متفاوتی رو گذروند!!! دانشجویان عزیز هم مشکوک(شک زده[به ضم شین]) بودن!!! دکتر صرام عزیز رئیس محترم دانشکده سبیل هاشون رو از ته زده بودن! اگه دکتر صرام رو می شناختین می فهمیدین چی میگم!!! مثل این می موند که شاه عباس سوم سبیل هاش رو بزنه!!!
دیگه اینکه کیفم رو تو دانشگاه جا گذاشتم!!! البته سابقه قبلی دارم!

و ناگهان چقدر زود دیر می شود.... 

قرآن

 ....
آری، قرآنی که تو می گویی درست است، اما کدام قرآن؟ قرآن به عنوان شی متبرکی در دست جهل؟ قرآن به عنوان پرچمی بر سر نیزه های جنایت؟ یا قرآن به عنوان کتابی که قبایل وحشی پراکنده در صحرائی را در کمتر از یک ربع قرن، تعیین کننده ی سرنوشت جهان و کوبنده قدرت های عالمگیر می سازد و در کمتر از یک قرن، فرهنگی نو و انقلابی در تمدن بشری می آفریند؟
قرآن کتابی است که با نام "خدا" آغاز می شود و با نام "مردم" پایان می یابد! کتابی آسمانی است اما بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد! کتابی است که نام بیش از هفتاد سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سوره اش از پدیده های مادی و تنها دو سوره اش از عبادات! آنهم حج و نماز! ....

این کتاب را آن روزی که به "حیله دشمن" و به "جهل دوست"، "لایش" را بستند، "لایه"اش مصرف پیدا کرد و وقتی "متن"ش متروک شد، "جلد"ش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را -که "خواندنی" نام دارد- دیگر نخواندند، برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی به کار رفت، از وقتی که دیگر درمان درد های فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه... شد، و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر، در خواب گذاشتند و بالاخره، اینکه می بینی، اکنون در خدمت اموات قرارش دادند و نثار ارواح گذشتگانش می کنند و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد! ....

دکتر علی شریعتی       

پیری و معرکه گیری!

یه تصنیف متفاوت به نام پیری و معرکه گیری از استاد شجریان!

نظرتون رو بنویسین خوشحال میشم!

دانلود                                        

                                            

در نمایشگاه 2

در قسمت قبل دیدیم که علی و مسعود وارد تهران شدن و لولوی سیاه که فرصت خوبی برای کشتن اونا پیدا کرده بود نیروهای بدجنسش رو فرستاد تا اونا رو از میون بردارن!!!در همین حین تو یکی از غرفه های نمایشگاه مشکل بزرگی برای اونا به وجود اومد.....

و حالا ادامه ماجرا....

ساعت ۱.۳۰ با شهرزاد و شهره قرار داشتیم!! شهرزاد می خواست شیرینی فوق لیسانسش رو بده!!!یعنی بهتره بگم راه دیگه ای جز این کار برای خلاص کردن روح و جسمش نداشت!!! ۱.۱۰ بود که به گوشیم نگاه کردم دیدم ای دل غافل!!! ۲ تا miss call افتاده بود!!! شهره بید!!! حالا مگه تو نمایشگاه میشد شماره بگیری؟!!! دیگه به هر زحمتی بود شمارش رو گرفتم!!! منتها شهرزاد گوشی رو برداشت!! گفت ما فلان جاییم!!! گفتم الان میام٫ از جاتون تکون نخورید!!! رفتم اونجا٫ ولی هر چی نگاه کردم ندیدمشون!!! باز به زحمت تلفن زدم که من اونجام ولی شما نیستین!!! اونم گفت ما هم اینجایم ولی تو نیستی!!! دیگه با کلی آدرس دهی و اینا منو دید!!! یکی از دوستای شهرزاد هم باهاشون بود! خیلی پسر گلی بود! من که شیفته مرامش شدم! راه افتادیم به طرف نمایشگاه! ولی بین راه یه چیز نظر همه رو به خودش جلب کرد! یه کیوسک بود برای فروش هایدا! همه پاهامون سست شد! شهرزاد گفت من گشنمه!!! شهره گفت اول بریم ۴ تا کتاب ببینیم بعد بیایم!! ولی شهرزاد سر حرف خودش بود!!! دیگه قرار شد بریم ناهار! محمد رضا رفت ساندویچ خرید و نشستیم که بخوریم!!! در حال تناول بودیم که یهو چند تا اس ام اس پشت سر هم اومد!!! گفتم یعنی کی می تونه باشه!!! اس ام اس های شهره و شهرزاد بود که وقتی رسیده بودن به من زدن!!! الان تازه رسیده بود!! بعد خوردن ناهار و تشکر از میزبان راه افتادیم به سمت نمایشگاه!!! چند تا کتاب بود که ملت می خواستن! مثل سیر حکمت در اروپا٫ نظریه زبان ها و ماشین های لینز و یکی ۲ تا کتاب دیگه که اسمش یادم نیست!!! دیگه من شده بودم گاید گروه!! رفتیم یک مقداری چرخ زدیم تا ساعت شد ۳ و شهرزاد و شهره می خواستن برن! آخه شهره ساعت واسه ساعت ۷ بلیط داشت!!

از اونا خداحافظی کردیم و ۳ نفری به گشت و گذار پرداختیم!! در یک حادثه استثنایی و بر حسب اتفاق اون انتشاراتی که محمد رضا می خواست رو دیدیم! ولی هیچ کدوم از کتابایی که می خواست رو نداشت!!! یا تموم شده بود یا زیر چاپ بود یا تا عصر میرسید!!! خلاصه یه کم دیگه گشتیم تا ساعت شد ۳.۴۵ و ما باید می رفتیم به محل قرار بعدی....

با محمد رضا خداحافظی کردیم! هنوز ۲ قدم دور نشدیم که دیدم یکی داره صدام می کنه!!! محمدرضا بود! جدول تناوبی هامون دست اون جا مونده بود!! ازش تشکر کردیم و راه افتادیم به طرف محل قرار....

در قسمت پایانی این داستان ادامه ماجرا را دنبال کنید!!!

در نمایشگاه1

ساعت حرکت قطار ۱۰.۲۰ پنجشنبه شب بود. همسفر من مسعود بود که ۷ سال راهنمایی و دبیرستان هم مدرسه ای بودیم! این نکته رو هم بگم که ما ۲ تا یک خصوصیت کاملا متضاد داریم!!!

من یک انسان دقیقه نودی که چه عرض کنم٫ نود و پنجی هستم! ولی مسعود کاملا بر عکس!

مثلا هر وقت با هم قرار میزاریم٫ اون نیم ساعت قبل از قرار میاد و من نیم ساعت بعد از قرار!!! خلاصه اون شب هم از این قاعده مستثنا نبود و مسعود ساعت ۱۰.۴۵ راه آهن بود!!! ولی من ساعت ۱۰ هنوز تو خونه بودم! دیگه با تلاش و جیغ و داد خانواده که "دیر شد و نمی رسی و تو دیگه کی هستی و یه دفعه جا موندی از قطار درس نگرفتی و اینا" من راهی راه آهن شدم!!! تا رسیدم قطار داشت می رفت و ما پریدیم تو قطار!!!

تو قطار اتفاق خاصی نیفتاد به جز اینکه ما خواب بودیم و صبح شد!   با پرس و جو فهمیده شدیم که در فاصله ۱۵۰۰ متری اونجا یه ایستگاه مترو بید! پیاده راه افتادیم....

ساعت ۸.۳۴ بود که رسیدیم مصلی! هنوز نمایشگاه باز نشده بود ولی ملت اومده بودن! تا کمی صبحونه خوردیم و استراحت کردیم دیگه ساعت ۹ شده بود و نمایشگاه باز!!!

رفتیم یه کم چرخ زدیم! کاملا بی هدف! چون رفته بودیم تو سالن کتاب های عمومی! بعد گفتیم بریم سالن کودکان!! ولی اونم جالب نبود! مخصوصا غرفه کانون پرورش فکری که مثلا بزرگترین و متنوعترین غرفه رو داشت!! از یک تهویه ساده محروم بود!!! از این لامپهای ۱۰۰۰ هم توش آویزون کرده بودن به فاصله نیم متری از کله افراد!!! شده بود عین تنور نونوایی!!! دیگه قابل تحمل نبود!!! گفتیم بریم ۴ تا کتاب تخصصی ببینیم! رفتیم به سمت سالن های ناشران دانشگاهی!!!  کاش یه طبقه بندی موضوعی داشت! همینطور ناشرا رو یکی یکی کنار هم چیده بودن!!! اگه یه کتاب می خواستی باید اسم ناشرش رو می دونستی وگرنه باید کل سالن رو می گشتی!!! ما که کم کم نا امید شدیم و رفتیم به سمت نمازخانه برادران!!! یه چادر زده بودن و روش نوشته بودن نماز خانه برادران!!! دراز کشیدیم که یه چرتی بزنیم و خستگی از تنمون بره بیرون!! ولی هوا به شدت گرم بود!! من که بعد ۱۰ دقیقه چرت زدن از شدت گرما بیدار شدم! تنم خیس شده بود...

از صبح بعضی ها بودن که دستشون یه جدول تناوبی بزرگ بود!!! من خیلی دلم می خواست! بعد از یه کم نگاه کردن فهمیدم مال چه انتشاراتیه!!! واسه اینکه تبلیغ نشه نمی گم چه انتشاراتی!!!  بالاخره رفتیم اون انتشارات و یه دونه خریدیم!!! البته نفری یه دونه! من که کلی خوشحال بودم!  دیگه کم کم ساعت داشت به ۱.۳۰ نزدیک می شد!!! مگه ساعت ۱.۳۰ چه خبر بود؟! به نظر شما ما می تونیم کتاب بخریم؟ آیا مسعود خوابش می گیره؟!  اگه می خواید جواب این سوالات رو پیدا کنید قسمت بعدی این سفرنامه در پست بعدی رو بخونید!

نمایشگاه

من نمایشگاه بود! امروز صبح رسید خانه! به زودی منتظر سفرنامه من بود!!!
فقط خواستم گفت هنوز من زنده هست!!!

فرکتال

کلی مطلب تایپ کرده بودم که یهو کامپیوتر ریست شد!!! دیدم کار دختریه که کنار من نشسته!!! اشتباهی کامپیوتر منو ریست کرده بود!!

 خودم هم بعضی وقت ها اشتباه میگیرم کیس ها رو! آخه کیس هر کامپیوتری کنار مانیتور کامپیوتر بغلیه!!! همه اینا رو گفتم که بگم دیگه حوصله تایپ کردن مجدد ندارم!!

دیشب خواب فرکتال میدیدم! یه فرکتال سه بعدی بود که من داشتم وسطش قدم می زدم! یه کم که جلو می رفتم انگار باز برمی گشتم سر همون جای قبلیم! فرکتال بود دیگه! خلاصه دیشب من مبحث های فرکتال رو به بهترین نحو فهمیدم!

پی نوشت : جدیدا متوجه شدم کرانچی علاقه شدیدی به من پیدا کرده!

اتفاق ناگوار!!!

در یک اتفاق غیرمنتظره ارایه شیوه افتاد فردا(البته فردای دیروز)!!! تازه جالبیش اینجاست که نمی تونم از ویدیو پروژکتور هم استفاده کنم!!! اگه بشه می خوام حتما عقبش بندازم! آخه اینطوری خیلی ضایعست!!! اولا که این همه آدم چجوری از تو یه مانیتور ببینن! بعدشم من نگاه کنم تو مانیتور یا بقیه؟!!:دی

کوچه باغ!!!

امروز می خوام چند تا عکس از کوچه باغ بزارم براتون! روزایی که می رم دانشگاه حداقل ۲ دفعه توش راه میرم!

         

علیرضا مهمان می کند!

امروز عصر بعد از کلاس کامپایلر من و علیرضا راه افتادیم به طرف کوچه باغ تا از دانشگاه بریم بیرون! علیرضا هم می خواست با من پیاده بیاد! خلاصه بعد از چند دقیقه رسیدیم اطلسی! علیرضا می خواست معجون بخره میل کنیم!
دیگه رفتیم تو سالار نشستیم و منتظر شدیم بیارن! البته قبلش به آقاهه گفتیم که دو تا معجون بیاره!
وقتی آورد تا لحظاتی مشغول تجزیه و تحلیل تو ذهنمون بودیم که چجوری بخوریمش!!!   دیگه هرجوری بود خوردیمش و از آقاهه تشکر کردیم و اومدیم بیرون!!  در راه برگشت به دانشگاه دیدیم داود تو مغازش نشسته داره مگس می پرونه!
خلاصه رفتیم یه کم هم سر به سر اون گذاشتیم  و لپ تاپ هاش رو قیمت کردیم!! هر کار هم کردیم شیرینیه مغازش رو بهمون نداد! وقتی دیدیم قرار نیست چیزی بده خداحافظی کردیم و اومدیم دانشگاه!
این بود خاطره من از معجون خریدن علیرضا!!!

پی نوشت: نویسنده تیتر این پست را از وبلاگ کسی کش نرفته است!!!!

بدون شرح

چند روز پیش، یعنی روز چهارشنبه دوازدهمین روز از اردی بهشت ماه سال یکهزار و سی صد و هشتاد و شش داشتم به رادیو گوش میدادم! تو اون برنامه گزارشگر با چند تا دختر و پسر به طور جداگانه در مورد روز معلم مصاحبه می کرد. یکی از سوالاتش از دختر ها این بود که به نظر شما پسر ها چی میبرن واسه معلمشون؟! به جز یکی که گفت: "اگه بدونن واسشون نمره میشه یه شاخه گل" بقیه بلا استثنا گفتن پسرا بی ذوقن و هیچی نمی برن و اینا!!!
در مقابل وقتی از پسر ها پرسید به نظرتون دخترا چی میدن به معلمشون؟ یه چیزایی مثل کتاب و عروسک و گل و اینا رو اسم بردن! و حتی یکیشون از با سلیقه بودن دختر ها گفت.

مارمولک2

بازم اون اتفاق تکرار شد!!! رفتم آب بخورم باز پام خورد بهش! ولی ایندفعه دیگه نترسیدم! ولی اون بازم ترسید!
نکنه پیمان باشه واقعا! هی میاد یه چی بهم بگه ولی من نمی بینمش!!!
از همه جالب تر اینکه همون جای پریشب بود!!!

سمن بویان

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند بر بندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند

ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

چو منصور از مراد آنان که بر دارند بردارند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر در بند درمانند در مانند

 

این غزل زیبای حافظ با صدای استاد شجریان فوق العاده زیباتر هم میشه!

 اگه تا حالا نشنیدین پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید.

لینک دانلود

پی نوشت: البته بعضی جاهای این تصنیف رو همایون خونده!

مارمولک

همین الان رفتم تو آشپزخونه آب بخورم! یهو پام خورد به یه چیز نرم! نگاه کردم، دیدم.... وااااااااااای یه مارمولک!!!
یکهو ترسیدم!!! با یه جهش پریدم یه طرف!!!
مارمولکه هم لنگ لنگان پرید یه طرف دیگه!!! انگار اونم ترسیده بود...
الان کف پام بوی سیانور میده! اگر بار گران...

عذر بدتر از گناه!!!

امروز صبح آقای حدادعادل 1 ساعت دیر میرسن به یه همایش!!! دلیلش رو هم سنگین بودن ترافیک عنوان کرد!!! اینو که شنیدم یاد اون دیالوگه فتحعلی اویسی افتادم که "ترافیک به هیچ قراری رحم نمی کنه" البته یاد یه چی دیگه هم افتادم!!! اگه می خواین بدونین اون یکی چی بوده به تیتر این پست نگاه کنید!!!

دیشب آقای صفار هرندی مهمان گفتگوی ویژه خبری شبکه 2 بودن!!! از نمایشگاه کتاب و اینکه فلان تعداد ناشر شرکت کردن و فلان تعداد کتاب هست گفت!!! یه جاش یه حرف جالب زد!! گفت فکر کنم مردم بیشتر از اینی که به کتاب ها توجه کنن به بازدید جاهای زیبای مصلی میرن!!! از بس که زیبا طراحی شده!!! از باندهای بدحجابی هم یه چیزایی گفت!!! یکی به من بگه باند بدحجابی چیه؟!!!! مگه بدحجابی هم باند داره؟!!

راستی هنوز mms راه نیفتاده یه طرح واسه ف ی ل ت رینگش مطرح کردن!!! احتمالا تا زمانی که شما اینو می خونین تصویب هم شده!!!

نمی خوام وبلاگم ف ی ل ت ر بشه! پس کات!!!!



رنج، صبر، نماز

و ما انسان را به حقیقت در رنج و مشقت آفریدیم!
ای کسانی که ایمان آورده اید، از صبر و نماز یاری بگیرید که خداوند با صابرین است!

کم کم دارم ارتباط بین این دو آیه رو متوجه میشم!

عصر جمعه

امروز باز یک جمعه دیگست!
نمی دونم چه سری تو عصرای جمعه هست که دلم میگیره! مخصوصا اگه اون جمعه یه جمعه بهاری باشه!
اصلا هم ربطی به اینکه مثلا روز تعطیل داره تموم می شه و فرداش باز باید بریم دنبال کار و زندگی نداره!
همش حس می کنم یه چی رو دارم از دست می دم! بی تاب میشم! نمی دونم چیکار کنم! حوصله هیچ کاری ندارم! حتی کارهایی که ازشون بی نهایت لذت می برم!
حتی الان حس نوشتن هم نیست...

آدما 2

اگه از یه دید دیگه به آدما نگاه کنیم به ۳ دسته تقسیم میشن!

۱- دسته اول

۲- دسته دوم

و از همه مهمتر دسته سوم!

زندگی

یه جا یه جمله رو دیدم خیلی به دلم نشست!
"زندگی را زندگی کن، دنبال دلیل و فلسفه اش نباش!"
نظر شما؟

آفتابگردان

چند روز پیش داشتم تو وسایل قدیمیم می گشتم و خاطرات رو واسه خودم زنده میکردم که چشمم افتاد به روزنامه آفتابگردان! روزنامه ای که من ازش خیلی خاطره دارم! تقریبا از وقتی که خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم تا وقتی که تو خرداد ۷۶ توقیف شد می خوندمش! یادمه تا یه مدت به زمین و زمان واسه توقیف شدنش بد و بیراه می گفتم!

قیمتش ۵ تومن بود! هرروز یه مسافت تقریبا ۱۰ دقیقه ای رو پیاده می رفتم و می خریدمش! فروشنده دیگه باهام دوست شده بود و یکی واسم می زاشت کنار! اسمم رو هم می نوشت روش! آفتابگردان ۸ صفحه بود و از طرف انتشارات همشهری منتشر میشد! یعنی اوایل ضمیمه همشهری بود! بعد یه مدت هم شد یه روزنامه مستقل! صفحه دومش اخبار علمی روز رو می نوشت! هنوز به خونه نرسیده ٫ اون صفحه رو خونده بودم!

یه سال تابستون که فکر کنم آخرین تابستون انتشارش بود هر هفته ۲شنبه ها یک کتاب هم چاپ میکرد در قطع جیبی که هرکی می خواست می تونست بخره! قیمت ۲۵ تومان!

یکی ۲ تا همایش هم برگزار کرد که واسه افراد بالای ۱۱ سال بود که من نمی تونستم برم! آخه آخرین سال انتشارش تازه ۱۰ سالم شده بود!!! اسم یکیشون اگه اشتباه نکنم زمین سبز یا یه چی تو این مایه ها بود!

خلاصه خیلی خاطره دارم باهاش! شماها چی؟ کیا می خوندن اینو؟ 

 

 

زندگی در مقابل روزمرگی

از امروز با یکی از دوستام تصمیم گرفتیم یه قسمتی از روز رو زندگی کنیم! به اون کاری که علاقه داریم بپردازیم. حتی برای یه کوچولو هم که شده خودمون رو از چنگال روزمرگی در بیاریم!

شاید واستون جالب باشه ولی من برای شروع می خوام هر روز بعد از کلاسام یه مسیری رو پیاده برم و فکر کنم! خیلی این کار رو دوست دارم! مخصوصا تو فصل بهار که عطر خاصی تو هوا جریان داره! به نظرم می تونم انرژی های منفی رو اینجوری از خودم دور کنم!

دعا کنید موفق باشیم!