اما حالا به این نتیجه رسیدم دردای جسمی آدم هم می تونه تحت تاثیر بودنش کم بشه.
و چقدر ارزشمند هستند این آدم ها...
اعتراف میکنم
اعتراف میکنم که ضعیف هستم،
ضعیف در مقابل کسانی که دوستشان دارم.
فعلا اینو می نویسم که تو تابستون هم یه پستی گذاشته باشم تا از اوقات فراقتم به بهترین نحو استفاده کرده باشم! حالا با این پست خوشحالم که تابستونم به بطالت نگذشته!
شانس آوردم وگرنه اگه این چند روز باقی مونده هم میگذشت چیزی برام نمی موند به جز یه عمر حسرت!
خب همین دیگه!
من رفتم تا به زودی که برگردم و باز بگم من برگشتم!
1- عبارت ششکلمهای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)
2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.
3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.
جمله من : چگونه است که نیستی٫ اما ماندی؟!
پنج نفری رو که دعوت می کنم:
خب نمی گم من غلطی کرده ام اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اونجا بود که گفت مرده شو همه دنیا و آدمای کثافتش رو ببره. گفت دلش می خواد که یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از این جور مسافر ها زیاد دیده بودم. توی بزرگ راه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی برگرده. گفت شوهره یه لات بی سر و پا بوده و الان دو ساله که او و سه تا بچه ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمی گرده. بهش گفتم اگه این حرف ها رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه ای نمی خوام. گفتم ش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمونم می خواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحظه به حرف هایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم: عباس! حالا وقتشه. پرسید: "گفتی واسه ی چی این کار رو می کنی؟" گفتم: "برای رضای خداوند." بعد یکهو ریسه رفت. آنقدر بلند بلند خندید که پیشونی ش خورد به داشبورد ماشین. گفتم ش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم. گفت اتفاقا خیلی هم خنده دار بود. واقعا که خنده دار بود. گفت چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره خندش گرفت. بعد جدی شد و گفت: "مشکل من و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون." بعد چادرش رو روی شانه ش انداخت و گفت: "ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم این طوری خدای تو هم راضی راضی باشه. قبوله؟" توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده ای؟ آینه کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت: "یه چیزهایی شنیده م اما چیز زیادی ندیده م ،اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی ها رو می شناسم که هیچی از خداوند نشنیده ند. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده." بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت: "اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت ها رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم." بعد بغضش گرفت. گفت: "اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم میرم خرید." کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چی تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمونش این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت: " از طرف من روی ماه خداوند را ببوس!"
چند خیابان که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه اون زنه نداشت.حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقت ها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وزوز مگس یا ناله جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه م کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه پیاده رو می اومد.رفتم کنار پیاده رو و گوش هام رو تیز کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم.انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچی دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تکه ای غذا توی دهنش بود و اون رو رها نمی کرذ. دستم رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف تر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مامانشون وایساده بودند.
مصطفی مستور
پی نوشت: اگه فردا حراست منو گرفت به بچم بگید بابات یه قهرمان بود!
دروغ که کنتور نداره!
می خواهم به این برادر روشنفکرم، خواهر روشنفکرم، تحصیلکرده ی مترقی منطقی بیزار شده از مذهب بگویم:
خداوندی را که تو می گویی واضع دینی است که بشریت را تخدیر کند و از مسئولیت شخصی باز دارد و انسانها را وادار کند که نذر کنند و به او تملق بگویند، خدای اسلام نیست.توحید تنها یک نظریه ی ما وراءطبیعی ایده آلیستی نیست، تنها به این معنی که عقیده داشته باشیم که خدا در هستی یکی است و بیشتر نیست، نیست. توحید در عین حال یک جهان بینی است. یک بینش "تاریخی" و "اجتماعی" و "بشری" است، زیر بنای وحدت هستی و وحدت نژادی و طبقاتی است. نفی کننده ی شرک قومی و فکری و گروهی و انسانی است!
خدای اسلام دوستدار "عزت"، "علم"، "آهن"، "جهاد"، "مسئولیت"، "اراده ی انسانی"، "آزادی"، "ثروت" و "تمدن" و "تسلط انسان بر طبیعت" است. انسان امانتدار اوست، حامل "روح او"، "جانشین او در زمین" و "مسجود همه ی فرشتگان او" است!
انسان دوست اوست. ذلت؟! انسان را دعوت می کند که: "خلق و خوی خدا بگیرید"!(تخلّقوا باخلاق الله). این دعوت به ذلت است؟
در تشیع خدا عادل است. به این معنی که جهان بر پایه ی عدل است، چون خدا خالق این جهان است و هستی تجلّی او و نظام هستی تجلّی اراده ی او است و چون جامعه بر اساس نظام و ناموس خلقت است، جامعه ی درست و طبیعی ناچار باید بر اساس عدالت باشد، زندگی انسان تجلّی اراده ی خاص خداوندی باید باشد که عادل است، پس "خدا عادل است" به این معنی است که عدل یک جهان بینی است، به این معنی است که اگر جامعه بر اساس عدل نیست، جامعه ی بیمار گونه ی ضد شیعی و ضد مذهبی است، غیر طبیعی و انحرافی است و محکوم به زوال. و مخالف با نظام کائنات.
این معنی عدل است، خدا عادل است یک بحث متافیزیکی و فلسفی و بی ارتباط با زندگی و جهان و بیگانه با ظلم و عدل جامعه ی بشری نیست. بر عکس، خدا عادل است یعنی عدل یک صفت خدایی است، یعنی نظام عدل تنها نظام توحیدی و مذهبی است، یعنی عدل زیر بنای وجود، طبیعت، جامعه و روابط انسانهاست.
شیعه که در تاریخ همواره قربانی ستم بوده است [زیرا همواره با ظلم و نابرابری و تجاوز می جنگیده است] عدل را اصل مذهب خویش می گیرد.
این "عدل" مثل امروز تنها یک عقیده ی متافیزیکی و بحث فلسفی و سرگرمی علما و حکما نبوده است، شعار مبارزه با ظلم بوده است.
نباید زیادی گرم یا سرد باشه! سر و صدا نباید باشه توش! دیگه نورش خوب باشه و .....
یکی از این چیزایی که گفتم محیطی نسبتا آروم بود! منظورم از آروم سکوت مطلق نیست! سر و صدای زیادی و آزاردهنده نباید باشه تو محیط! موسیقی از بعضی جهات می تونه خیلی خوب باشه همراه درس خوندن! می تونه به آدم آرامش بده و یا نویز محیط رو بگیره! واسه همین من امروز ۴ تا آهنگ بی کلام رو اینجا می زارم که اگه خواستین دانلود کنید و در زمان درس خوندن یا هر وقت دیگه که خواستین گوش کنید! البته اینایی که گذاشتم گلچینی از چند تا آلبومه! اگه خوشتون اومد بگین بازم بزارم!
لازم به ذکر بید که من بر اساس علاقه شخصی اینا رو اینجا گذاشتم! یعنی به ترتیب دوست داشتن!
یعنی اینکه اولی قشنگتره بعد دومی و همین طور تا آخری!!!
بازم توضیح بدم؟!!
چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که وقتی یه بچه دبیرستانی بودم ٫ خیلی از الان که دانشگاه میام "دانشجو"تر بودم! اگه به یه چیز علاقه داشتم می رفتم دنبالش و یاد می گرفتم! تقریبا میشه گفت هرچی الان بلدم٫ حداقل شروعش از دبیرستان و یا حتی راهنمایی بوده! دوم راهنمایی که بودم رفتم دنبال QBasic! تو دبیرستان واسه مسابقه طراحی بهترین وبسایت مدارس HTML یاد گرفتم! تابستون دوم دبیرستان رو کامل گذاشتم واسه المپیاد کامپیوتر! خیلی به نتیجه امیدوار بودم و با اینکه به دلیل یه اتفاق فوق العاده بد که چند روز قبل از مرحله اول واسم افتاد نتونستم تو مرحله اول حتی شرکت هم بکنم و خیلی حالم گرفته شد٫ ولی واسه بعدنا خیلی به دردم خورد!!!...
گذشت و گذشت تا اومدم دانشگاه! مثل همه بقیه خوشحال بودم که دیگه "دانش آموز" نیستم و شدم "دانشجو"! دیگه یک سری از محدودیت هایی که به واسطه دانش آموز بودم داشتم تموم شده بود! ترم اول خیلی اکتیوتر از الان بودم! واسه تنها درس تخصصی اون ترم چند تا اسلاید درست کردم که استاد به بچه ها نشون بده! تمرین ها رو خیلی مرتب و تایپ شده تحویل می دادم! حتی واسه پروژه آز کامپیوتر خیلی بیشتر از پروژه مهندسی نرم افزار وقت گذاشتم و واقعا از خودم راضی بودم!
ولی جو طوری بود که بهم کمک کرد تا با یک سیر نزولی کم کم از قبل هم دانش آموزتر بشم و حتی این اواخر دیگه دانش آموز هم نیستم! فقط می رم دانشگاه٫ با بچه ها خوشیم! میگیم می خندیم! آخر ترم هم یه جزوه پیدا می کنیم و کپ می زنیم و امتحان میدیم! یه ۱۰ ۱۱ هم میاریم و خداحافظ شما!!! این که می گم جو بهم کمک کرد منظورم این نیست که فقط جو دانشگاه باعث این نزول شد! اتفاقا دلیل اصلیش خود من بودم! جو فقط نقش کاتالیزوری داشته!!! حالا باز چند وقتیه تصمیم گرفتم آدم بشم! برنامه ریزی هایی هم کردم! ولی هنوز عملیش نکردم! تنها دلیلش هم تنبلی خودمه! حالا هم که مثلا زمان امتحانا هست و بهانه دارم واسه شروع نکردن! ببینیم بعد از امتحانا چند مرده حلاجم!!!
دعام کنید!
پی نوشت: یکی از دوستان ازم خواسته در مورد نحوه درس خوندن تو این چند روز فرجه ها مطلب بنویسم!!! من نمی دونم از کجا فهمیده که من یه زمان هایی مشاور آموزشی بودم!!! واسه کنکور یه برنامه ریزی درسی انجام داده بودم که همون زمان گذاشتم تو وبلاگ قبلیم!!! با کمی تغییرات الان هم قابل انجامه!!! اینجا بخونیدش!!! برنامه ریزی درسی قسمت اول
ماجرای کنکوری شدن من هم خالی از لطف نیست خوندنش!!! اینجا بخونیدش!!
این کتاب را آن روزی که به "حیله دشمن" و به "جهل دوست"، "لایش" را بستند، "لایه"اش مصرف پیدا کرد و وقتی "متن"ش متروک شد، "جلد"ش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را -که "خواندنی" نام دارد- دیگر نخواندند، برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی به کار رفت، از وقتی که دیگر درمان درد های فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه... شد، و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر، در خواب گذاشتند و بالاخره، اینکه می بینی، اکنون در خدمت اموات قرارش دادند و نثار ارواح گذشتگانش می کنند و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد! ....
نظرتون رو بنویسین خوشحال میشم!

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بر بندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
چو منصور از مراد آنان که بر دارند بردارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر در بند درمانند در مانند
این غزل زیبای حافظ با صدای استاد شجریان فوق العاده زیباتر هم میشه!
اگه تا حالا نشنیدین پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید.
پی نوشت: البته بعضی جاهای این تصنیف رو همایون خونده!
۱- دسته اول
۲- دسته دوم
و از همه مهمتر دسته سوم!
بعضی گویند شادی از غم عظیم تر است
بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپزیرند.
آن ها با هم نزد تو می آیند
و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است، به یاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.
و همانا که تو چون دو کفه ترازو میان شادی و غم آویخته ای.
وتنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی تو را بر میدارد تا زر و نقره خویش را بسنجد،
در آن هنگام به ناچار دو کفه غم و شادی تو بالا و پائین می رود.
از کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران
خوشحال می شم نظرات شما رو هم بدونم.
جواب ایشون : "نتیجه اینکه خوب شد تو اون خواب آلودگی فقط کفشتو واکس زدی. وگرنه اگه مثلا میخواستی لباستو اتو بزنی، یقینا خونه رو به آتیش میکشیدی"
دوستانی هم که برنده نشدن ناراحت نباشن! به زودی مسابقاتی جذاب تر با جوایزی نفیس تر برگزار میشه!البته حق اعتراض دارن!
در پایان جا داره از زحمات خودم و بقیه داوران تشکر کنم!
پس تا مسابقات آینده خدانگهدار
چند ماه گذشت! فروردین سال 82 بود که دومین وبلاگ خودم رو استارت زدم ولی ایندفعه تو blogsky! یادم نمیره روز شنبه امتحان شیمی داشتم! اونم سال دیپلم!
پنجشنبه تصمیم گرفتم یه قالب واسه وبلاگم بسازم!از صبح نشستم تا ساعت 8 شب تمومش کردم! به نظر خودم خیلی شیک از آب در اومده بود!
حیف که تو تغییر سیستم blogsky از بین رفت!
گاهی وقتا تو این وبلاگ می نوشتم! ولی الان پسوردش رو فراموش کردم! هیچجوری هم نتونستم بازیافت کنم!
امیدوارم این دفعه وبلاگم گم نشه تو گذشت زمان!
راستی نظرتون در مورد وبلاگای قبلیم چیه؟!