آدم ها

اصولا آدم ها دو گروه هستند!!
یکی اونایی که 20 سال و 154 روزشونه!!! یکی هم اونایی که 20 سال و 154 روزشون نیست!!!

کشف بزرگ!!!

امروز تو حموم یه کشف مهم کردم!
من قبلنا یعنی تا همین 2 3 سال پیش وقتی می رفتم حموم اهالی خونه از صدای من آرامش و آسایش نداشتن! انگار یه ارکستر 107 نفری تو حمومن!!!
ولی حالا دیگه خیلی آروم و بی سر و صدا شدم تو حموم! اصلا انگار هیشکی نیست!

این اصلا نشونه خوبی نیست!!!

شادی و غم

شادی های شما همان غم های شماست که نقابش را برداشته است.
وچاهی که خنده هایتان از آن می جوشد همان است که از اشکهایتان پر شده است.
و چگونه جز این تواند بود؟
هر چه غم ژرف تر وجود شما را می کاود، گنجایشی فراخ تر برای شادی خواهید داشت.
آیا سبوی شرابتان همان سوخته جانی نیست که از کوره کوزه گران بیرون آمده است؟
و آیا آن عود که آهنگش جان شما را می نوازد همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند؟
وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود،
و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که
به راستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می کنی.

بعضی گویند شادی از غم عظیم تر است
بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپزیرند.
آن ها با هم نزد تو می آیند
و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است، به یاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.

و همانا که تو چون دو کفه ترازو میان شادی و غم آویخته ای.
وتنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی تو را بر میدارد تا زر و نقره خویش را بسنجد،
در آن هنگام به ناچار دو کفه غم و شادی تو بالا و پائین می رود.

از کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران

sms

چهارشنبه صبح بعد از کلاس که علیرضا رو دیدم متوجه شدم خیلی تو فکره! ازش پرسیدم چی شده؟ گفت صبح یه sms برام اومده که نفهمیدم یعنی چی! بهش گفتم این که دیگه تو فکر رفتن نداره! بیار بخونم! ۲ نفری یه جوری حلش می کنیم! یک ساعت با هم خوندیمش و بالا پائینش کردیم و بهش فکر کردیم ولی به نتیجه نرسیدیم! فقط از بس پائین بالا کردیم انگشتمون درد گرفت! اتفاقا چند تا دیگه از بچه ها هم گفتن این sms براشون اومده بوده و اونا هم ازش سر در نیاوردن! حالا اینجا می نویسم هرکی فهمید به ما هم بگه و امتی رو از سردرگمی در بیاره!


sms این بود:


میدونی "اسکول" به کی میگن؟ برو پائین


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


می دونی "اسکول به کی میگن؟! برو بالا!

پیوند روزانه

از امروز تصمیم گرفتم بخش پیوند های روزانه وبلاگم رو هم فعال کنم. هر چیزی که تو وبگردی هام دیدم و به نظرم جالب اومد میزارم اینجا که شما هم ببینید.

خوشحال می شم نظرات شما رو هم بدونم.

استاد شجریان

دیروز کار جدید استاد شجریان در قالب 2 آلبوم به نام های "سرود مهر" و "ساز خاموش" وارد بازار شد!!! البته تا امشب هنوز نرسیده بود به اینجا!
به همین مناسبت گفتم یکی از اجراهای خصوصی استاد رو بزارم واسه دانلود! خیلی زیباست. امیدوارم خوشتون بیاد.
از اینجا بگیرید

به خاطر وجود مشکلاتی که تعدادی از دوستان در دانلود از لینک قبلی پیدا کردن این فایل رو یه جای دیگه هم آپلود کردم. اگه باز هم مشکلی بود تو بخش نظرات بنویسید. اگه تونستید دانلود بکنید هم بنویسید!

لینک دانلود

...

خیلی بده آدم تو زندگیش به جایی برسه که بفهمه بود و نبودش به جز برای چند تا از نزدیکاش واسه بقیه هیچ فرقی نمی کنه! بدتر از اون اینه که تو به وجود تک تکشون نیاز داشته باشی!
تا الان براتون پیش اومده با کلی ذوق برین پیش یکی یا بخواین با یکی حرف بزنید، ولی چنان برخوردی باهاتون بکنه که از بودنتون هم پشیمون بشین؟!

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

خدمتی جدید از Google

چند روز پیش Gmail یک امکان جدید رو معرفی کرد به اسم Paper که شما می تونید هر کدوم از ایمیل هاتون رو که می خواین مشخص کنید. بعد اونا رو واسه شما پرینت می گیرن می فرستن در خونتون!

 مجانی هم هست! پشت برگه هایی که ایمیل شما رو توش چاپ کردن تبلیغات مرتبط با میلتون با فونت درشت و قرمز چاپ شده و اینجوری هزینه رو تامین می کنن!!!!

 

ولی ماجرا به اینجا ختم نشد!!! امروز که می خواستم میلم رو چک کنم تو صفحه اصلی Gmail متوجه یه موضوع شدم. این دروغ آپریل Gmail یا همون دروغ ۱۳ خودمون بوده!

نتیجه مسابقه "از سال تحویل تا سیزده به در"!!!!

قبل از هر چیز بگم که عنوان این پست رو تحت تاثیر مسابقات و برنامه های خنک تلویزیون انتخاب کردم!!!
پس از بررسی های فراوان "یه آشنا" به عنوان برنده انتخاب شد!

جواب ایشون : "نتیجه اینکه خوب شد تو اون خواب آلودگی فقط کفشتو واکس زدی. وگرنه اگه مثلا میخواستی لباستو اتو بزنی، یقینا خونه رو به آتیش میکشیدی" 

دوستانی هم که برنده نشدن ناراحت نباشن! به زودی مسابقاتی جذاب تر با جوایزی نفیس تر برگزار میشه!البته حق اعتراض دارن!

در پایان جا داره از زحمات خودم و بقیه داوران تشکر کنم!

پس تا مسابقات آینده خدانگهدار

سفرنامه قسمت اول

دیشب بعد از تقریبا یک هفته مسافرت برگشتم خونه!  واسه عروسی پسر خالم رفته بودیم مشهد!  می خوام یک سفرنامه خلاصه یا خلاصه نامه سفر اینجا بنویسم!!!
اول اینو بگم که مامانم خودش روز دوم فروردین رفته بود و هنوزم برنگشته! ما (من ٫ ۲تا از خواهرام و خانواده هاشون!)هم قرار بود روز دوشنبه ۶ فروردین بریم! قرار هم بر این بود که من با وحیده که نی نی کوچیک داره برم! ظهر روز یکشنبه بود که یک کاری واسه وحیده پیش اومد که با اینکه تا صبح بیدار بود  ولی تموم نشد! دیگه سفرمون یه روز عقب افتاد!  البته اون خواهرم رفت!!! قرار بر این شد ساعت ۴ صبح روز سه شنبه راه بیوفتیم! ساعت ۱۱ شب تمام وسایلم آماده بود! گذاشتم تو ماشین و رفتم دنبال یکی از دوستام تا یه چی بخوریم و یه کم با هم حرف بزنیم! خیلی خوب بود! بعد از مدت ها هم رو دیده بودیم و کلی حرف داشتیم!  ساعت ۱۲.۴۵ اونو رسوندم و راه افتادم به طرف خونه خواهرم! گفتم الان که می رسم خوابیدن و یه کتک خوب نوش جان می کنم! ولی فقط نیلوفر خواب بود! مسعود می خواست بره واسه نیلوفر از دارو خانه مولتی ویتامین بگیره! بهش گفتم من می رم و پریدم تو کوچه! بارون گرفته بود! داروخانه هم نزدیک بود! پیاده راه افتادم! خیلی حال داد! در راه برگشت بودم که یهو دیدم یه ماشین داره به طرفم میاد! اولش فکر کردم خارجی ها اومدن منو بدزدن و فرار مغز ها بکنن منو!  ولی اشتباه می کردم! مسعود بود که اومده بود دنبالم که خیس نشم! ولی من که تو ذوقم خورده بود سوار نشدم و اون تنهایی برگشت! دیگه رسیدم خونه و خوابیدم! چشمام رو که باز کردم دیدم ساعت ۷.۳۰ بید! بقیه هم تازه بیدار شده بودن! دلیل دیر بیدار شدنمون هم نیلوفر بود! آخه ما به امید اینکه نیلوفر با گریه ش ما رو بیدار می کنه دیگه ساعت رو کوک نکرده بودیم! اونم از شانس ما هنوز بیدار نشده بود!  نمی دونم چی شد که با کمی تاخیر ۱۰.۳۰ راه افتادیم!  اینو فراموش کردم بگم که همون شب هم شام دعوت بودیم خونه دختر داییم! از ساعت ۱۰ شب بود که تلفن ها شروع شد که کجایین و منتظریم و اینا. ساعت ۱۱ به بعد سر و صداها بلند شد که ما گشنمونه! دیگه ما اجازه دادیم که اونا شامشون رو بخورن!  ۱۲.۳۰ بود که رسیدیم! اول شام خویش را میل نموده سپس به گفتگو پرداختیم! ۲.۳۰ اینا بود که همه با هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم طرف خونه خاله! فردا صبح با صدای دایی بیدار شدم! ماشاالله از بس آروم حرف می زنه!  بعد از خوردن صبحانه من و مامان و دایی و زن دایی و سعید(پسر خالم) رفتیم خونه حمید!(اون یکی پسر خالم) که فردا شبش دامادیش بود رو ببینیم!بعد از بازدید برگشتیم خونه و با هم بودیم و شب هم شام رفتیم خونه دایی! فردا شبش جشن دامادی حمید بود!  از صبح با سعید رفتیم دنبال کارهای مراسم! شب هم اتفاق خاصی نیفتاد! فقط یه جا من که مسئولیت نظارت رو داشتم  با یکی از مسئولین تالار یه کوچولو حرفم شد! البته آخرش رفتم باهاش آشتی کردم! هرچند قهر نبودیم! دیگه عروس داماد رو تا دم خونشون همراهی کردیم. عروس رفت تو! خانم ها هم پشت سرش! حالا خانم ها مگه بیرون میومدن؟ حمید رو فرستادیم که شاید بیان! ولی بعد از چند دقیقه حمید رو بیرونش کردن!  یه فکری به سرم زد! رفتم کنتور برق رو زدم!  جیغ و داد ها شروع شد! از ترس عاقبتش باز روشن کردم! خلاصه بعد از نیم ساعت اومدن بیرون و برگشتیم خونه! فردا ظهرش حمید واسمون تعریف کرد که ساعت ۴ صبح یکی زنگ خونشون رو زده! اولش که فکر کرده داره خواب می بینه! ولی یهو می بینه چشماش بازه و به این نتیجه می رسه که بیداره! از پشت آیفون می پرسه کیه؟!! طرف میگه شما ما رو از خواب بیدار کردین حالا من شما رو! حمید اسمش رو می پرسه٫ ولی طرف جواب نمیده! از پنجره هم نگاه می کنه! ولی کسی رو نمی بینه! عجب همسایه هایی پیدا میشنا! ولی این پایان ماجرا نبود!!! آخه در این لحظه یک سری افکار شیطانی تو ذهنم شکل گرفت!!!

برای اینکه یه مدت تو کف بمونین بقیش رو تو پست بعدی تعریف می کنم!

و خدایی که در این نزدیکیست

پیرزنی در خواب به خدا گفت: خدایا من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟
ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند!
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست!
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید، از او خواست تا از سرما پناهش دهد. ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه بازگشت.
نزدیک غروب باز در خانه به صدا در آمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس به عجله به سوی او دوید، در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود! زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش کمی غذا بخرد.
پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.
شب شد! ولی خدا نیامد! پیرزن ناامید شد و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت : خدایا ، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می آیی؟ جواب آمد که :

خداوند سه بار به خانه ات آمد و تو هر سه بار در را بر روی او بستی!!!!

سال تحویل و مسابقه

ساعت ۳ و ۳۷ دقیقه و ۲۶ ثانیه سال تحویل می شد. ۱۲.۳۰ بود که رسیدم خونه! مامان که خوابیده بود بهم گفت تو بیدار می مونی یا می خوابی؟ مامان وقتی دید من بیدار می مونم گفت ۳۰ دقیقه مونده به سال تحویل بیدارش کنم. اول رفتم یه کم وبگردی کردم.  نزدیکای ۱.۳۰ بود که کفشام رو برداشتم و شروع به واکس زدن کردم. یه لنگه رو که واکس زدم چشام دیگه باز نمی شد. ناخودآگاه دراز کشیدم!!! از این لحظه تا نیم ساعت بعدش رو یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد! یهو پریدم! اون لنگه کفش رو هم در حالت نیمه چرت واکس زدم! ساعت نزدیکای ۳ بود که کارم تموم شده بود و دیگه توانایی بیدار موندن نداشتم! مامان هم خودش بیدار شده بود! به مامان گفتم می خوابم سال تحویل بیدارم کن! اولش مامان مخالفت کرد و اینا!!!ولی دیگه دیر شده بود٫ من به خواب رفته بودم!  تا یکی دو دقیقه مونده به سال تحویل خواب تشریف داشتم! در لحظه تحویل سال با چشمانی بسته جلوی تلویزیون نشسته بودم و به دعای تحویل سال گوش می کردم!  تا دعا تموم شد پریدم تو تخت خواب! میگن هرجور تحویل سال باشی تا آخر سال هم همونطوری!! با این حساب من تو این یه سال همش چرتی خواهم بود! خدا سر کلاس ها به خیر بگذرونه!  صبح که از خواب بیدار شدم ۲ ساعت داشتم دنبال بند کفشام میگشتم! آخه می خواستم یه واکس سرتاسری بزنم ٫ واسه همین درشون آورده بودم! اون لنگه دومیه هم اینقدر زیبا واکس کاری شده بود که شده بود کفش ۲ رنگ!!! 
حالا به مناسبت عید می خوام یه مسابقه برگزار کنم و به بهترین نتیجه گیری اخلاقی یک جایزه نفیس بدم!‌ پس فرصت رو از دست ندین و نتیجه گیری های خودتون رو تو قسمت نظرات بنویسین تا از این جایزه نفیس بهره مند بشین!!!

ساقیا آمدن عید مبارک بادت