تبليغاتX
!روزمرگیهای من
 ایلین
تا چند وقت پیش فکر می کردم بودن یه فرد خاص فقط می تونه دردای روحی آدم رو تسکین بده.

اما حالا به این نتیجه رسیدم دردای جسمی آدم هم می تونه تحت تاثیر بودنش کم بشه.

و چقدر ارزشمند هستند این آدم ها...

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | موضوع: متفرقه
 اعتراف

اعتراف می‌کنم

اعتراف می‌کنم که ضعیف هستم،

ضعیف در مقابل کسانی که دوستشان دارم.


نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 | موضوع: متفرقه
 خواب شیرین
 ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد  
                          در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله                                        
                         درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد 

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد  
                        شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت، یارب حلال بادا          
                        صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را               
                        وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت         
                        با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی 
                        گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا   
                        مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد
 
حزین لاهیجی
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 | موضوع: متفرقه
 بی گناه
گفتند اعتراف کن
و من اعترافی نداشتم.

گفتند به خودت نگاه کن
و لب و دندان های من خونین بود.

گفتند بزنیدش تا حرف بزند
و نمی دانستند که این خون از همان زدن هاست.

من تنها گرگ کنعان بودم
و نمی دانستم که این دیار گرگ بسیار دارد.

احسان رضایی
نوشته شده توسط علی در شنبه چهارم آبان 1387 | موضوع: متفرقه
 پروانه شدن
اگه کرم جرات پیله ساختن نداشت، انتظار پروانه شدن هم نابجا بود.
پروانه شدن پاداش شجاعت کرمه. کرم تو مسیری پا میزاره که تهش معلوم نیست. نمیدونه بعد از ساختن پیله و محبوس کردن خودش چه سرنوشتی در انتظارشه. حتی نمی دونه زنده میمونه یا نه! اما وقتی از پیله میاد بیرون بسته به ذاتش میشه یه پروانه زیبا، یه شاپرک یا شایدم شبپره. حق شکایت اما نداره، چون فرصت رو بهش دادن! فرصت رسیدن به کمال و شروع دوباره!
کرم ابریشم هم جراتش رو داشت، اما فرصت رو ازش گرفتن! آیا اونم حق شکایت نداره؟
کی میخواد جواب اونو بده؟!
نوشته شده توسط علی در جمعه سوم آبان 1387 | موضوع: متفرقه
 حسرت
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

دیروز عصر که داشتم از دانشگاه بر میگشتم، طبق معمول تو طول مسیر به رادیو گوش می دادم، برنامه مکث از رادیو جوان. موضوع برنامشون حسرت بود. یکی از حرفای قشنگی که مجری برنامه زد این بود که "گذشته ما دقیقا از اون زمانی که بخوایم شروع میشه" یعنی گذشته یه جورایی نسبی هست. دیدم راست میگه، گذشته ما می تونه از دیروز عصر، امروز صبح و حتی همین الان شروع بشه!
میگن ما می تونیم و باید آیندمون رو بسازیم! هممون هم زیاد این جمله رو شنیدیم! اما چرا با شنیدن این جمله میریم به آینده دور؟ چرا به همین الانمون فکر نمیکنیم؟! "الان" یعنی مرز بین "گذشته" و "آینده"!
یه پلک بزنید.....
تو همین فاصله، چند صدم ثانیه از آیندمون رفت قاطیه گذشته! دیدین چقدر راحت واکنش تبدیل آینده به گذشته انجام میشه! هی از آینده کم میشه و به گذشته اضافه! ساعت شنی رو دیدین همه! قسمت بالاش آینده ماست، اما مقدار شنی که توش هست از چیزی که اطرافش می گذره کاملا مستقله. چه روی میز باشه، چه دست یکی باشه که داره آروم راه میره، یا دست یک دونده یا حتی توی یه ماشین! اون داره وظیفه خودش رو انجام میده! شن از "آینده" میاد تو یک لوله باریک و البته خیلی کوتاه به اسم "حال" و بلافاصله میریزه رو بقیه ی "گذشته"!
نگاه به گذشته برای کسب تجربه و جلوگیری از اشتباهات گذشته خیلی خوبه، توجه به قسمت پایین می تونه کمک کنه به استفاده درست از قسمت بالا. اما وای به روزی که کارمون بشه نگاه به قسمت پایین بدون اینکه بالا رو ببینیم. یادمون بره که "زندگی" اون قسمت بالاست. یادمون بره که وظیفمون اینه که نزاریم "حسرت" قاطیه شنها بیاد پایین. که نزاریم اون پایین بشه پر از دلیل، دلیل برای "حسرت". چقدر خوبه طوری نگاهمون رو بین نیمه پایین و بالا تقسیم کنیم و طوری عمل کنیم که وقتی اون بالا "خالی" شد و پایین "پر" بتونیم بگیم:
ارزشش رو داشت...


بعد از پست نوشت: امروز تولد دو سالگی نیلوفره!
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه یکم آبان 1387 | موضوع: متفرقه
 گنج نهانى
ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست

چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست

گاهي به برگ لاله نويسد پيام خويش

گاهي درون سينه مرغان به هاي و هوست

در نرگس آرميد که بيند جمال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آهي سحرگهي که زند در فراق ما

بيرون و اندرون ، زبر و زير و چارسوست

هنگامه بست از پي ديدار خاکيي

نظاره را بهانه تماشاي رنگ و بوست

پنهان به ذره ذره و نا آشنا هنوز

پيدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست

در خاکدان ما گهر زندگي گم است

اين گوهري که گم شده مائيم يا که اوست

اقبال لاهوری
نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 | موضوع: متفرقه
 ...
سراغ من را اگر کسی گرفت بگویید که به شمال رفته است٫ آخر می خواهم به جنوب فکر کنم.
نوشته شده توسط علی در شنبه ششم مهر 1387 | موضوع: متفرقه
 من برگشتم!!!
بعد از مدت ها اومدم که برگردم! پس برگشتم!  فعلا اینو می نویسم که تو تابستون هم یه پستی گذاشته باشم تا از اوقات فراقتم به بهترین نحو استفاده کرده باشم! حالا با این پست خوشحالم که تابستونم به بطالت نگذشته!  شانس آوردم وگرنه اگه این چند روز باقی مونده هم میگذشت چیزی برام نمی موند به جز یه عمر حسرت!

خب همین دیگه!   

من رفتم تا به زودی که برگردم و باز بگم من برگشتم!

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 | موضوع: متفرقه
 کمال یا جمال؟!
تن آدمی عزیز است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

می گن ظاهر شخص می تونه شخصیتش رو تا حدی نشون بده! یعنی به نوعی معرف شخصیت و ویژگی هاش باشه. مثلا وقتی یه آدمو می بینیم که ظاهر تمیز و مرتبی داره نا خودآگاه یه حس خوب نسبت به اون آدم بهمون دست می ده و کلا دید مثبتی بهش پیدا می کنیم!
سوالی که ایجاد میشه اینه که این احساس خوب یا بد فقط در اثر چیزای کلی که تو غریزه ما وجود داره (مثل همین علاقه به تمیزی) ایجاد می شه یا اینکه به سلایق ما هم مرتبطه؟!
فکر کنم هر جفتش. در نتیجه به نظر من ظاهر معیار مناسبی برای داشتن طرز فکر در مورد طرف مقابل نیست! مسئله وقتی پیچیده تر میشه که این سلایق به مرور زمان با توجه به شرایط روز جامعه تغییر میکنه و در نتیجه برای یک شخص خاص هم نسبت به زمان معیار ثابتی نیست!
با توجه به این مقدمه آیا این حق برامون وجود داره که افرادی که شاید یه زمانی جز نزدیک ترین دوستها و آشناهامون بودن رو از خودمون دور کنبم، اونم به خاطر عدم تطبیق خودشون با اینگونه تغییرات؟ و یا حتی از ایجاد یه دوستی جدید پرهیز کنیم، چون مثلا با قیافه و ظاهرش حال نکردیم و به ما نمی خوره؟! البته بازم تاکید می کنم که نظر من مبنا قرار دادن تغییرات ظاهریه و نه تغییرات فکری و ایدئولوژیکی.
همین!
جواب بدین ممنون میشم! با دلیل البته



نوشته شده توسط علی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 | موضوع: متفرقه
 مسابقه
باقلوا منو به یه مسابقه(بازی) دعوت کرده که قوانین بازی از این قراره :

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

 

جمله من : چگونه است که نیستی٫ اما ماندی؟!


پنج نفری رو که دعوت می کنم:

روزنوشت های من

و خدایی که در این نزدیکیست

ستاره های آسمان

هر چه می خواهم

خرس قهوه ای

نوشته شده توسط علی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 | موضوع: متفرقه
 اطراف...
دیگه حوصلشو نداشتم! اینو به خودش هم گفتم، ولی انگار نشنید! همچنان حرفای خودشو تکرار می کرد. اعصابمو ریخته بود به هم! ساعت 10 صبح با یکی قرار داشتم! باید می رفتم! یه پامو که از اتاق گذاشتم بیرون سرمو برگردوندم و یه نگاه بهش انداختم! از کنار پنجره زل زده بود تو چشام! بهش گفتم حالا تو تنهایی خودت بمیر و رفتم بیرون! ساعت 9 بود.
9.30 شب بود که برگشتم خونه! زود اومدم تو اتاقم، ولی اتاق ساکت بود. تو تنهایی خودش مرده بود! دلم واسش سوخت!
مگس بیچاره!
نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 | موضوع: متفرقه
 مرا در آغوش بگیر
پاهایم از من فرار کردند. من روی سرامیک های سرد آشپزخانه که مواد شوینده رویشان حباب ساخته بودند، محکم خوردم زمین. سرامیک ها دردشان آمد. حباب ها از ترس ترکیدند و من مردم!
نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 | موضوع: متفرقه
 روی ماه خداوند را ببوس
... یواش یواش همه چیز داره برام روشن میشه. حتی وزن کار ها رو هم می تونم حس کنم. مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه: فقط باید نگاهت روبه جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلو ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. باید فرمان رو بچسبی و فقط به چند متر جلو سپر نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. به چیزی نباید گوش بدی. اون پخش لعنتی ماشین رو هم باید خفه ش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هرچی توی اون خراب شده ی پایین کوه می گذشته فراموش کنی. اگه اینطور ادامه بدی یواش یواش پیچ های تند خودشون رو نشونت می دن و هیچ خطری هم در کار نیست. اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی. یا می افتی ته دره یا می کوبی توی کوه.

خب نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اونجا بود که گفت مرده شو همه دنیا و آدمای کثافتش رو ببره. گفت دلش می خواد که یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از این جور مسافر ها زیاد دیده بودم. توی بزرگ راه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی برگرده. گفت شوهره یه لات بی سر و پا بوده و الان دو ساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمی گرده. بهش گفتم اگه این حرف ها رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام. گفتم ش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمونم می خواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحظه به حرف هایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم: عباس! حالا وقتشه. پرسید: "گفتی واسه ی چی این کار رو می کنی؟" گفتم: "برای رضای خداوند." بعد یکهو ریسه رفت. آنقدر بلند بلند خندید که پیشونی ش  خورد به داشبورد ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم. گفت اتفاقا خیلی هم خنده دار بود. واقعا که خنده دار بود. گفت چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره خندش گرفت. بعد جدی شد و گفت: "مشکل من و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون." بعد چادرش رو روی شانه ش انداخت و گفت: "ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خدای تو هم راضی راضی باشه. قبوله؟" توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده ای؟ آینه کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت: "یه چیزهایی شنیده م اما چیز زیادی ندیده م ،اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده ند. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده." بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت: "اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت ها رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم  هر شب یه جا باشم." بعد بغضش گرفت. گفت: "اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم میرم خرید." کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چی تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمونش این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت: " از طرف من روی ماه خداوند را ببوس!"

 چند خیابان که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه اون زنه نداشت.حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقت ها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وزوز مگس یا ناله جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه م کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه پیاده رو می اومد.رفتم کنار پیاده رو و گوش هام رو تیز کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم.انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچی دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تکه ای غذا توی دهنش بود و اون رو رها نمی کرذ. دستم رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف تر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مامانشون وایساده بودند.

مصطفی مستور

نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 | موضوع: متفرقه
 دو راهی!
دو تا راه جلوم هست!
اگه اولی رو که آسونتر هم هست انتخاب کنم مسئولیتم خیلی کمتره! در عوض یه سری چیزا رو یاد نمی گیرم و از یه سری مزایا بی بهره میشم!
در عوض راه دوم بهم فشار میاره! یه سری مسئولیت میاد رو دوشم که واقعا نمی دونم تا چه حد از پسش بر میام! ولی اگه بتونم این راه رو با موفقیت پیش برم خیلی جلو میوفتم و از همه مهمتر یه سری چیزا رو هم به خودم، هم به بقیه ثابت می کنم!
اینم بگم که انتخاب کاملا با خودمه!

حالا شما جای من بودید چیکار می کردید؟!
با نظراتتون خوشحالم می کنید!
نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفدهم تیر 1386 | موضوع: متفرقه
 چی بگم؟!
اینو ببینید!!!! واقعا متاسفم!

نوشته شده توسط علی در شنبه نهم تیر 1386 | موضوع: متفرقه
 تحصن
یه ویدئو گذاشتم تو این پست از یه تحصن دانشجویی! کسایی که اردیبهشت ۸۲ دانشجو بودن تو دانشگاه یزد بیشتر در جریانن! ما که نبودیم و بی خبریم! پس حرفی واسه گفتن نمی مونه!  

پی نوشت: اگه فردا حراست منو گرفت به بچم بگید بابات یه قهرمان بود!

 دروغ که کنتور نداره! 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سوم تیر 1386 | موضوع: متفرقه
 شریعتی
امروز سالگرد درگذشت(شهادت) دکتر علی شریعتی هست. همه می شناسیمش و تا حدی از زندگیش٫ کار هاش و تلاش هایی که برای بیداری مردم انجام داده مطلعیم! تلاش هایی که سرانجام منجر به شهید شدنش شد. به همین مناسبت این پست رو به نوشته ای از دکتر اختصاص میدم.

 

می خواهم به این برادر روشنفکرم، خواهر روشنفکرم، تحصیلکرده ی مترقی منطقی بیزار شده از مذهب بگویم:

خداوندی را که تو می گویی واضع دینی است که بشریت را تخدیر کند و از مسئولیت شخصی باز دارد و انسانها را وادار کند که نذر کنند و به او تملق بگویند، خدای اسلام نیست.توحید تنها یک نظریه ی ما وراءطبیعی ایده آلیستی نیست، تنها به این معنی که عقیده داشته باشیم که خدا در هستی یکی است و بیشتر نیست، نیست. توحید در عین حال یک جهان بینی است. یک بینش "تاریخی" و "اجتماعی" و "بشری" است، زیر بنای وحدت هستی و وحدت نژادی و طبقاتی است. نفی کننده ی شرک قومی و فکری و گروهی و انسانی است!

خدای اسلام دوستدار "عزت"، "علم"، "آهن"، "جهاد"، "مسئولیت"، "اراده ی انسانی"، "آزادی"، "ثروت" و "تمدن" و "تسلط انسان بر طبیعت" است. انسان امانتدار اوست، حامل "روح او"، "جانشین او در زمین" و "مسجود همه ی فرشتگان او" است!

انسان دوست اوست.  ذلت؟!  انسان را دعوت می کند که: "خلق و خوی خدا بگیرید"!(تخلّقوا باخلاق الله). این دعوت به ذلت است؟

در تشیع خدا عادل است. به این معنی که جهان بر پایه ی عدل است، چون خدا خالق این جهان است و هستی تجلّی او و نظام هستی تجلّی اراده ی او است و چون جامعه بر اساس نظام و ناموس خلقت است، جامعه ی درست و طبیعی ناچار باید بر اساس عدالت باشد، زندگی انسان تجلّی اراده ی خاص خداوندی باید باشد که عادل است، پس "خدا عادل است" به این معنی است که عدل یک جهان بینی است، به این معنی است که اگر جامعه بر اساس عدل نیست، جامعه ی بیمار گونه ی ضد شیعی و ضد مذهبی است، غیر طبیعی و انحرافی است و محکوم به زوال. و مخالف با نظام کائنات.

این معنی عدل است، خدا عادل است یک بحث متافیزیکی و فلسفی و بی ارتباط با زندگی و جهان و بیگانه با ظلم و عدل جامعه ی بشری نیست. بر عکس، خدا عادل است یعنی عدل یک صفت خدایی است، یعنی نظام عدل تنها نظام توحیدی و مذهبی است، یعنی عدل زیر بنای وجود، طبیعت، جامعه و روابط انسانهاست.

شیعه که در تاریخ همواره قربانی ستم بوده است [زیرا همواره با ظلم و نابرابری و تجاوز می جنگیده است] عدل را اصل مذهب خویش می گیرد.

این "عدل" مثل امروز تنها یک عقیده ی متافیزیکی و بحث فلسفی و سرگرمی علما و حکما نبوده است، شعار مبارزه با ظلم بوده است. 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 | موضوع: متفرقه
 موسیقی و درس خوندن
این روزا همه مشغول درس خوندن و آماده کردن خودشون واسه امتحانا هستن! واسه درس خوندن و کلا مطالعه یه سری شرایط باید وجود داشته باشه! مثلا محیط مناسب!

نباید زیادی گرم یا سرد باشه! سر و صدا نباید باشه توش! دیگه نورش خوب باشه و .....

یکی از این چیزایی که گفتم محیطی نسبتا آروم بود! منظورم از آروم سکوت مطلق نیست! سر و صدای زیادی و آزاردهنده نباید باشه تو محیط! موسیقی از بعضی جهات می تونه خیلی خوب باشه همراه درس خوندن! می تونه به آدم آرامش بده و یا نویز محیط رو بگیره! واسه همین من امروز ۴ تا آهنگ بی کلام رو اینجا می زارم که اگه خواستین دانلود کنید و در زمان درس خوندن یا هر وقت دیگه که خواستین گوش کنید! البته اینایی که گذاشتم گلچینی از چند تا آلبومه! اگه خوشتون اومد بگین بازم بزارم!

Monastery Of La Rabida

Byzantine Meditation

بی اسم1

بی اسم2

لازم به ذکر بید که من بر اساس علاقه شخصی اینا رو اینجا گذاشتم! یعنی به ترتیب دوست داشتن!

یعنی اینکه اولی قشنگتره بعد دومی و همین طور تا آخری!!! بازم توضیح بدم؟!!

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 | موضوع: متفرقه
 دانش آموز VS دانشجو
قبض برقمون این دفعه فکر کنم از نصف هم کمتر بیاد! دلیلش هم علاقه وافر من به تاریکی بید! نمی دونم از نظر روانشناسی چه معنی ای میده٫ ولی می دونم این چند روز که تو خونه تنهام فقط یه چراغ تو آشپزخونه روشن می کنم و رو تختم دراز می کشم و موسیقی گوش میدم! درس و مشق هم که شکر خدا تعطیل!!!

چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که وقتی یه بچه دبیرستانی بودم ٫ خیلی از الان که دانشگاه میام "دانشجو"تر بودم! اگه به یه چیز علاقه داشتم می رفتم دنبالش و یاد می گرفتم! تقریبا میشه گفت هرچی الان بلدم٫ حداقل شروعش از دبیرستان و یا حتی راهنمایی بوده! دوم راهنمایی که بودم رفتم دنبال QBasic! تو دبیرستان واسه مسابقه طراحی بهترین وبسایت مدارس HTML یاد گرفتم! تابستون دوم دبیرستان رو کامل گذاشتم واسه المپیاد کامپیوتر! خیلی به نتیجه امیدوار بودم و با اینکه به دلیل یه اتفاق فوق العاده بد که چند روز قبل از مرحله اول واسم افتاد نتونستم تو مرحله اول حتی شرکت هم بکنم و خیلی حالم گرفته شد٫ ولی واسه بعدنا خیلی به دردم خورد!!!...

گذشت و گذشت تا اومدم دانشگاه! مثل همه بقیه خوشحال بودم که دیگه "دانش آموز" نیستم و شدم "دانشجو"! دیگه یک سری از محدودیت هایی که به واسطه دانش آموز بودم داشتم تموم شده بود! ترم اول خیلی اکتیوتر از الان بودم! واسه تنها درس تخصصی اون ترم چند تا اسلاید درست کردم که استاد به بچه ها نشون بده! تمرین ها رو خیلی مرتب و تایپ شده تحویل می دادم! حتی واسه پروژه آز کامپیوتر خیلی بیشتر از پروژه مهندسی نرم افزار وقت گذاشتم و واقعا از خودم راضی بودم!

ولی جو طوری بود که بهم کمک کرد تا با یک سیر نزولی کم کم از قبل هم دانش آموزتر بشم و حتی این اواخر دیگه دانش آموز هم نیستم! فقط می رم دانشگاه٫ با بچه ها خوشیم! میگیم می خندیم! آخر ترم هم یه جزوه پیدا می کنیم و کپ می زنیم و امتحان میدیم! یه ۱۰ ۱۱ هم میاریم و خداحافظ شما!!! این که می گم جو بهم کمک کرد منظورم این نیست که فقط جو دانشگاه باعث این نزول شد! اتفاقا دلیل اصلیش خود من بودم! جو فقط نقش کاتالیزوری داشته!!! حالا باز چند وقتیه تصمیم گرفتم آدم بشم! برنامه ریزی هایی هم کردم! ولی هنوز عملیش نکردم! تنها دلیلش هم تنبلی خودمه! حالا هم که مثلا زمان امتحانا هست و بهانه دارم واسه شروع نکردن! ببینیم بعد از امتحانا چند مرده حلاجم!!!

دعام کنید! 

پی نوشت: یکی از دوستان ازم خواسته در مورد نحوه درس خوندن تو این چند روز فرجه ها مطلب بنویسم!!! من نمی دونم از کجا فهمیده که من یه زمان هایی مشاور آموزشی بودم!!! واسه کنکور یه برنامه ریزی درسی انجام داده بودم که همون زمان گذاشتم تو وبلاگ قبلیم!!! با کمی تغییرات الان هم قابل انجامه!!! اینجا بخونیدش!!! برنامه ریزی درسی قسمت اول

ماجرای کنکوری شدن من هم خالی از لطف نیست خوندنش!!! اینجا بخونیدش!!

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 | موضوع: متفرقه
 قرآن
 ....
آری، قرآنی که تو می گویی درست است، اما کدام قرآن؟ قرآن به عنوان شی متبرکی در دست جهل؟ قرآن به عنوان پرچمی بر سر نیزه های جنایت؟ یا قرآن به عنوان کتابی که قبایل وحشی پراکنده در صحرائی را در کمتر از یک ربع قرن، تعیین کننده ی سرنوشت جهان و کوبنده قدرت های عالمگیر می سازد و در کمتر از یک قرن، فرهنگی نو و انقلابی در تمدن بشری می آفریند؟
قرآن کتابی است که با نام "خدا" آغاز می شود و با نام "مردم" پایان می یابد! کتابی آسمانی است اما بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد! کتابی است که نام بیش از هفتاد سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سوره اش از پدیده های مادی و تنها دو سوره اش از عبادات! آنهم حج و نماز! ....

این کتاب را آن روزی که به "حیله دشمن" و به "جهل دوست"، "لایش" را بستند، "لایه"اش مصرف پیدا کرد و وقتی "متن"ش متروک شد، "جلد"ش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را -که "خواندنی" نام دارد- دیگر نخواندند، برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی به کار رفت، از وقتی که دیگر درمان درد های فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه... شد، و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر، در خواب گذاشتند و بالاخره، اینکه می بینی، اکنون در خدمت اموات قرارش دادند و نثار ارواح گذشتگانش می کنند و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد! ....

دکتر علی شریعتی       

نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | موضوع: متفرقه
 پیری و معرکه گیری!
یه تصنیف متفاوت به نام پیری و معرکه گیری از استاد شجریان!

نظرتون رو بنویسین خوشحال میشم!

دانلود                                        

                                            

نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | موضوع: متفرقه
 سمن بویان
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند بر بندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند

ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند

ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

چو منصور از مراد آنان که بر دارند بردارند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر در بند درمانند در مانند

 

این غزل زیبای حافظ با صدای استاد شجریان فوق العاده زیباتر هم میشه!

 اگه تا حالا نشنیدین پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید.

لینک دانلود

پی نوشت: البته بعضی جاهای این تصنیف رو همایون خونده!

نوشته شده توسط علی در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 | موضوع: متفرقه
 آدما 2
اگه از یه دید دیگه به آدما نگاه کنیم به ۳ دسته تقسیم میشن!

۱- دسته اول

۲- دسته دوم

و از همه مهمتر دسته سوم!

نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 | موضوع: متفرقه
 زندگی
یه جا یه جمله رو دیدم خیلی به دلم نشست!
"زندگی را زندگی کن، دنبال دلیل و فلسفه اش نباش!"
نظر شما؟
نوشته شده توسط علی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | موضوع: متفرقه
 آدم ها
اصولا آدم ها دو گروه هستند!!
یکی اونایی که 20 سال و 154 روزشونه!!! یکی هم اونایی که 20 سال و 154 روزشون نیست!!!
نوشته شده توسط علی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 | موضوع: متفرقه
 شادی و غم
شادی های شما همان غم های شماست که نقابش را برداشته است.
وچاهی که خنده هایتان از آن می جوشد همان است که از اشکهایتان پر شده است.
و چگونه جز این تواند بود؟
هر چه غم ژرف تر وجود شما را می کاود، گنجایشی فراخ تر برای شادی خواهید داشت.
آیا سبوی شرابتان همان سوخته جانی نیست که از کوره کوزه گران بیرون آمده است؟
و آیا آن عود که آهنگش جان شما را می نوازد همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند؟
وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود،
و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که
به راستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می کنی.

بعضی گویند شادی از غم عظیم تر است
بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپزیرند.
آن ها با هم نزد تو می آیند
و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است، به یاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.

و همانا که تو چون دو کفه ترازو میان شادی و غم آویخته ای.
وتنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی تو را بر میدارد تا زر و نقره خویش را بسنجد،
در آن هنگام به ناچار دو کفه غم و شادی تو بالا و پائین می رود.

از کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 | موضوع: متفرقه
 پیوند روزانه
از امروز تصمیم گرفتم بخش پیوند های روزانه وبلاگم رو هم فعال کنم. هر چیزی که تو وبگردی هام دیدم و به نظرم جالب اومد میزارم اینجا که شما هم ببینید.

خوشحال می شم نظرات شما رو هم بدونم.

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 | موضوع: متفرقه
 نتیجه مسابقه "از سال تحویل تا سیزده به در"!!!!
قبل از هر چیز بگم که عنوان این پست رو تحت تاثیر مسابقات و برنامه های خنک تلویزیون انتخاب کردم!!!
پس از بررسی های فراوان "یه آشنا" به عنوان برنده انتخاب شد!

جواب ایشون : "نتیجه اینکه خوب شد تو اون خواب آلودگی فقط کفشتو واکس زدی. وگرنه اگه مثلا میخواستی لباستو اتو بزنی، یقینا خونه رو به آتیش میکشیدی" 

دوستانی هم که برنده نشدن ناراحت نباشن! به زودی مسابقاتی جذاب تر با جوایزی نفیس تر برگزار میشه!البته حق اعتراض دارن!

در پایان جا داره از زحمات خودم و بقیه داوران تشکر کنم!

پس تا مسابقات آینده خدانگهدار

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 | موضوع: متفرقه
 و خدایی که در این نزدیکیست
پیرزنی در خواب به خدا گفت: خدایا من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟
ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند!
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست!
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید، از او خواست تا از سرما پناهش دهد. ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه بازگشت.
نزدیک غروب باز در خانه به صدا در آمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس به عجله به سوی او دوید، در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود! زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش کمی غذا بخرد.
پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.
شب شد! ولی خدا نیامد! پیرزن ناامید شد و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت : خدایا ، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می آیی؟ جواب آمد که :

خداوند سه بار به خانه ات آمد و تو هر سه بار در را بر روی او بستی!!!!
نوشته شده توسط علی در شنبه چهارم فروردین 1386 | موضوع: متفرقه
 ساقیا آمدن عید مبارک بادت
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه یکم فروردین 1386 | موضوع: متفرقه
 حکایت
تو اين پست مي خوام يه حكايت شنيدني رو واستون نقل كنم! خوشحال ميشم نظر شما رو هم بدونم! اصلا موافق هستيد؟
اين حكايت از حضرت مسيح (ع) نقل شده :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار. روزي براي كار در باغش به كارگراني نياز داشت. بنابر اين پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و تمام كارگران موجود در ميدان را اجير كرد و آورد.
آنها در باغ مشغول به كار شدند. كارگراني كه در ميدان نبودند اين موضوع را شنيدند و آنها نيز به باغ آمدند. گرچه اين كارگران تازه وارد غروب بود كه به باغ رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد.
شبانگاه هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود او همه كارگران را جمع كرد و به همه آنها دستمزد يكساني داد. معلوم است آناني كه از صبح به كار مشغول بودند آزرده شدند و گفتند:
اين بي انصافي است، چه مي كنيد آقا؟! ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيده اند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آنها كه اصلا كاري نكرده اند.
مرد ثروتمند خنديد و گفت : به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟ كارگران يكصدا گفتند: نه، آنچه را شما به ما پرداخته ايد بيشتر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين انصاف نيست كه كساني كه دير رسيدند و كاري نكردند، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم.
مرد گفت : من به آنها بخشيدم زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم، چيزي از دارايي من كم نمي شود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقعتان مزد گرفته ايد، پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم،‌ بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن، بسيار دارم. من از سر بي نيازيست كه مي بخشم.
حضرت مسيح گفت:
بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است پيدايشان مي شود. اما همه يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند. شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد، بلكه دارايي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند، نه كار ما. از غناي ذات الهي، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد.
بهشت ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين تنگ نظر ها بر پا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.

                                  حربه ضعيفان شكايت است.
نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 | موضوع: متفرقه
 شروع
سلام
برای چندمین دفعه دارم استارت می زنم برای وبلاگ نوشتن! اولین دفعه آخرای تابستون 80 بود! با یه وبلاگ تو blogspot شروع کردم! اون موقع هنوز google نخریده بودش! مثل خیلی های دیگه من از طریق حسین درخشان با پدیده وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنا شدم! واسم جالب بود! هرچند چیز زیادی ننوشتم تو اون وبلاگ ولی تجربه خیلی خوبی بود!

چند ماه گذشت! فروردین سال 82 بود که دومین وبلاگ خودم رو استارت زدم ولی ایندفعه تو blogsky! یادم نمیره روز شنبه امتحان شیمی داشتم! اونم سال دیپلم!  پنجشنبه تصمیم گرفتم یه قالب واسه وبلاگم بسازم!از صبح نشستم تا ساعت 8 شب تمومش کردم! به نظر خودم خیلی شیک از آب در اومده بود!  حیف که تو تغییر سیستم blogsky از بین رفت!
گاهی وقتا تو این وبلاگ می نوشتم! ولی الان پسوردش رو فراموش کردم! هیچجوری هم نتونستم بازیافت کنم!

امیدوارم این دفعه وبلاگم گم نشه تو گذشت زمان!

راستی نظرتون در مورد وبلاگای قبلیم چیه؟!

 

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 | موضوع: متفرقه