انتخاب

سلام به همه شما دوستان عزیزم. امیدوارم همتون خوب خوب خوب باشید
۲ تا پست قبل یعنی تو پست "دوراهی" گفتم که ۲ تا انتخاب دارم! شما ها هم لطف کردین و نظراتتون رو گفتین بهم.
من دومی رو انتخاب کردم، البته با استفاده از راه اول! یعنی ترکیبی از اون دو تا! بزارید بیشتر توضیح بدم!
نشستم به موقعیتی که توش قرار دارم نگاه کردم! حقیقتش اینه که من نمی تونستم با بیش از نصف وقتم و توانائیهام وارد یکی از این دو راه بشم! پس دیدم بهترین راه اینه که از مزایای هر دو به نفع خودم استفاده کنم! یعنی سادگی راه اول و مزایای راه دوم! کاملا مشخصه راهی که من انتخاب کردم نه به سادگی راه اوله و نه همه مزایای راه دوم رو داره، ولی با توجه به ورودی های مسئله این بهترین و بهینه ترین انتخاب بود! چون انتخاب راه اول که راحت طلبی محض بود و بی فایده انتخاب راه دوم هم خریت محض چون به احتمال ۹۰ درصد شکست می خوردم و دلسرد می شدم، و در نتیجه اینم بی فایده بود! اینم بگم که در نهایت می خوام به طور کامل به مزایای راه دوم برسم! البته باید خیلی با برنامه و حساب شده پیش برم و صبر داشته باشم!
همین دیگه...
بازم ممنون و التماس دعا


روی ماه خداوند را ببوس

... یواش یواش همه چیز داره برام روشن میشه. حتی وزن کار ها رو هم می تونم حس کنم. مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه: فقط باید نگاهت روبه جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلو ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. باید فرمان رو بچسبی و فقط به چند متر جلو سپر نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. به چیزی نباید گوش بدی. اون پخش لعنتی ماشین رو هم باید خفه ش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هرچی توی اون خراب شده ی پایین کوه می گذشته فراموش کنی. اگه اینطور ادامه بدی یواش یواش پیچ های تند خودشون رو نشونت می دن و هیچ خطری هم در کار نیست. اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی. یا می افتی ته دره یا می کوبی توی کوه.

خب نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اونجا بود که گفت مرده شو همه دنیا و آدمای کثافتش رو ببره. گفت دلش می خواد که یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از این جور مسافر ها زیاد دیده بودم. توی بزرگ راه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی برگرده. گفت شوهره یه لات بی سر و پا بوده و الان دو ساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمی گرده. بهش گفتم اگه این حرف ها رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام. گفتم ش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمونم می خواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحظه به حرف هایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم: عباس! حالا وقتشه. پرسید: "گفتی واسه ی چی این کار رو می کنی؟" گفتم: "برای رضای خداوند." بعد یکهو ریسه رفت. آنقدر بلند بلند خندید که پیشونی ش  خورد به داشبورد ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم. گفت اتفاقا خیلی هم خنده دار بود. واقعا که خنده دار بود. گفت چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره خندش گرفت. بعد جدی شد و گفت: "مشکل من و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون." بعد چادرش رو روی شانه ش انداخت و گفت: "ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خدای تو هم راضی راضی باشه. قبوله؟" توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده ای؟ آینه کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت: "یه چیزهایی شنیده م اما چیز زیادی ندیده م ،اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده ند. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده." بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت: "اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت ها رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم  هر شب یه جا باشم." بعد بغضش گرفت. گفت: "اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم میرم خرید." کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چی تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمونش این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت: " از طرف من روی ماه خداوند را ببوس!"

 چند خیابان که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه اون زنه نداشت.حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقت ها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وزوز مگس یا ناله جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه م کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه پیاده رو می اومد.رفتم کنار پیاده رو و گوش هام رو تیز کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم.انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچی دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تکه ای غذا توی دهنش بود و اون رو رها نمی کرذ. دستم رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف تر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مامانشون وایساده بودند.

مصطفی مستور

دو راهی!

دو تا راه جلوم هست!
اگه اولی رو که آسونتر هم هست انتخاب کنم مسئولیتم خیلی کمتره! در عوض یه سری چیزا رو یاد نمی گیرم و از یه سری مزایا بی بهره میشم!
در عوض راه دوم بهم فشار میاره! یه سری مسئولیت میاد رو دوشم که واقعا نمی دونم تا چه حد از پسش بر میام! ولی اگه بتونم این راه رو با موفقیت پیش برم خیلی جلو میوفتم و از همه مهمتر یه سری چیزا رو هم به خودم، هم به بقیه ثابت می کنم!
اینم بگم که انتخاب کاملا با خودمه!

حالا شما جای من بودید چیکار می کردید؟!
با نظراتتون خوشحالم می کنید!

تولد امین

دیشب جشن تولد امین بود.   امین فرزند دوم خواهر دوم من بید که رفت تو ۱۰ سال! این بشر کوچولو که بود خیلی باحال حرف می زد و کلمات عجیب و در بیشتر مواقع بی ربط رو جایگزین می کرد!!! مثلا به شکلات می گفت : اتانه! 

مامان که از صبح رفته بود خونشون! منم ساعت ۱۰ شب نزول اجلال فرمودم و بر خانه آنها فرود آمدم! قبل از من همه اومده بودن به جز من!  در بدو ورود نیلوفر رو که فرزند اول خواهر سومم هست و ۸.۵ ماهشه رو بغل کردم! اینقده باهام رفیقه! بغل هر کی باشه٫ تا منو می بینه هی گریه می کنه تا بیاد بغل من! 

بعدشم عکس گرفتیم و کادو باز کردیم و کیک خوردیم و اینا!  کادوی من به عنوان دائی جون یک عدد اسکوتر بید که عکسش رو برای عبرت آیندگان گذاشتم این پائین!

در این بین شوهر خواهر بزرگ داشت کری می خوند که من پینگ پونگم حرف نداره و هیچکس نمی تونه شکستم بده و اینا!! دیگه رفتم یه دست زدم و با اینکه ورزش اصلیم یه چیز دیگس شکستش دادم!

بعدشم امین و شوهر خواهر سومی رو بردم!!!  در اینجا جا داره از داور که شوهر خواهر دومیه بود و همچنین الناز(دختر دوم خواهر اول) و امین که توپ جمع کن بودن تشکر کنم!  بازیه آخر که تموم شد شام هم حاضر بود و رفتیم و نوش جان فرمودیم. کلی خنده ها شد!

به دلیل اینکه ملت نزاشتن بنویسم و هی حرف زدن و پی ام دادن خلاصش کردم!!!

پی نوشت : علیرضا و زهرا الان تو آسمونا بیده هستند!!!

هدیه من!

امین در حال بازی قبل از شروع مراسم کادو باز کنی!

من نصیحت می کنم!!!

امروز ظهر تو راه برگشت به خونه رفتم میوه فروشی تا سفارشات مامان جون رو خریداری بفرمایم! در حال جمع آوری پیاز بودم که یه پیرمرده اومد کنارم و شروع کرد به برداشتن پیاز. یهو دستش خورد به چند تا پیاز و انداختشون رو زمین! منم در نقش یک شهروند خوب پیاز ها رو برگردوندم سر جاش! 

اونم که گویا منتظر همین اتفاق بود بعد از تشکر گفت: از بس ما جوونا حواسمون پرته! -من از شنیدن این جملش یک آن کپ کردم!!! - در ادامه گفت: یکی میگه از نوجونی که در بیای حواست میاد سر جاش٫ یکی میگه زن بگیری خوب میشی! بعد از من پرسید: شما که سنی ازتون گذشته و تجربه دارین میگین چیکار کنم؟! منم گفتم والا تا جایی که من شنیدم زن دیگه حواس واسه آدم جا نمی زاره که بخواد پرت بشه یا نشه! باز اون گفت: آره خودم هم شنیده بودم٫ یکی بهم گفته زن ها اولش ۲۰۰ ٫ ۳۰۰ تا سکه می خوان! (تو دلم گفتم این مال اون قدیما بوده٫ الان شده ۱۲۰۰ ٫ ۱۳۰۰ تا) پشت بندش گفت: مامانم یه زن واسم پیدا کرده که باباش کارخونه دار بید و کلی پولدار! الان هم باباهه تو CCU خوابیده! تک فرزنده٫ فوق العاده هم خانواده دار و اصیل و خوشکل!  به نظرت خوبه؟!

من دیگه هیچی نگفتم! فقط لبخند زدم! باز ادامه داد که دختره کلی از من خوشش اومده و اینا! وقتی باز با لبخند من مواجه شد گفت: حالا تو که پیر شدی و مجرد موندی ٫ به نظرت تجرد خوبه؟! گفتم نمی دونم والا! در همین لحظه آقای میوه فروش صداش کرد ٫ منم از موقعیت استفاده کردم و در رفتم!  

در راه بازگشت به خونه داشتم به این فکر می کردم که "همه رو برق میگیره٫ ما رو چراغ موشی" راستی فکر کنم این بیچاره هنوز تو شوک سهمیه ای شدن بنزین به سر می برد!

بعدش نوشت: یعنی اینقدر شبیه اسکولا هستم!! آیا؟

چی بگم؟!

اینو ببینید!!!! واقعا متاسفم!

روزمرگی و مطالعه

حس می کنم تو چند روز گذشته دیگه خیلی دچار روز مرگی شدم! چون هیچ کاری انجام ندادم که قابل نوشتن باشه! یه سری کار روتین هر روزی... همون روزمرگی!
از مسائل روز جامعه هم نمی خوام چیزی بگم، چون جز اعصاب خردی چیزی نداره، فایده هم نداره! همین که می خونم و می شنوم کافیه!
اصلا می خوام یه چی بزارم که یه کم بخندیم! البته اینم تهش تلخه!
عینا از همشهری جوان می نویسم!

در حالیکه سرانه مطالعه در کشور های پیشرفته جهان، به ۵ ساعت در شبانه روز می رسد، در جدیدترین آمارها سرانه مطالعه در کشور ما، 4 دقیقه اعلام شد. همچنین اعلام شد این سرانه با سرانه مطالعه در کشورهای "بنگلادش" و "افغانستان" برابری می کند.

ما هرچقدر فکر کردیم دیدیم "۴ دقیقه"، به اندازه نصف زمان اقدام به قضای حاجت هم نیست!  بنابر این به نظر می رسد سرانه مطالعه در کشور ما اساسا صفر است و این ۴ دقیقه هم حاصل سوءتفاهم های زیر است که به عنوان مطالعه فرض شده:

۱- مطالعه در توالت های عمومی: پشت درهای توالت های عمومی، همیشه منقش به برخی صور از جمله قلب، تیر و یا [...] و [...] است و دست نوشته هایی با مضامین عاشقانه، دری وریانه، اعتراضانه و... نیز وجود دارد. یک دقیقه از این سرانه در طول روز، صرف مطالعه اینها می شود.

۲- مطالعه قبوض: یک دقیقه از این ۴ دقیقه ما ایرانی ها هم به مطالعه هر روزه قبض های گاز و برق و آب و تلفن و ذکر خیر برای شرکت های مربوطه (که جزو سرانه حرف های ناجور محسوب می شود، نه مطالعه) اختصاص دارد. این شد ۲ دقیقه.

۳- مطالعه روزنامه(۱): لبانتان تا بنا گوش باز نشود! کسی اقدام به مطالعه روزنامه نکرده. هنگام پاک کردن شیشه های منزل یا حمل سبزی های بسته بندی شده در روزنامه، احتمالا ملت برای دقیقه ای میخ تیترهایی مربوط به "شرایط اکازیون برای ازدواج موقت" یا تیترهایی مثل "۲ زن پسران جوان را اغفال می کردند"، "دستگیری ۲ موتور سوار به هنگام ربودن زن جوان"، "راز ناپدید شدن مادر زن" و... شده اند. تا اینجا شد ۳ دقیقه.

۴- مطالعه روزنامه(۲): یک دقیقه پایانی هم احتمالا صرف گشتن در آگهی های تور های ارزان قیمت برای ایام تعطیلات به مقصد "بنگلادش" و "افغانستان" شده، والا!

 

بنزین

امشب که میومدم خونه شاهد صفی طویل در پمپ بنزین بودم!  متوجه شدم که دولت بالاخره تصمیمشو در زمینه بنزین گرفته!  من تو مسیرم ۲ تا پمپ بنزین هست! از حدود ۲۰۰ متر مونده به دومیه یه ترافیک خفنی به وجود اومده بود! ماشین های عزیز تقریبا نیمی از خیابون رو گرفته بودن و داشتن واسه خودشون حال می کردن!  ولی صاحبان این مواشین(جمع مکسر ماشین!) اصلا چهره ای شاد و خندان نداشتن!  تو خود پمپ که دیگه غوغایی بود!  

 من واقعا واسم قابل درک نیست این همه ازدحام! آخرش که چی! حالا این یه ماه رو پریدی! ماه بعد و بعدترش رو می خوای چیکار کنی؟ 

 بعدش نوشت: اینجا رو! چه خبره!..... کجا رو نگاه می کنی؟!  اینجا------------>همینجا 

تحصن

یه ویدئو گذاشتم تو این پست از یه تحصن دانشجویی! کسایی که اردیبهشت ۸۲ دانشجو بودن تو دانشگاه یزد بیشتر در جریانن! ما که نبودیم و بی خبریم! پس حرفی واسه گفتن نمی مونه!  

پی نوشت: اگه فردا حراست منو گرفت به بچم بگید بابات یه قهرمان بود!

 دروغ که کنتور نداره! 

هدایت و سعدی

اول اینجا رو ببینید٫ بعدش بیاین ادامه مطلب رو بخونید!

چه حسی بهتون دست داد؟! حس یه انسانی که دزد بهش زده؟ کسی که بار ها مورد دستبرد قرار گرفته٫ دزد رو هم خوب می شناسه! ولی کاری نمی تونه بکنه! دزده هم راست راست جلوش راه میره و بهش دهن کجی می کنه؟!

دارن کم کم فرهنگمون رو بار می کنن می برن! ولی همون بهتر که ببرن! هدایت که با نوشته هاش ملت رو به پوچی و خودکشی تشویق می کرد!!! سعدی هم که اطلاعات درستی در موردش نیست! تازه شایعاتی هم پشت سرشه که این آقا هم بله!!! همون بهتر که عرب باشن و آبروی ما رو نبرن! بابا اصلا اینا رو ولش٫ انرژی هسته ای رو عشق است! 

یه پیشنهاد به دولت : چند دست کت و شلوار بخرن به اضافه یه سینی قلمکار اصفهان و یه تابلوفرش نفیس تبریز! چند تا از مسئولین بلند مرتبه دولت هم برن ترکیه اینا رو بدن به اون موسسه که هدایت و سعدی رو عرب دونسته که به دشمنان ثابت کنه که عدالت محور بودن دولت فقط شعار نیست! مگه این ترک ها چیشون از ملوانان انگلیسی کمتره؟! اونا به خاک ما تجاوز کردن اینا به فرهنگمون! تازه تجاوز به فرهنگ کلی سخت تره! آقا یه جعبه شیرینی یزدی و سوهان قم رو هم اضافه کن!