قالب جدید

به خاطر مشکلاتی که قالب قبلی داشت مجبور شدم عوضش کنم.  این قالب اون مشکلات رو نداره! به نظر خودم خیلی هم ساده و شیکه!  از شما هم تقاضا می کنم نظرتون رو در مورد این قالب و مهمتر از همه سرعت لود شدن و بالا اومدن صفحه بگین! 

پیشاپیش تشکرجات ویژه خود را به درگاه شما خوانندگان عزیز شوت می کنم! 

Quintura

دیروز که مشغول وبگردی بودم با یه موتور جست و جوی جدید به نام Quintura مواجه شدم! تقریبا میشه گفت در نوع خودش کاملا جدیده! حداقل من تا حالا ندیده بودم!

شما وقتی تو این سایت یه کلمه یا عبارت رو جست و جو می کنید نتایج فقط در نیمه راست به نمایش در میان و در نیمه چپ مانیتور یه ابر از کلمات مرتبط با موضوع جست و جوی شما به نمایش در میاد که با قرار دادن موس روی هر یک از این کلمات نتایج مربوط به اون به نمایش در میاد! به عنوان مثال وقتی شما عبارت microsoft رو سرچ کنید٫ علاوه بر نتایج که در سمت راست صفحه نمایش ظاهر میشن عباراتی از قبیل vista, office, xp, bill gates و ... در سمت چپ ایجاد میشن که با قرار دادن موس روی هر کدوم می تونید نتایج مربوط به جست و جوی کلمات Microsoft و اون کلمه دوم رو در سمت راست مشاهده کنید!

من که کلا خیلی باهاش حال کردم!  امیدوارم شما هم حال کنید!

پی نوشت : اگه خدا بخواد می خوام هر چند روز یه بار یه خبر از دنیای آی تی اینجا بزارم! نظرتون چیه؟!!

بدون شرح...

1

2

3

روی اعداد کلیک کنید...

شریعتی

امروز سالگرد درگذشت(شهادت) دکتر علی شریعتی هست. همه می شناسیمش و تا حدی از زندگیش٫ کار هاش و تلاش هایی که برای بیداری مردم انجام داده مطلعیم! تلاش هایی که سرانجام منجر به شهید شدنش شد. به همین مناسبت این پست رو به نوشته ای از دکتر اختصاص میدم.

 

می خواهم به این برادر روشنفکرم، خواهر روشنفکرم، تحصیلکرده ی مترقی منطقی بیزار شده از مذهب بگویم:

خداوندی را که تو می گویی واضع دینی است که بشریت را تخدیر کند و از مسئولیت شخصی باز دارد و انسانها را وادار کند که نذر کنند و به او تملق بگویند، خدای اسلام نیست.توحید تنها یک نظریه ی ما وراءطبیعی ایده آلیستی نیست، تنها به این معنی که عقیده داشته باشیم که خدا در هستی یکی است و بیشتر نیست، نیست. توحید در عین حال یک جهان بینی است. یک بینش "تاریخی" و "اجتماعی" و "بشری" است، زیر بنای وحدت هستی و وحدت نژادی و طبقاتی است. نفی کننده ی شرک قومی و فکری و گروهی و انسانی است!

خدای اسلام دوستدار "عزت"، "علم"، "آهن"، "جهاد"، "مسئولیت"، "اراده ی انسانی"، "آزادی"، "ثروت" و "تمدن" و "تسلط انسان بر طبیعت" است. انسان امانتدار اوست، حامل "روح او"، "جانشین او در زمین" و "مسجود همه ی فرشتگان او" است!

انسان دوست اوست.  ذلت؟!  انسان را دعوت می کند که: "خلق و خوی خدا بگیرید"!(تخلّقوا باخلاق الله). این دعوت به ذلت است؟

در تشیع خدا عادل است. به این معنی که جهان بر پایه ی عدل است، چون خدا خالق این جهان است و هستی تجلّی او و نظام هستی تجلّی اراده ی او است و چون جامعه بر اساس نظام و ناموس خلقت است، جامعه ی درست و طبیعی ناچار باید بر اساس عدالت باشد، زندگی انسان تجلّی اراده ی خاص خداوندی باید باشد که عادل است، پس "خدا عادل است" به این معنی است که عدل یک جهان بینی است، به این معنی است که اگر جامعه بر اساس عدل نیست، جامعه ی بیمار گونه ی ضد شیعی و ضد مذهبی است، غیر طبیعی و انحرافی است و محکوم به زوال. و مخالف با نظام کائنات.

این معنی عدل است، خدا عادل است یک بحث متافیزیکی و فلسفی و بی ارتباط با زندگی و جهان و بیگانه با ظلم و عدل جامعه ی بشری نیست. بر عکس، خدا عادل است یعنی عدل یک صفت خدایی است، یعنی نظام عدل تنها نظام توحیدی و مذهبی است، یعنی عدل زیر بنای وجود، طبیعت، جامعه و روابط انسانهاست.

شیعه که در تاریخ همواره قربانی ستم بوده است [زیرا همواره با ظلم و نابرابری و تجاوز می جنگیده است] عدل را اصل مذهب خویش می گیرد.

این "عدل" مثل امروز تنها یک عقیده ی متافیزیکی و بحث فلسفی و سرگرمی علما و حکما نبوده است، شعار مبارزه با ظلم بوده است. 

خاطرات من 2

دیروز صبح ساعت 7.30 توسط خورشید خانم بیدار شدم! البته ساعتم هم واسه خودش یه چیزایی می گفت!  ولی اگه خورشید خانمی نبود کسی به حرفای اون توجه نمی کرد! اول رفتم تو حال و به عمل چرت زدن روی مبل پرداختم! 
خیلی چیز خوبیه! اگه درست انجام بشه می تونه جای ورزش صبحگاهی رو پر کنه!  الان حتما همتون تعجب کردین و می گین این خل شده! اشتباه نکنید! این یه چرت زدن معمولی نیست و فکر نکنید شما هم می تونید با چرت زدن ورزش کنید!  ببینید من با یه زاویه خاص خودم رو جمع می کنم یه گوشه مبل! پاهام رو با یه زاویه دیگه می ندازم رو میز! و این حرکات و فیگور های حساب شده در مورد بقیه قسمت های بدن هم انجام می شه! اگه عمری باشه مفصل یه روز در مورد "چرت درمانی" و "چرت ورزشی" براتون مطلب می نویسم!

بعد از ورزش هم اومدم پا پی سی و یه کم وبگردی کردم تا اینکه احساس ضعف را در معده خویش فرمودیم! داشتم صبحونه می خوردم که یهو صدای زنگ  اومد! یکی از همسایه های گرامی بود! منم زود صبحونه رو خوردم و 2 تا بشقاب میوه + چایی و شیرینی رو آماده کردم و پریدم تو حموم!  نمی دونم چرا آب حموم سرد بود!  هرچی وایسادم دیدم نه بابا نمی خواد گرم بشه! دیگه با همون آب سرد استحمام فرموده و به بیرون آمدیم! ولی هنوز این خانمه بود! ساعت هم دیگه حول و حوش 11 شده بود و من می خواستم برم یکی دو تا کار انجام بدم و برم دانشگاه! در گرمای طاقت فرسا از خونه زدم بیرون و بعد از موفقیت در انجام امور محول شده به سمت دانشگاه جاری شدم!!!  ساعت حدودای 2.30 بود که علیرضا و محسن از جلسه امتحان اومدن بیرون! تقریبا شیر بودن!  یه 1ساعتی اونجا بودیم و گفتیم و غیبت کردیم و خندیدیم تا اینکه دیدیم بازم هانگاری۱ هستیم!  پس رفتیم یه چی خوردیم و یه کم گشتزنی کردیم و باز یه چی دیگه خوردیم و رفتیم خونه!  این تیکه رو بنا به درخواست عده ای فشرده گفتم وگرنه همین خودش 1.30 وقت ما رو گرفت! 
شب هم قرار بود بریم شام بیرون با محسن + علیرضا! ساعت حدود 9 بود به مقصد خونه علیرضا اینا راه افتادم! البته قبلش یه خرید کوچولو هم کردم! نزدیکای خونشون بودم که یهو مامان بهم تلفن زد که برق رفته بیده است و من تو خونه تنهام! فک نکنید مامان من ترسو هه ها! نه! خونمون یه جوریه که آدم حس خوبی نداره وقتی تاریک میشه! دور تا دور خونه حیاطه، یه طرفش هم باغ! بعد همسایه ها هم خونشون همین حالته! یعنی هرچی داد بزنی کسی صداتو نمیشنوه!    خلاصه منم به علیرضا گفتم ماجرا اینه و دست از پا درازتر برگشتم خونه! حالا قرار شده امشب بریم! 

بعدشم که تو خونه بازم یه کم نشستم پا پی سی و بعدشم رفتم لالا!  واینگونه یک روز مفید کاری به پایان رسید!  


۱- همان هانگری(Hungry) 

درهم

می خوام بنویسم٫ اما نمی دونم چی! بی هدف دارم تایپ می کنم! هر کلمه یا جمله ای که از ذهنم جاری میشه رو اینجا می نویسم! شاید خیلی در هم و گیج کننده بشه٫ ولی مهم نیست! چون می خوام بنویسم. نیاز دارم پس می نویسم!

اه هیچی نمیاد توذهنم که منم بخوام از توذهنم پرتش کنم بیرون! انگار اینم با من لجه! ولی من قوی ترم! باید بنویسم! باید...

آخه چرا باید اینجوری بشه؟! چرا باید در لحظه ای که مطمئنی همه چی داره به خوبی تموم میشه یهو یه اتفاق کاملا غیر منتظره بیوفته و همه چی خراب بشه؟! چرا نمیشه برای یه دفعه هم که شده خوشی هات با یه اتفاق بد تحت الشعاع قرار نگیره؟! چرا...

امروز که هرچی برنامه ریخته بودم بی فایده بود! هیچ کدوم عملی نشد! ایشالا فردا یه اتفاقی بیوفته که خوب باشه و قابل نوشتن!

پی نوشت : عقلش را زنده کرد٫ هوسش را کشت٫ نوری سخت درخشان راهش را روشن کرد.

فینیش!!!:دی

دیروز به سلامتی آخرین امتحان خود را نیز فرمودیم!  تو این هفته ترکیدم! 6 تا امتحان پشت سر هم!  از یه طرف خوشحالم که دیگه تموم شد، از یه طرف ناراحتم که فشردگی دلیل شد که خوب نتونم روی هر کدوم از امتحانام تمرکز کنم و در نتیجه گند بفرمایم!
دیروز یه اتفاق دیگه هم افتاد! بعد از دو هفته دوباره اینترنت دار شدم!  تو این مدت فقط چند دفعه از تو دانشگاه و یه دفعه از کافی نت وصل شدم!


چند وقته بعضی چیزا ذهنمو مشغول کرده به خودش! یکیش اینه که چرا ما آدما به خودمون حق میدیم بقیه رو به خاطر کارهایی که از نظر خودمون اشتباهه محکوم کنیم! حتی اگه فقط تو ذهنمون انجام بگیره عمل محکومیت! اصلا به فرض کار اونا اشتباه باشه! همه آدمیم و جایزالخطا!

چه بسا اگه خود ما تو شرایط اونا قرار بگیریم کاری به مراتب بدتر و اشتباه تر انجام بدیم! آدم کلا تا خودش تو یه شرایطی قرار نگیره خیلی سخته که بخواد به درستی در مورد عکس العملش نسبت به اون وضعیت حرف بزنه! ولی متاسفانه خیلی از ماها و از جمله خودم خارج از گود می شینیم و فقط حرف میزنیم! حرفهایی کاملا آرمانی! انگاری پیغمبریم!

به نظر من اصلا اگه  ما یه کوچولو این جاگذاری رو انجام بدیم خیلی از اون شرایط بد که باعث اون اعمال میشه به وجود نمیاد! آخه اون شرایط رو که فقط زمین و زمان به وجود نمیارن! خودمون و اطرافیانمون هم مسببیم خیلی بیشتر!

خدا به هممون کمک کنه اونی باشیم که باید! اونی که واسش آفریده شدیم!

خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار

تنهایی شلوغ

آدم وقتی تنهاست که خب تنهاست!!! آمادگی داشتن حس تنهایی رو داره!!! پس راحت تر قبولش می کنه!!!

ولی وقتی دور آدم پر باشه ار آدمای جورواجور و رنگارنگ٫ ولی بازم تنها باشه٫ نمی دونه با این همه ادعا چیکار کنه!!! اونوقته که دچار تنهایی مضاعف میشه!

شاد و انرژیک

بالاخره امروز صبح مامانم بعد از ۳ هفته اومد! من بسیار شاد و انرژیک بیده استم!!!

الانم در داخل سایت دانشگاه منتظر هادی هستم واسم جزوه بیاره!! اگه این اندازه شاد و انرژیک نبودم الان کلی عصبانی میشدم! دیگه هادی شانس آورد که من کلی شاد و انرژیک هستم!!!  چون کاملا متوجه شدین که من کلی شاد و انرژیک هستم٫ دیگه من الکی خودم رو خسته نمی کنم تا بهتون بگم من کلی شاد و انرژیک هستم! خب بریم دنبال ادامه مطلب....

ادامه مطلبی در کار نیست! البته خیلی مطلب خام تو ذهنم داره کپک می زنه ولی نه وقت نوشتنش هست و نه حسش! ایشالا در روز های آتی و بالاخص بعد از امتحانات عزیز!

پس تا درودی دیگر بدرود....

راستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!

اینم سر کاری بود!

پی نوشت : فکر کنم کاملا درک کردین من چقدر شاد و انرژیک هستم!!!!

موسیقی و درس خوندن

این روزا همه مشغول درس خوندن و آماده کردن خودشون واسه امتحانا هستن! واسه درس خوندن و کلا مطالعه یه سری شرایط باید وجود داشته باشه! مثلا محیط مناسب!

نباید زیادی گرم یا سرد باشه! سر و صدا نباید باشه توش! دیگه نورش خوب باشه و .....

یکی از این چیزایی که گفتم محیطی نسبتا آروم بود! منظورم از آروم سکوت مطلق نیست! سر و صدای زیادی و آزاردهنده نباید باشه تو محیط! موسیقی از بعضی جهات می تونه خیلی خوب باشه همراه درس خوندن! می تونه به آدم آرامش بده و یا نویز محیط رو بگیره! واسه همین من امروز ۴ تا آهنگ بی کلام رو اینجا می زارم که اگه خواستین دانلود کنید و در زمان درس خوندن یا هر وقت دیگه که خواستین گوش کنید! البته اینایی که گذاشتم گلچینی از چند تا آلبومه! اگه خوشتون اومد بگین بازم بزارم!

Monastery Of La Rabida

Byzantine Meditation

بی اسم1

بی اسم2

لازم به ذکر بید که من بر اساس علاقه شخصی اینا رو اینجا گذاشتم! یعنی به ترتیب دوست داشتن!

یعنی اینکه اولی قشنگتره بعد دومی و همین طور تا آخری!!! بازم توضیح بدم؟!!

دانش آموز VS دانشجو

قبض برقمون این دفعه فکر کنم از نصف هم کمتر بیاد! دلیلش هم علاقه وافر من به تاریکی بید! نمی دونم از نظر روانشناسی چه معنی ای میده٫ ولی می دونم این چند روز که تو خونه تنهام فقط یه چراغ تو آشپزخونه روشن می کنم و رو تختم دراز می کشم و موسیقی گوش میدم! درس و مشق هم که شکر خدا تعطیل!!!

چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که وقتی یه بچه دبیرستانی بودم ٫ خیلی از الان که دانشگاه میام "دانشجو"تر بودم! اگه به یه چیز علاقه داشتم می رفتم دنبالش و یاد می گرفتم! تقریبا میشه گفت هرچی الان بلدم٫ حداقل شروعش از دبیرستان و یا حتی راهنمایی بوده! دوم راهنمایی که بودم رفتم دنبال QBasic! تو دبیرستان واسه مسابقه طراحی بهترین وبسایت مدارس HTML یاد گرفتم! تابستون دوم دبیرستان رو کامل گذاشتم واسه المپیاد کامپیوتر! خیلی به نتیجه امیدوار بودم و با اینکه به دلیل یه اتفاق فوق العاده بد که چند روز قبل از مرحله اول واسم افتاد نتونستم تو مرحله اول حتی شرکت هم بکنم و خیلی حالم گرفته شد٫ ولی واسه بعدنا خیلی به دردم خورد!!!...

گذشت و گذشت تا اومدم دانشگاه! مثل همه بقیه خوشحال بودم که دیگه "دانش آموز" نیستم و شدم "دانشجو"! دیگه یک سری از محدودیت هایی که به واسطه دانش آموز بودم داشتم تموم شده بود! ترم اول خیلی اکتیوتر از الان بودم! واسه تنها درس تخصصی اون ترم چند تا اسلاید درست کردم که استاد به بچه ها نشون بده! تمرین ها رو خیلی مرتب و تایپ شده تحویل می دادم! حتی واسه پروژه آز کامپیوتر خیلی بیشتر از پروژه مهندسی نرم افزار وقت گذاشتم و واقعا از خودم راضی بودم!

ولی جو طوری بود که بهم کمک کرد تا با یک سیر نزولی کم کم از قبل هم دانش آموزتر بشم و حتی این اواخر دیگه دانش آموز هم نیستم! فقط می رم دانشگاه٫ با بچه ها خوشیم! میگیم می خندیم! آخر ترم هم یه جزوه پیدا می کنیم و کپ می زنیم و امتحان میدیم! یه ۱۰ ۱۱ هم میاریم و خداحافظ شما!!! این که می گم جو بهم کمک کرد منظورم این نیست که فقط جو دانشگاه باعث این نزول شد! اتفاقا دلیل اصلیش خود من بودم! جو فقط نقش کاتالیزوری داشته!!! حالا باز چند وقتیه تصمیم گرفتم آدم بشم! برنامه ریزی هایی هم کردم! ولی هنوز عملیش نکردم! تنها دلیلش هم تنبلی خودمه! حالا هم که مثلا زمان امتحانا هست و بهانه دارم واسه شروع نکردن! ببینیم بعد از امتحانا چند مرده حلاجم!!!

دعام کنید! 

پی نوشت: یکی از دوستان ازم خواسته در مورد نحوه درس خوندن تو این چند روز فرجه ها مطلب بنویسم!!! من نمی دونم از کجا فهمیده که من یه زمان هایی مشاور آموزشی بودم!!! واسه کنکور یه برنامه ریزی درسی انجام داده بودم که همون زمان گذاشتم تو وبلاگ قبلیم!!! با کمی تغییرات الان هم قابل انجامه!!! اینجا بخونیدش!!! برنامه ریزی درسی قسمت اول

ماجرای کنکوری شدن من هم خالی از لطف نیست خوندنش!!! اینجا بخونیدش!!

خاطرات من!

بالاخره دیروز طلسم شکسته شد و ارائه خود در درس شیوه را فرمودیم! بعد با احمد رفتم کلاس حل تمرین ریز که تنها نباشه!!! وسط کلاس خون مماخ شدم! خیلی استاد خشکی داره این کلاس! یه کلمه حرف زدیم شروع کرد به دعوا کردن! تازه یه کار خیلی مهم و واجب داشتم بیرونولی بهم اجازه نداد! از کلاس ریز هم که بیرون اومدم رفتم تو حیاط٫ دیدم ملت نشستن! علیرضا تو اتاق سرور کار داشت منم باهاش رفتم! ما رفتیم تو  اتاقی که تجهیزات سرور از قبیل UPS و سرور و سوئیچ ها و .... اونجا بود! ۴ ۵ تا کولر گازی هوای مطبوعی رو به اتاق داده بود! کاش میشد بعد از خوردن کله پاچه تو این اتاق خوابید!

بعدشم باز رفتم سر کلاس شیوه! یعنی اون قبلیه یه کلاس اضافی بود و این کلاس اصلی! بعد از کلاس هم رفتیم با بچه ها یک چیز خوشمزه خوردیم و من رفتم دنبال خواهران گرام تا بریم خونه ما آش بپزیم! ساعت حدودای ۸ بود که رفتم دنبال علیرضا تا بریم شامی که بهش قول داده بودم رو بهش بدم! رفتیم ۲ عدد کباب ترکی نوش جان کردیم! یعنی نفری یکی! بعد هم رفتیم تو ماشین و صندلی ها رو خوابوندیم و دراز کشیدیم! هوای کوچه تاریک بود و حال می داد واسه خواب!!! ولی اینقدر حرف زدیم خواب از کلمون پرید! یه ۱ ساعتی همونجا بودیم و حرف زدیم و به کار های خویش خندیدیم! بعدشم رفتیم خونه هادی و اونجا هم باز خوردیم! البته میوه و اینا! دیگه ساعت ۱۰.۳۰ شده بود که به سمت خانه به راه افتادم و پرونده دیروز هم تقریبا بسته شد!

شیوه

امروز ساعت 12 ظهر ارائه شیوه اینجانب می باشد! چون مشخص نیست چه تعداد از بچه های کلاس بیان تو این ساعت، برای به حد نصاب رسیدن از دوستان عزیز برای شرکت در کلاس دعوت به عمل می آید! حضور شما باعث شادی روح آن مرحوم و تسکین خاطر بازماندگان است. محل برگزاری کلاس متعاقبا اعلام خواهد شد.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

از دوستانی که جزوه درس کامپایلر آنها کامل می باشد دعوت می شود جزوه خود را جهت انجام عملیات کپی در اختیار اینجانب قرار دهند! همکاری شما باعث امتنان خاطر ما و دمیده شدن روحی تازه در کالبد همکاری و تعاون می شود!

شرایط لازم برای شرکت در این همایش :

۱.داشتن حداقل یک جزوه کامل۱ با خطی خوانا و غیر فرّار.

۲.عدم داشتن سوء سابقه در کمیته انضباطی.

۳. جزوه ها باید برای کلاس مهندس باقری۲ باشند!

دوستان عزیزی که می خوان لطف کنن و شعار "بنی آدم اعضای یکدیگرند      که در آفرینش ز یک گوهرند" رو زنده کنند لطفا تو بخش نظرات اعلام آمادگی کنند!

بار دیگر ثابت کن که ایرانی هستی و برای داشتن ایرانی آباد و آزاد حاضری جزوه بدی به دوستات! همکلاسی بیا تا با دادن جزوه مشتی دیگر بر دهان استکبار جهانخوار بی تربیت بزنیم و به دشمنان بفهمانیم که داشتن جزوه خوب و کامل حق مسلم ماست!

با تشکر

کمیته جمع آوری جزوه کامپایلر


پاورقی:

۱.جزوه کامل جزوه ای هست که شخص جزوه نویس مباحث مربوط به تمام جلسات را در جزوه خود ثبت نموده باشد!

۲. جزوه هایی که برای کلاس دکتر شیرعلی باشند رد صلاحیت خواهند شد!

جشن

خب همونطور که قول داده بودم می خوام گزارشی از جشن ۸۲ی ها بنویسم! البته گزارش از کار هایی که خودمون کردیم!!!
ساعت ۶ بود که رسیدم به فرهنگسرای شهرداری! هنوز بچه ها نیومده بودن! تو ماشین منتظر نشستم تا بیان! بعد عمری سر وقت رسیده بودم به قرار!  ۶.۱۵بود به علیرضا تلفن زدم که کی میاین دیگه؟!! میگه ما الان تو سالنیم!! انگار نه انگار که یکی این جلو منتظرشونه!! دیگه منم رفتم تو! دم در چند تا ۸۲ی وایساده بودن! به هرکسی که میومد تو یه بسته می دادن که توش یه دفتر + یه نقشه + یه خودکار بود! داخل سالن اصلی که شدم بچه ها رو دیدم! رفتم به طرفشون! یه کم با هم خوش و بش کردیم و شروع کردیم به شلوغ بازی!  بعد از حدود ۱۵ دقیقه برنامه شروع شد! ولی ما کار خاصی به برنامه نداشتیم! فقط چند دقیقه یه بار یه نگاه به سن می کردیم و باز برمی گشتیم سر کار خودمون!  تا اینکه نوبت رسید به گروه موسیقی سنتی!  اونو گوش دادیم! در همین حین هادی تلفن زد که من پشت درم بیا بیارم تو!  دیگه رفتم دم در و با هم اومدیم تو! گروه موسیقی دیگه آخراش بود! بلند شدیم رفتیم که خودمون رو واسه پذیرایی از ملت آماده کنیم!  اول قرار شد میوه و ساندیس رو بدیم و بعد شیرینی! من در هنگام دادن شیرینی در یک جا تعادل خود را از دست داده و دیس شیرینی را ول کرده و خودم به آغوش شخصی که جلویم نشسته بود پرت شدم!  ولی شانس آوردم که بغل دستیش دیس رو گرفت!! کلی تشکر کردم و از خجالت آب شدم!!! وقتی پذیرایی تموم شد رفتم سر جام بشینم که دیدم واااااااای این جا رو باش! اون ته یه جعبه بود که توش ۱۰ ۱۲تا بسته بندی میوه و ساندیس بود!!! همه هجوم بردیم به طرفش!!! بعضی ها مثل من زود سیر شدن!    ولی بعضی ها هم مثل علیرضا با استفاده از تکنیک های خاص، خودش رو به مرز خفگی کشوندن!!! بعد نوبت رسید به نمایش که در نوع خودش واقعا بی مزه و خنک بود! وسط جشن باز صدامون کردن که بیاین هایدا ها رو از تو ماشین ببرین داخل! ما هم مثل بچه های خوب رفتیم!!  اینجا بود که یک سری افکار شیطانی در سر ما شکل گرفت!!! دنبال فرصت مناسب می گشتیم که عملیش کنیم! صندلی داغ صرام که تموم شد  رفتیم داخل آشپزخونه یا همون انبارخوردنیها!!! ۸۲ی ها داشتن لباس های فارغ التحصیلیشون رو می پوشیدن تا برن رو سن و سوگند نامه بخونن!  اول که در پوشیدن لباس بهشون کمک کردیم!  بعد هم زود پسر خاله شدیم و شروع کردیم باهاشون عکس گرفتن!  ولی اگه ما نبودیم و شروع به عکس گرفتن نمی کردیم عمرا به مخیله ی خودشون خطور می کرد که این کار رو هم میشه کرد! ...
حالا دیگه اونا رو سن بودن و همه حواس ها هم به اونا بود! سوئیچ رو دادم به احمد که بره صندوق ماشین رو باز کنه تا ما کیسه های هایدا رو بزاریم تو ماشین و زود محل حادثه رو ترک کنیم!!! ولی این وجدان بیدارمون اجازه نداد!!!  یه کم دیگه از خودمون پزیرایی کردیم با میوه و ساندیس و اومدیم ایستاده ادامه مراسم رو ببینیم!!! بعد هم وقتی اومدن پائین در نقش هویج بهشون تبریک گفتیم و باهاشون رو بوسی کردیم!!!   ملت داشتن می رفتن! زود کیسه های هایدا رو بردیم دم در و شروع کردیم به پخش و پلا کردن اونا بین مردم!  این وسط یه مقدار حاشیه پیش اومد که از ذکرش به دلیل عدم وجود قطعیت خودداری می کنم! وقتی کارمون تموم شد رفتیم تو سالن!!! دیدیم به به! ۸۲ی ها رو سن دارن عکس می گیرن! به ملت گفتم بیاین بریم عکس بگیریم و خودم پریدم رو سن!!!  با یه قیافه حق به جانب ملت رو کنار زدم و رفتم کنارشون وایسادم! یکی دو تا اعتراض کردن به حضور ما!  ولی محل ندادیم بهشون!!!...
دیگه کاری نمونده بود!!! رفتیم هایداهای خودمون رو برداشتیم و به سمت پارکی در شهر حرکت کردیم تا اونا رو در طبیعت میل بفرمائیم!!  البته قبلش با داد و بیداد با اونایی که تو اتوبوس بودن و باهامون خداحافظی کرده بودن و ما نشنیده بودیم، خداحافظی کزدیم که گویا اونا هم نشنیدن!!!  بعد از صرف شام هم هرکسی رفت سی خود!!! و من در ساعت ۱۲.۳۰بر اتاق خویش فرود آمدن کردم و بدین ترتیب ماجراهای آن شب پایانیدن یافت!

         

ترس + تازه ها

اینقدر اتفاق این چند روزه افتاده و اینقدر من ننوشتم که عذاب وجدان گرفتم!!!  گفتم بیام یه چی بگم! یه اعلان وجود بکنم! مخصوصا بعد از اون اتفاقاتی که چند شب پیش واسم افتاد و امشب می خوام ادامش رو بگم، خیلی از خوانندگان عزیز تماس گرفتن تا حال من رو جویا بشن!  جا داره اینجا از همگی تشکر کنم و خواهش کنم لطفا تلفن های دیگر سازمان رو اشغال نفرمایید!
و اما ادامه ماجرا...
به اینجا رسیدیم که من هرچی گشتم سوییچ ماشین رو پیدا نکردم! دیگه داشتم نا امید می شدم که....
خب اگه می خواین بقیه ماجرا رو بفهمین، منتظر پست بعدی باشین!
خب چرا عصبانی میشین؟! خواستم یه کم هیجان بدم! الان میگم بقیش رو!
یهو دیدم سویچ تو جیب عقب شلوارمه!!! آخه کدوم آدم عاقلی کلیدش رو میزاره اونجا؟!  ولی باور کنید منم دفعه اولم بود!!! دیگه سوار شدم و اومدم طرف خونه! اول یه کم تو ماشین نشستم! بعد دیدم بابا مردی گفتن، باید برم تو و ارواح خبیسه رو از تو خونه پرت کنم بیرون!!!  رفتم در رو باز کنم دیدم باز در قفل بید! قفل رو باز کردم دیدم در باز نمیشه! آخه شب بند هم افتاده بود!!!  دیگه مطمئن شدم روح داره خونمون!  خیلی ترسیده بودم!  ییهو.....
این تیکه آخرش رو خالی بستم که هیجان کار بره بالا!  در قفل نبود!  رفتم تو! بعد از چند دقیقه وحیده و مسعود هم اومدن! نیلوفر جونی هم خواب بود!  وحیده می گفت کار خودته! من می گفتم کار دزده! مسعود میگفت کار وحیدست!!  تفاهم رو حال کنید!!!
ولی آخرش هم این راز سر به مهر موند که کار کی بوده....

پریروز مسابقه acm بود! خاله مرضیه گفت باز دارن تو خوابگاه آش می پزن و ما ظهر آش می خوریم و اینا! منم دلم می خواست!  خلاصه اینقدر از قبل گیر داده بودم و اونروز گیر دادم که منم می خوام و کی میارین و اینا که واسه رها کردن روح و جسمش گفت بعد مسابقه بیا بگیر!!!  منم مثل این انسان های خوشحال رفتم گرفتم! ولی بعدش کلی عذاب وجدان گرفتم که آخه بچه این چه کاری بود؟!!! چرا خودت رو آویزون میکنی؟!!! ولی دیگه کار از کار گذشته بود! ولی عجب آش توپی بود! کلی حال کردم!  دست خرنده و خورنده و سبزی پاک کننده و پزنده و کلا هرکسی که در این پروسه نقشی داشته درد نکنه!

دیشب جشن فارغ التحصیلی ورودی های 82 دانشگاه بود!  خود این خبر نیاز به یک پست مجزا و مفصل داره! همینقدر بگم که خیلی خوش گذروندیم!   ایشالا مشروح این برنامه در پست بعدی!

پی نوشت : ولی خدائیش هر چی فکر می کنم می بینم که این جینگیلیای ما خیلی خوشکل تر و مهندسی ساز تر از مال اونا بود!!!

شانس خیلی بسیار زیاد مضاعف تر + ترس

Google در اقدامی بی سابقه اقدام به حذف ایندکس هایی کرد که از پست شماره 42 این وبلاگ گرفته شده بود! البته فکر کنم خدا خیلی دوستم داشته و اینجوری خواسته قدرتش رو بهم نشون بده! نماز آیات باید بخونم!

دیروز ساعت 6 اومدم خونه و رفتم دنبال کار هام! ساعت 9.30 بود که خواستم برای خرید طلق کارت (از اینایی که کارت رو می کنن توش و می زنن به سینه) برای مسابقه امروز از خونه خارج بشم! ولی یه چی دیدم که از ترس داشتم سکته می کردم!!!  دری که بین حیاط و کوچه هست قفل بود! تازه شب بندش هم افتاده بود!!! زود در رو باز کردم و پریدم تو کوچه! زودی تلفن زدم به وحیده که اینجوری شده!!! گفت شاید کار خانم اشرفی باشه که کلید خونمون رو داره که سر بزنه به خونمون! گفتم آخه ماشین رو که دیده فهمیده خونه هستم، تازه چجوری شب بند رو انداخته؟! در گاراژی هم که از پشت قفله!!! دیگه گفت که به اون تلفن می زنه و نتیجش رو بهم میگه!
خلاصه رفتم تا لوازم التحریری و خریدم رو کردم! وقتی می خواستم سوار ماشین بشم سویچ تو جیبم نبود!!!  همه جیبام رو نگاه کردم! رفتم تو کتابفروشی و از فروشنده پرسیدم کلید من اینجا نیست؟!  یه کم اینور اونور رو نگاه کرد و گفت نه اینجا نیست!!! نایلکس طلق ها رو هم گشتم!!! ولی نبود.....
یعنی کی داشت باهام شوخی می کرد؟!!!  خیلی شوخی بی مزه ای بود!!!
جواباتون رو بگین! ادامشو فردا میگم اگه عمری بود!

بدبختی و خوشبختی

می دونید بدبختی یعنی چی؟
بدبختی یعنی اینکه وقتی عبارت "سبیل صرام" رو تو گوگل سرچ کنی تنها یه نتیجه بیاد اونم وبلاگ تو باشه!!!
می دونید بدبختی مضاعف یعنی چی؟
بدبختی مضاعف یعنی اینکه ترم دیگه باهاش مهندسی نرم افزار۲ داشته باشی!!!
می دونید خوشبختی یعنی چی؟
خوشبختی یعنی اینکه جناب آقای دکتر نخواد تو اینترنت دنبال سبیلش بگرده!!!
می دونید خوشبختی مضاعف یعنی چی؟
خوشبختی مضاعف یعنی اینکه مهندسی نرم افزار۲ رو پاس کنی!!!