یه بعدازظهر گرم تابستونی بود.پشت یکی از پنجرهها که به حیاط دید داشت وایساده بودم و منتظر اومدنش بودم. از دور که دیدمش رفتم لیوانی رو که واسش آورده بودم پر از آب کردم و گذاشتم جلوی پنجره و بیرون پنجره رو نگاه کردم، اما نبود!
دویدم طرف پلهها! دیدمش که داشت میومد بالا، اما اون منو ندید. برگشتم لیوان رو برداشتم و پشت دیوار قایم شدم. وقتی رسید بالا، پریم جلوش و گفتم سلام! کمی ترسید! لیوان آب رو گرفتم جلوش! لیوان رو ازم گرفت و به صورتم نگاه کرد. شاید منتظر بود چیزی بگم، اما من لال شده بودم انگار، فقط چشام بودن که زل زده بودن به صورتش و قلبم که داشت از جا کنده میشد.
آب رو تا نصفه خورد و با لحنی بچهگانه گفت مرسی، داشتم از تشنگی میمردم.
من همچنان خیره بودم بهش و لبخند بود که روی لبام جاری! لیوان رو بهم داد و گفت بریم سر درس که فردا امتحان داریم. با تکون سر گفتم باشه، ولی من دیگه روی زمین نبودم...

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 | موضوع: دلتنگی
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پنداردز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند
پینوشت:روز معلم مبارک

نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 | موضوع: دلتنگی
زندگی منشوری ست در حرکت دوار، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با
رنگ های بدیع و دلفریب اش، آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته
است.این مجموعه دریچه ای ست به سوی داستان زندگی ...
یادش به خیر! پی نوشت: دلم بد جوری گرفته!

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هفتم آذر 1387 | موضوع: دلتنگی
آدم گاهی اوقات فکر می کنه شاید اتفاقات گذشته واقعا اتفاقی بوده! ولی می بینه که نه! هیچی عوض نشده! هنوز داره بازی می خوره! از این و از اون! شده وسیله ای واسه خوشگذرونی بقیه! شده زنگ تفریح اطرافیاش!
گاهی اوقات دیگه حالم از این دنیا به هم می خوره! کی بشه که تموم بشه!

نوشته شده توسط علی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 | موضوع: دلتنگی
تو شریف ترین اشرف مخلوقات و لطیف ترین الطاف خدا و منتهای رحمتش برای من بودی!
"تو" آمدی و "ما" را حکمران کردی و "من" را به دوردست تبعید!
با وجود تو خود را بی نیازترین مخلوقات می دانستم و سراسر نیاز می شدم!
آینده ام را بی "تو" نمی توانستم تصور کنم که بی "خود" می توانستم!
تو را تمام هستی خود و نبودنت را پایان خود می دانستم!
نبودنت را کابوسی می پنداشتم و خود را ناتوان از تحمل آن!
...
تو رفتی و کابوس آغاز شد! تلخ بود ولی نه کشنده، عادی شد ولی نه آسان، مرگ شدم ولی نمردم! جایت در قلبم خالی ماند ولی خرابه نشد!
رفتنت را ناخواسته تاب آوردم و ماندم!
و من ماندم، همچنان که قبل از نبودنت هم بودم، اما نه آنچنان که بودم!
من همان "من" بودم ولی با حسرت تجربه ای شیرین که دیگر تکرار نشد!
و نبودنت را هنوز تاب می آورم!
آری...

نوشته شده توسط علی در جمعه سی ام فروردین 1387 | موضوع: دلتنگی

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 | موضوع: دلتنگی
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش
احمد شاملو

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 | موضوع: دلتنگی
می خوام بنویسم٫ اما نمی دونم چی! بی هدف دارم تایپ می کنم! هر کلمه یا جمله ای که از ذهنم جاری میشه رو اینجا می نویسم! شاید خیلی در هم و گیج کننده بشه٫ ولی مهم نیست! چون می خوام بنویسم. نیاز دارم پس می نویسم!
اه هیچی نمیاد توذهنم که منم بخوام از توذهنم پرتش کنم بیرون! انگار اینم با من لجه! ولی من قوی ترم! باید بنویسم! باید...
آخه چرا باید اینجوری بشه؟! چرا باید در لحظه ای که مطمئنی همه چی داره به خوبی تموم میشه یهو یه اتفاق کاملا غیر منتظره بیوفته و همه چی خراب بشه؟! چرا نمیشه برای یه دفعه هم که شده خوشی هات با یه اتفاق بد تحت الشعاع قرار نگیره؟! چرا...
امروز که هرچی برنامه ریخته بودم بی فایده بود! هیچ کدوم عملی نشد! ایشالا فردا یه اتفاقی بیوفته که خوب باشه و قابل نوشتن!
پی نوشت : عقلش را زنده کرد٫ هوسش را کشت٫ نوری سخت درخشان راهش را روشن کرد.

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 | موضوع: دلتنگی
آدم وقتی تنهاست که خب تنهاست!!! آمادگی داشتن حس تنهایی رو داره!!! پس راحت تر قبولش می کنه!!!
ولی وقتی دور آدم پر باشه ار آدمای جورواجور و رنگارنگ٫ ولی بازم تنها باشه٫ نمی دونه با این همه ادعا چیکار کنه!!! اونوقته که دچار تنهایی مضاعف میشه!

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 | موضوع: دلتنگی
امروز باز یک جمعه دیگست!
نمی دونم چه سری تو عصرای جمعه هست که دلم میگیره! مخصوصا اگه اون جمعه یه جمعه بهاری باشه!
اصلا هم ربطی به اینکه مثلا روز تعطیل داره تموم می شه و فرداش باز باید بریم دنبال کار و زندگی نداره!
همش حس می کنم یه چی رو دارم از دست می دم! بی تاب میشم! نمی دونم چیکار کنم! حوصله هیچ کاری ندارم! حتی کارهایی که ازشون بی نهایت لذت می برم!
حتی الان حس نوشتن هم نیست...

نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 | موضوع: دلتنگی
خیلی بده آدم تو زندگیش به جایی برسه که بفهمه بود و نبودش به جز برای چند تا از نزدیکاش واسه بقیه هیچ فرقی نمی کنه! بدتر از اون اینه که تو به وجود تک تکشون نیاز داشته باشی!
تا الان براتون پیش اومده با کلی ذوق برین پیش یکی یا بخواین با یکی حرف بزنید، ولی چنان برخوردی باهاتون بکنه که از بودنتون هم پشیمون بشین؟!
ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 | موضوع: دلتنگی
امشب داشتم پیاده تو یکی از خیابونای مرکز شهر می رفتم که بوی خوراک سوسیس که از تو یکی از ساندویچ فروشی ها میومد منو برد به گذشته ها. زمانی که تابستونا یه ماه می رفتم مشهد خونه مادر بزرگم! بعد از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب همش بیرون بودیم! با هم می رفتیم آبمیوه و بستنی و ساندویچ و هزار جور هله هوله می خوردیم! اونم چه هله هوله هایی!!!
یادش به خیر! صبح زود از خواب پا می شدیم و با بابابزرگ می رفتیم پارک نزدیک خونشون! بعدشم می رفتیم نون و شیر می گرفتیم. صف شیر چه با حال بود! صبح قبل پارک زنبیل می زاشتیم! وقت برگشتن بابابزرگ با نون می رفت خونه! ما می رفتیم تو صف شیر! ۲ تا شیشه شیر می گرفتیم و می رفتیم خونه! بابا بزرگ چایی رو آماده کرده بود و داشت بقیه رو صدا می کرد! چقد می چسبید اون صبحونه! بعدشم که می رفتیم آواره خیابونا می شدیم! بیشتر می رفتیم پلی استیشن بازی میکردیم! یه بازاری هم بود که پیاده هم میشد رفت! هر روز می رفتیم و اونجا رو هم میدیدیم! پیش بابابزرگ هم می رفتیم! از قهوه خونه کنار مغازه بابابزرگ واسه خودمون چایی می گرفتیم و می خوردیم! کلی بچه های خوبی می شدیم و بابابزرگ رو باد می زدیم! شبا هم همه (خاله و دایی ها)میومدن اونجا! همه بچه ها شلوغ می کردیم! یه دفعه رفتیم تو انباری ۳ تا هندونه رو شکستیم و همونجوری خوردیم!!!! بدون هرگونه وسیله ای! حالا مونده بودیم پوست هاش رو چیکار کنیم که بزرگترا نفهمن!!! شبا هم تا بابابزرگ دعوامون نمی کرد نمی خوابیدیم! خلاصه کلی خوش بودیم...!
تصمیم گرفتم دفعه بعدی که از اونجا رد شدم برم از همون ساندویچ ها بخورم! هر چند از اون خاطرات خوب فقط ساندویچ هاش مونده!

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 | موضوع: دلتنگی
بابا خیلی دلم برات تنگ شده! کاش بودی! کاش می تونستم دستات رو بگیرم و آروم بشم! کاش می تونستم بغلت کنم و روتو ببوسم! کاش می تونستم سرم رو بزارم روی پاهات و زار بزنم! کاش رفتنت یه خواب بود! کاش صبح تا چشمام رو باز می کردم تو رو می دیدم! کاش...
الان که نیستی خونه خیلی سوت و کوره! دیگه کسی نیست سر به سرم بزاره! دیگه کسی نیست واسم فال بگیره! دیگه کسی نیست باهاش سر کانال عوض کردن تلویزیون دعوا کنم! دیگه کسی نیست باهام کشتی بگیره!...
بابا بازم داره عید میاد! ولی ۴ ساله عید دیگه واسه من رنگ و بوی عید نداره! سال که تحویل میشه یاد چند تا سال تحویل هایی میوفتم که فقط من و تو با هم بودیم! فقط خودمون! الان لذتش رو احساس می کنم! حیف که دیر شده!...
بابا ...

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 | موضوع: دلتنگی
من بودم! می رفتم, میومدم, حرف می زدم, درس می خوندم, می خندیدم, گریه می کردم, خلاصه زنده بودم ولی زندگی نمیکردم!!!
تو برزخ بودم! بهشت رو ندیده بودم! فکر می کردم اینجا بهشته! یکی اومد بهشت رو بهم نشون داد! ولی بیرونم کردن! دیگه برزخ اون برزخ قبل نیست! شد جهنم!
لقد خلقتنا الانسان فی کبد

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دهم اسفند 1385 | موضوع: دلتنگی