گنج نهانى

ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست

چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست

گاهي به برگ لاله نويسد پيام خويش

گاهي درون سينه مرغان به هاي و هوست

در نرگس آرميد که بيند جمال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آهي سحرگهي که زند در فراق ما

بيرون و اندرون ، زبر و زير و چارسوست

هنگامه بست از پي ديدار خاکيي

نظاره را بهانه تماشاي رنگ و بوست

پنهان به ذره ذره و نا آشنا هنوز

پيدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست

در خاکدان ما گهر زندگي گم است

اين گوهري که گم شده مائيم يا که اوست

اقبال لاهوری

...

سراغ من را اگر کسی گرفت بگویید که به شمال رفته است٫ آخر می خواهم به جنوب فکر کنم.