قدیما...

امشب داشتم پیاده تو یکی از خیابونای مرکز شهر می رفتم که بوی خوراک سوسیس که از تو یکی از ساندویچ فروشی ها میومد منو برد به گذشته ها. زمانی که تابستونا یه ماه می رفتم مشهد خونه مادر بزرگم! بعد از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب همش بیرون بودیم! با هم می رفتیم آبمیوه و بستنی و ساندویچ و هزار جور هله هوله می خوردیم! اونم چه هله هوله هایی!!!
یادش به خیر! صبح زود از خواب پا می شدیم و با بابابزرگ می رفتیم پارک نزدیک خونشون! بعدشم می رفتیم نون و شیر می گرفتیم. صف شیر چه با حال بود! صبح قبل پارک زنبیل می زاشتیم! وقت برگشتن بابابزرگ با نون می رفت خونه! ما می رفتیم تو صف شیر! ۲ تا شیشه شیر می گرفتیم و می رفتیم خونه! بابا بزرگ چایی رو آماده کرده بود و داشت بقیه رو صدا می کرد! چقد می چسبید اون صبحونه! بعدشم که می رفتیم آواره خیابونا می شدیم! بیشتر می رفتیم پلی استیشن بازی میکردیم! یه بازاری هم بود که پیاده هم میشد رفت! هر روز می رفتیم و اونجا رو هم میدیدیم! پیش بابابزرگ هم می رفتیم! از قهوه خونه کنار مغازه بابابزرگ واسه خودمون چایی می گرفتیم و می خوردیم! کلی بچه های خوبی می شدیم و بابابزرگ رو باد می زدیم! شبا هم همه (خاله و دایی ها)میومدن اونجا! همه بچه ها شلوغ می کردیم! یه دفعه رفتیم تو انباری ۳ تا هندونه رو شکستیم و همونجوری خوردیم!!!! بدون هرگونه وسیله ای! حالا مونده بودیم پوست هاش رو چیکار کنیم که بزرگترا نفهمن!!! شبا هم تا بابابزرگ دعوامون نمی کرد نمی خوابیدیم! خلاصه کلی خوش بودیم...!
تصمیم گرفتم دفعه بعدی که از اونجا رد شدم برم از همون ساندویچ ها بخورم! هر چند از اون خاطرات خوب فقط ساندویچ هاش مونده!

حکایت

تو اين پست مي خوام يه حكايت شنيدني رو واستون نقل كنم! خوشحال ميشم نظر شما رو هم بدونم! اصلا موافق هستيد؟
اين حكايت از حضرت مسيح (ع) نقل شده :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار. روزي براي كار در باغش به كارگراني نياز داشت. بنابر اين پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و تمام كارگران موجود در ميدان را اجير كرد و آورد.
آنها در باغ مشغول به كار شدند. كارگراني كه در ميدان نبودند اين موضوع را شنيدند و آنها نيز به باغ آمدند. گرچه اين كارگران تازه وارد غروب بود كه به باغ رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد.
شبانگاه هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود او همه كارگران را جمع كرد و به همه آنها دستمزد يكساني داد. معلوم است آناني كه از صبح به كار مشغول بودند آزرده شدند و گفتند:
اين بي انصافي است، چه مي كنيد آقا؟! ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيده اند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آنها كه اصلا كاري نكرده اند.
مرد ثروتمند خنديد و گفت : به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟ كارگران يكصدا گفتند: نه، آنچه را شما به ما پرداخته ايد بيشتر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين انصاف نيست كه كساني كه دير رسيدند و كاري نكردند، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم.
مرد گفت : من به آنها بخشيدم زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم، چيزي از دارايي من كم نمي شود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقعتان مزد گرفته ايد، پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم،‌ بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن، بسيار دارم. من از سر بي نيازيست كه مي بخشم.
حضرت مسيح گفت:
بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است پيدايشان مي شود. اما همه يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند. شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد، بلكه دارايي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند، نه كار ما. از غناي ذات الهي، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد.
بهشت ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين تنگ نظر ها بر پا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.

                                  حربه ضعيفان شكايت است.

بابا

بابا خیلی دلم برات تنگ شده! کاش بودی! کاش می تونستم دستات رو بگیرم و آروم بشم!  کاش می تونستم بغلت کنم و روتو ببوسم! کاش می تونستم سرم رو بزارم روی پاهات و زار بزنم! کاش رفتنت یه خواب بود! کاش صبح تا چشمام رو باز می کردم تو رو می دیدم! کاش...

الان که نیستی خونه خیلی سوت و کوره! دیگه کسی نیست سر به سرم بزاره! دیگه کسی نیست واسم فال بگیره! دیگه کسی نیست باهاش سر کانال عوض کردن تلویزیون دعوا کنم! دیگه کسی نیست باهام کشتی بگیره!...

بابا بازم داره عید میاد! ولی ۴ ساله  عید دیگه واسه من رنگ و بوی عید نداره! سال که تحویل میشه یاد چند تا سال تحویل هایی میوفتم که فقط من و تو با هم بودیم! فقط خودمون! الان لذتش رو احساس می کنم! حیف که دیر شده!...

بابا ...

اردو2

خب می رسیم به ادامه ماجرا! در قسمت قبل در مورد مقدمات اردو براتون گفتم و رسیدیم به اونجا که ساعت ۸.۱۵ راه افتادیم!(شد مثل قصه ظهر جمعه!!!)


تو راه به دلیل خراب بودن رادیو ضبط مینی بوس بعضی از دوستان با صدای نه چندان گرم و در گاهی از مواقع گوش خراش خود ما را مستفیض نمودند. بالاخره به مقصد رسیدیم. بعد از خوردن صبحانه ملت گفتن بریم کوه نوردی! من و وهاب(وحدت) هادیین(دلیری و دهقانی) و مهدی(مرادزاده) با یک عدد رو فرشی به دنبال بقیه به راه افتادیم تا در محیطی بهتر به بازی مفرح جذاب و مفید ورق بپردازیم! بعد از یک پیاده روی نسبتا کوتاه به بقیه که اطراق کرده بودند رسیدیم! خانم استواری چند تا تخته سنگ به ما نشون داد و گفت به این میگن آبشار! البته از حق نگذریم اون پائین یه جوی آب جاری بود! ابتدا تصمیم داشتیم افرادی که با تاخیر اومده بودن رو خیس بکنیم! ولی ندامت رو تو چهرشون دیدیم و دلمون سوخت! همونجا بساطمون رو پهن کردیم و شروع کردیم به بازی! ۲ دست اول رو با اقتدار تمام برده بودیم و در بحبوحه دست سوم بودیم که یهو یکی داد زد الگانس پلیس! هرچی نگاه کردیم الگانس ندیدیم! فکر کردیم چوپان دروغگو داره باز دروغ میگه! ولی در عرض چند ثانیه فهمیدیم که الکی به چوپان دروغگو تهمت زدیم و فرد خاطی الگانس و سمند رو اشتباه گرفته بوده! یک عدد سمند پلیس در فاصله ده متری ما قرار داشت. زود بلند شدیم و رفتیم طرف آقا پلیس! از چشمای متورمش مشخص بود بیدار بوده دیشب و دقیقا در زمانی که ما خواب خوش میدیدیم اون دنبال شکار بوده! این آقاهه خیلی زرنگ بود با دزدا هم خوب می جنگید! بابام بهم عیدی داد یه توپ قلقلی داد! کمی باهاش حرف زدیم و یهو مهدی رو سوار کرد! خیلی ناراحت شده بودم! آخه ازش نپرسیده بودم چه کمپوتی دوست داره! اینقدر تو ناراحتی خودم غرق بودم که نفهمیدم چجوری رسیدیم به جایی که وسایلمون بود! هرکسی یه جوری سر خودش رو گرم کرده بود تا غم نبود مهدی رو فراموش کنه! ما بازی می کردیم یکی درخت می کاشت بعضی ها می خوردن! مشغول همین کارا بودیم که مهدی برگشت! از خوشحالی تو پوست خودمون نمی گنجیدیم! این نگنجیدن اونقدر شدید بود که چند نفر ناراحتی پوستی پیدا کردن! حالا همه با خوشحالی مشغول به کارهای خودمون شده بودیم! بعد یه مدت دیدیم وهاب یه چیزی دستشه و داره به سمت ما میاد! نزدیک تر که شد دیدیم یک عدد وزغ بید! خیلی ناز بود! باز تصمیم گرفتیم که بریم بندازیم تو اونایی که دیر اومده بودن و مشغول تماشای وسط بازی بودن! ولی هنوز ۱۰ متریشون بودیم که جیغ و دادشون گوش فلک رو کر کرد! بازم بی خیال شدیم! یکی از دوستان هم ۲ عدد بطری خالی آب رو دست گرفته بود و به هم می زد و اینگونه تیم مورد علاقه خودش رو تشویق می کرد!!! دیگه وقت ناهار شده بود! تعدادی از دوستان عزیز زحمت پخت غذا رو کشیدن که جا داره باز هم ازشون تشکر بشه! بچه ها متشکریم!


الان هم به شدت خوابم گرفته هم اینکه فردا باید روفرشی بشوریم! واسه همین ادامه این اردونامه رو موکول می کنم به روزی دیگر و پستی دیگر!


منتظر نظرات سازنده شما در جهت هر چه بهتر شدن این وبلاگ هستم!

اردو1

از سه شنبه زمزمه هایی مبنی بر رفتن به اردو به گوش می رسید. چهارشنبه این زمزمه ها جدی تر شد و اردو قطعی شد.
ولی هنوز دو تا چیز بود که مشخص نشده بود! یکی روز اردو که پنجشنبه باشه یا جمعه و یکی هم محلش! ۴شنبه شب جواب یکیش مشخص شد و خیلی سریع روی تلکس خبرگزاری ها قرار گرفت.  همچنین قرار شد فرداش بریم خریدات لازم رو انجام بدیم! فردا ظهر بود که من رفتم خونه احمد(میرزایی)! راه افتادیم که بریم محمد علی (آراسته) رو هم برداریم و بریم خرید! بین راه متوجه یک موضوع خیلی مهم شدیم! گشنمون بود! پس اول رفتیم دلی از عزا در آوردیم!  (البته با پول خودمون!!!) بالاخره محمد رو هم برداشتیم و رفتیم دنبال خرید جات!   مینی بوس رو هم مهدی (مرادزاده) قرار بود هماهنگ کنه! اول اومدیم بریم میوه بگیریم ولی ترسیدیم پول کم بیاریم!  گفتیم بریم اول مواد لازم ناهار رو بگیریم بعد واسه میوه برنامه ریزی کنیم! وارد مرغ فروشی که شدیم کفمان به شدت برید!!!  دیدیم امکانات اونجا بیشتر از سایت دانشکدست! روی میز آقاهه یه لپ تاپ بود! اونور میز هم یه کامپیوتر دیگه!  آقاهه مشغول تیکه کردن مرغا شد و ما دلمون می سوخت! یه کم واسه خودمون یه کم واسه او مرغای زبون بسته!
کارمون که تموم شد و اومدیم بیرون یهو مهدی تلفن زد که مینی بوس آشناش گفته نمی تونه بیاد!  حالا ما مونده بودیم و ۱۲ کیلو مرق!!! (می دونم درستش مرغه!) دیگه مهدی رو سر جدش قسم دادیم که هر کار می تونه بکنه وگرنه محمد باید بره زندان!  مهدی هم قول داد رشادت به خرج بده و نزاره اینا رو دستمون بمونه!!!  خیالمون راحت تر شد! رفتیم سراغ بقیه خرید جات! وقتی داشتیم با سوپر مارکتیه حساب می کردیم گفت فاکتور بدم؟!! در همین لحظه شیطون وارد جلدمون شد.  بهمون گفت به فروشنده بگیم یه فاکتور به مبلغ دو برابر خرید واسمون صادر کنه! نفهمیدیم چی شد گفتیم فاکتور نمی خوایم! حالا نوبت به میوه رسیده بود! اول خواستیم یه میوه خیلی لوکس بگیریم!  درست حدس زدین گوجه فرنگی! ولی دیدیم نمی صرفه!خلاصه دیدیم به صرف ترین میوه همون موز بید!  موز و پیاز رو هم گرفتیم! نوبت رسید به نخود نخود هر که رود خانه خود!  این بود ماجرای ۳ ساعته خرید!!! تا شب احمد و مهدی و چند نفر دیگه خیلی زحمت کشیدن از جمله حمل ۸۰ تا نون توسط احمد تا خونشون! (قابل توجه بعضی ها) جا داره یه بار دیگه از اون و بقیه که خیلی زحمت کشیدن تشکر کنم!  همین طور از مامان محمد که ما رو خجالت دادن!(آخی چقدر ما خجالتی هستیم!!!)
حالا می رسیم به خود اردو! قرار بود ساعت ۷.۱۵ همه محل سوار شدن حاضر بشن! ولی بنا به دلایلی تا ساعت ۸.۱۵ چند نفر نیومده بودن!  اگه عمری باشه ریشه یابی این قضیه رو در پست دیگری انجام میدیم! پس فعلا بی خیالش میشیم!
دستم درد گرفت اینقدر تایپ کردم!  بقیش باشه تو مطلب بعدی!!
منتظر نظرات شما هستم!

زندگی و برزخ

من بودم! می رفتم, میومدم, حرف می زدم, درس می خوندم, می خندیدم, گریه می کردم, خلاصه زنده بودم ولی زندگی نمیکردم!!!

تو برزخ بودم! بهشت رو ندیده بودم! فکر می کردم اینجا بهشته! یکی اومد بهشت رو بهم نشون داد! ولی بیرونم کردن! دیگه برزخ اون برزخ قبل نیست! شد جهنم!

لقد خلقتنا الانسان فی کبد