تبليغاتX
!روزمرگیهای من
 پرواز

یه بعد‌از‌ظهر گرم تابستونی بود.پشت یکی از پنجره‌ها که به حیاط دید داشت وایساده بودم و منتظر اومدنش بودم. از دور که دیدمش رفتم لیوانی رو که واسش آورده بودم پر از آب کردم و گذاشتم جلوی پنجره و بیرون پنجره رو نگاه کردم، اما نبود!

دویدم طرف پله‌ها! دیدمش که داشت میومد بالا، اما اون منو ندید. برگشتم لیوان رو برداشتم و پشت دیوار قایم شدم. وقتی رسید بالا، پریم جلوش و گفتم سلام! کمی ترسید! لیوان آب رو گرفتم جلوش! لیوان رو ازم گرفت و به صورتم نگاه کرد. شاید منتظر بود چیزی بگم، اما من لال شده بودم انگار، فقط چشام بودن که زل زده بودن به صورتش و قلبم که داشت از جا کنده می‌شد.

آب رو تا نصفه خورد و با لحنی بچه‌گانه گفت مرسی، داشتم از تشنگی می‌مردم.

من همچنان خیره بودم بهش و لبخند بود که روی لبام جاری! لیوان رو بهم داد و گفت بریم سر درس که فردا امتحان داریم. با تکون سر گفتم باشه، ولی من دیگه روی زمین نبودم...

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 | موضوع: دلتنگی
 درد بی درمان
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند

پی‌نوشت‌:‌روز معلم مبارک

نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 | موضوع: دلتنگی