داشت بارون میومد٫ مثل همیشه رفتم زیر بارون و شروع کردم به قدم زدن! داشتم کیفور میشدم که یهو به یاد ماهیهای سفره هفتسین افتادم! تنگ تنگشون رو آوردم و گذاشتم وسط حیاط. آخه شنیده بودم ماهیها هم عاشق میشن...
لرزم گرفته بود. خواستم ماهی ها رو هم با خودم بیارم تو که گربه نخوردشون٫ اونا اما با چنان شوقی توی آب شنا میکردن که حیفم اومد عاشقانشون رو خراب کنم! دیدم حتی اگه خورده بشن بهتر از روزمرگیه!
ببار ای بارون٫ ببار

نوشته شده توسط علی در دوشنبه دهم فروردین 1388 | موضوع: روزانه