آدم ها
یکی اونایی که 20 سال و 154 روزشونه!!! یکی هم اونایی که 20 سال و 154 روزشون نیست!!!
بعضی گویند شادی از غم عظیم تر است
بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپزیرند.
آن ها با هم نزد تو می آیند
و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است، به یاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.
و همانا که تو چون دو کفه ترازو میان شادی و غم آویخته ای.
وتنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی تو را بر میدارد تا زر و نقره خویش را بسنجد،
در آن هنگام به ناچار دو کفه غم و شادی تو بالا و پائین می رود.
از کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران
sms این بود:
میدونی "اسکول" به کی میگن؟ برو پائین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
می دونی "اسکول به کی میگن؟! برو بالا!
خوشحال می شم نظرات شما رو هم بدونم.
به خاطر وجود مشکلاتی که تعدادی از دوستان در دانلود از لینک قبلی پیدا کردن این فایل رو یه جای دیگه هم آپلود کردم. اگه باز هم مشکلی بود تو بخش نظرات بنویسید. اگه تونستید دانلود بکنید هم بنویسید!
چند روز پیش Gmail یک امکان جدید رو معرفی کرد به اسم Paper که شما می تونید هر کدوم از ایمیل هاتون رو که می خواین مشخص کنید. بعد اونا رو واسه شما پرینت می گیرن می فرستن در خونتون!
مجانی هم هست! پشت برگه هایی که ایمیل شما رو توش چاپ کردن تبلیغات مرتبط با میلتون با فونت درشت و قرمز چاپ شده و اینجوری هزینه رو تامین می کنن!!!!
ولی ماجرا به اینجا ختم نشد!!! امروز که می خواستم میلم رو چک کنم تو صفحه اصلی Gmail متوجه یه موضوع شدم. این دروغ آپریل Gmail یا همون دروغ ۱۳ خودمون بوده!
جواب ایشون : "نتیجه اینکه خوب شد تو اون خواب آلودگی فقط کفشتو واکس زدی. وگرنه اگه مثلا میخواستی لباستو اتو بزنی، یقینا خونه رو به آتیش میکشیدی"
دوستانی هم که برنده نشدن ناراحت نباشن! به زودی مسابقاتی جذاب تر با جوایزی نفیس تر برگزار میشه!البته حق اعتراض دارن!
در پایان جا داره از زحمات خودم و بقیه داوران تشکر کنم!
پس تا مسابقات آینده خدانگهدار
می خوام یک سفرنامه خلاصه یا خلاصه نامه سفر اینجا بنویسم!!!
البته اون خواهرم رفت!!! قرار بر این شد ساعت ۴ صبح روز سه شنبه راه بیوفتیم! ساعت ۱۱ شب تمام وسایلم آماده بود! گذاشتم تو ماشین و رفتم دنبال یکی از دوستام تا یه چی بخوریم و یه کم با هم حرف بزنیم! خیلی خوب بود! بعد از مدت ها هم رو دیده بودیم و کلی حرف داشتیم!
ساعت ۱۲.۴۵ اونو رسوندم و راه افتادم به طرف خونه خواهرم! گفتم الان که می رسم خوابیدن و یه کتک خوب نوش جان می کنم! ولی فقط نیلوفر خواب بود! مسعود می خواست بره واسه نیلوفر از دارو خانه مولتی ویتامین بگیره! بهش گفتم من می رم و پریدم تو کوچه! بارون گرفته بود! داروخانه هم نزدیک بود! پیاده راه افتادم! خیلی حال داد! در راه برگشت بودم که یهو دیدم یه ماشین داره به طرفم میاد! اولش فکر کردم خارجی ها اومدن منو بدزدن و فرار مغز ها بکنن منو!
ولی اشتباه می کردم! مسعود بود که اومده بود دنبالم که خیس نشم! ولی من که تو ذوقم خورده بود سوار نشدم و اون تنهایی برگشت! دیگه رسیدم خونه و خوابیدم! چشمام رو که باز کردم دیدم ساعت ۷.۳۰ بید! بقیه هم تازه بیدار شده بودن! دلیل دیر بیدار شدنمون هم نیلوفر بود! آخه ما به امید اینکه نیلوفر با گریه ش ما رو بیدار می کنه دیگه ساعت رو کوک نکرده بودیم! اونم از شانس ما هنوز بیدار نشده بود!
نمی دونم چی شد که با کمی تاخیر ۱۰.۳۰ راه افتادیم!
اینو فراموش کردم بگم که همون شب هم شام دعوت بودیم خونه دختر داییم! از ساعت ۱۰ شب بود که تلفن ها شروع شد که کجایین و منتظریم و اینا. ساعت ۱۱ به بعد سر و صداها بلند شد که ما گشنمونه! دیگه ما اجازه دادیم که اونا شامشون رو بخورن!
۱۲.۳۰ بود که رسیدیم! اول شام خویش را میل نموده سپس به گفتگو پرداختیم! ۲.۳۰ اینا بود که همه با هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم طرف خونه خاله! فردا صبح با صدای دایی بیدار شدم! ماشاالله از بس آروم حرف می زنه!
بعد از خوردن صبحانه من و مامان و دایی و زن دایی و سعید(پسر خالم) رفتیم خونه حمید!(اون یکی پسر خالم) که فردا شبش دامادیش بود رو ببینیم!
بعد از بازدید برگشتیم خونه و با هم بودیم و شب هم شام رفتیم خونه دایی! فردا شبش جشن دامادی حمید بود!
از صبح با سعید رفتیم دنبال کارهای مراسم! شب هم اتفاق خاصی نیفتاد! فقط یه جا من که مسئولیت نظارت رو داشتم
با یکی از مسئولین تالار یه کوچولو حرفم شد! البته آخرش رفتم باهاش آشتی کردم! هرچند قهر نبودیم! دیگه عروس داماد رو تا دم خونشون همراهی کردیم. عروس رفت تو! خانم ها هم پشت سرش!
حالا خانم ها مگه بیرون میومدن؟ حمید رو فرستادیم که شاید بیان! ولی بعد از چند دقیقه حمید رو بیرونش کردن!
یه فکری به سرم زد! رفتم کنتور برق رو زدم!
جیغ و داد ها شروع شد! از ترس عاقبتش باز روشن کردم! خلاصه بعد از نیم ساعت اومدن بیرون و برگشتیم خونه! فردا ظهرش حمید واسمون تعریف کرد که ساعت ۴ صبح یکی زنگ خونشون رو زده! اولش که فکر کرده داره خواب می بینه! ولی یهو می بینه چشماش بازه و به این نتیجه می رسه که بیداره! از پشت آیفون می پرسه کیه؟!! طرف میگه شما ما رو از خواب بیدار کردین حالا من شما رو! حمید اسمش رو می پرسه٫ ولی طرف جواب نمیده! از پنجره هم نگاه می کنه! ولی کسی رو نمی بینه! عجب همسایه هایی پیدا میشنا! ولی این پایان ماجرا نبود!!! آخه در این لحظه یک سری افکار شیطانی تو ذهنم شکل گرفت!!!
برای اینکه یه مدت تو کف بمونین بقیش رو تو پست بعدی تعریف می کنم!
نزدیکای ۱.۳۰ بود که کفشام رو برداشتم و شروع به واکس زدن کردم. یه لنگه رو که واکس زدم چشام دیگه باز نمی شد. ناخودآگاه دراز کشیدم!!!
از این لحظه تا نیم ساعت بعدش رو یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد!
یهو پریدم! اون لنگه کفش رو هم در حالت نیمه چرت واکس زدم! ساعت نزدیکای ۳ بود که کارم تموم شده بود و دیگه توانایی بیدار موندن نداشتم! مامان هم خودش بیدار شده بود! به مامان گفتم می خوابم سال تحویل بیدارم کن! اولش مامان مخالفت کرد و اینا!!!ولی دیگه دیر شده بود٫ من به خواب رفته بودم!
تا یکی دو دقیقه مونده به سال تحویل خواب تشریف داشتم! در لحظه تحویل سال با چشمانی بسته جلوی تلویزیون نشسته بودم و به دعای تحویل سال گوش می کردم!
تا دعا تموم شد پریدم تو تخت خواب! میگن هرجور تحویل سال باشی تا آخر سال هم همونطوری!! با این حساب من تو این یه سال همش چرتی خواهم بود! خدا سر کلاس ها به خیر بگذرونه!
صبح که از خواب بیدار شدم ۲ ساعت داشتم دنبال بند کفشام میگشتم! آخه می خواستم یه واکس سرتاسری بزنم ٫ واسه همین درشون آورده بودم! اون لنگه دومیه هم اینقدر زیبا واکس کاری شده بود که شده بود کفش ۲ رنگ!!!