خب همونطور که قول داده بودم می خوام گزارشی از جشن ۸۲ی ها بنویسم! البته گزارش از کار هایی که خودمون کردیم!!!
ساعت ۶ بود که رسیدم به فرهنگسرای شهرداری! هنوز بچه ها نیومده بودن! تو ماشین منتظر نشستم تا بیان! بعد عمری سر وقت رسیده بودم به قرار!

۶.۱۵بود به علیرضا تلفن زدم که کی میاین دیگه؟!! میگه ما الان تو سالنیم!! انگار نه انگار که یکی این جلو منتظرشونه!!

دیگه منم رفتم تو! دم در چند تا ۸۲ی وایساده بودن! به هرکسی که میومد تو یه بسته می دادن که توش یه دفتر + یه نقشه + یه خودکار بود! داخل سالن اصلی که شدم بچه ها رو دیدم! رفتم به طرفشون! یه کم با هم خوش و بش کردیم و شروع کردیم به شلوغ بازی!

بعد از حدود ۱۵ دقیقه برنامه شروع شد! ولی ما کار خاصی به برنامه نداشتیم! فقط چند دقیقه یه بار یه نگاه به سن می کردیم و باز برمی گشتیم سر کار خودمون!

تا اینکه نوبت رسید به گروه موسیقی سنتی!

اونو گوش دادیم! در همین حین هادی تلفن زد که من پشت درم بیا بیارم تو!

دیگه رفتم دم در و با هم اومدیم تو! گروه موسیقی دیگه آخراش بود! بلند شدیم رفتیم که خودمون رو واسه پذیرایی از ملت آماده کنیم!

اول قرار شد میوه و ساندیس رو بدیم و بعد شیرینی! من در هنگام دادن شیرینی در یک جا تعادل خود را از دست داده و دیس شیرینی را ول کرده و خودم به آغوش شخصی که جلویم نشسته بود پرت شدم!

ولی شانس آوردم که بغل دستیش دیس رو گرفت!! کلی تشکر کردم و از خجالت آب شدم!!!

وقتی پذیرایی تموم شد رفتم سر جام بشینم که دیدم واااااااای این جا رو باش!

اون ته یه جعبه بود که توش ۱۰ ۱۲تا بسته بندی میوه و ساندیس بود!!! همه هجوم بردیم به طرفش!!! بعضی ها مثل من زود سیر شدن!

ولی بعضی ها هم مثل علیرضا با استفاده از تکنیک های خاص، خودش رو به مرز خفگی کشوندن!!!

بعد نوبت رسید به نمایش که در نوع خودش واقعا بی مزه و خنک بود!

وسط جشن باز صدامون کردن که بیاین هایدا ها رو از تو ماشین ببرین داخل! ما هم مثل بچه های خوب رفتیم!! اینجا بود که یک سری افکار شیطانی در سر ما شکل گرفت!!!

دنبال فرصت مناسب می گشتیم که عملیش کنیم! صندلی داغ صرام که تموم شد

رفتیم داخل آشپزخونه یا همون انبارخوردنیها!!! ۸۲ی ها داشتن لباس های فارغ التحصیلیشون رو می پوشیدن تا برن رو سن و سوگند نامه بخونن!

اول که در پوشیدن لباس بهشون کمک کردیم!

بعد هم زود پسر خاله شدیم و شروع کردیم باهاشون عکس گرفتن!

ولی اگه ما نبودیم و شروع به عکس گرفتن نمی کردیم عمرا به مخیله ی خودشون خطور می کرد که این کار رو هم میشه کرد!

...
حالا دیگه اونا رو سن بودن و همه حواس ها هم به اونا بود! سوئیچ رو دادم به احمد که بره صندوق ماشین رو باز کنه تا ما کیسه های هایدا رو بزاریم تو ماشین و زود محل حادثه رو ترک کنیم!!!

ولی این وجدان بیدارمون اجازه نداد!!!

یه کم دیگه از خودمون پزیرایی کردیم با میوه و ساندیس و اومدیم ایستاده ادامه مراسم رو ببینیم!!! بعد هم وقتی اومدن پائین در نقش هویج بهشون تبریک گفتیم و باهاشون رو بوسی کردیم!!!

ملت داشتن می رفتن! زود کیسه های هایدا رو بردیم دم در و شروع کردیم به پخش و پلا کردن اونا بین مردم! این وسط یه مقدار حاشیه پیش اومد که از ذکرش به دلیل عدم وجود قطعیت خودداری می کنم!

وقتی کارمون تموم شد رفتیم تو سالن!!! دیدیم به به! ۸۲ی ها رو سن دارن عکس می گیرن! به ملت گفتم بیاین بریم عکس بگیریم و خودم پریدم رو سن!!!

با یه قیافه حق به جانب ملت رو کنار زدم و رفتم کنارشون وایسادم! یکی دو تا اعتراض کردن به حضور ما!

ولی محل ندادیم بهشون!!!...
دیگه کاری نمونده بود!!! رفتیم هایداهای خودمون رو برداشتیم و به سمت پارکی در شهر حرکت کردیم تا اونا رو در طبیعت میل بفرمائیم!!

البته قبلش با داد و بیداد با اونایی که تو اتوبوس بودن و باهامون خداحافظی کرده بودن و ما نشنیده بودیم، خداحافظی کزدیم که گویا اونا هم نشنیدن!!!

بعد از صرف شام هم هرکسی رفت سی خود!!! و من در ساعت ۱۲.۳۰بر اتاق خویش فرود آمدن کردم و بدین ترتیب ماجراهای آن شب پایانیدن یافت!
