تبليغاتX
!روزمرگیهای من

!روزمرگیهای من

یادداشت های گاهانه نویسنده

خب از اینجا کوچ کردم! هر کی اومد اینجا رو لینک زیر کلیک کنه تا بیاد اونجا!:دی

اینجا

+ نوشته شده در  2011/10/26ساعت 18:6  توسط علی  | 

اون زمانی که وبلاگ رو باز کردم نه فیس‌بوک بود و نه توییتر! تنها راه برای گفتن حرفا وبلاگ بود. بعد کم‌کم اونا فراگیر شدن و دیگه وبلاگ کمرنگ شد تا اینکه... 

درسته که از آخرین پستم بیشتر از یک سال میگذره، اما اصالت وبلاگ هنوز بیشتر از جاهای دیگست. تصمیم دارم جفایی که این مدت به وبلاگم کردم رو جبران کنم.

اما برای شروع هرکی اینو میبینه یه کامنت بذاره که ببینم چند تا خواننده باقی مونده الان!:دی

با تشکر فراوان 

+ نوشته شده در  2011/10/22ساعت 21:23  توسط علی  | 

هشت سال پیش در چنین روزی برای اولین دفعه وبلاگ‌نویسی رو تجربه کردم! 
+ نوشته شده در  2010/9/16ساعت 0:43  توسط علی  | 

خیلی دلم میخواد اینجا بنویسم. خیلی حرف دارم، اما حوصلشو نه! 

دعا کنید حوصلش که میاد، حرفاش نره!

+ نوشته شده در  2009/11/14ساعت 16:25  توسط علی  | 

سیزن ۲ اپیزود ۳

بیننده: چقدر بازیگراش شبیه سیزن ۱ هستن!!!

+ نوشته شده در  2009/9/30ساعت 1:7  توسط علی  | 

تا چند وقت پیش فکر می کردم بودن یه فرد خاص فقط می تونه دردای روحی آدم رو تسکین بده.

اما حالا به این نتیجه رسیدم دردای جسمی آدم هم می تونه تحت تاثیر بودنش کم بشه.

و چقدر ارزشمند هستند این آدم ها...

+ نوشته شده در  2009/7/16ساعت 2:30  توسط علی  | 

اعتراف می‌کنم

اعتراف می‌کنم که ضعیف هستم،

ضعیف در مقابل کسانی که دوستشان دارم.


+ نوشته شده در  2009/6/19ساعت 1:20  توسط علی  | 

یه بعد‌از‌ظهر گرم تابستونی بود.پشت یکی از پنجره‌ها که به حیاط دید داشت وایساده بودم و منتظر اومدنش بودم. از دور که دیدمش رفتم لیوانی رو که واسش آورده بودم پر از آب کردم و گذاشتم جلوی پنجره و بیرون پنجره رو نگاه کردم، اما نبود!

دویدم طرف پله‌ها! دیدمش که داشت میومد بالا، اما اون منو ندید. برگشتم لیوان رو برداشتم و پشت دیوار قایم شدم. وقتی رسید بالا، پریم جلوش و گفتم سلام! کمی ترسید! لیوان آب رو گرفتم جلوش! لیوان رو ازم گرفت و به صورتم نگاه کرد. شاید منتظر بود چیزی بگم، اما من لال شده بودم انگار، فقط چشام بودن که زل زده بودن به صورتش و قلبم که داشت از جا کنده می‌شد.

آب رو تا نصفه خورد و با لحنی بچه‌گانه گفت مرسی، داشتم از تشنگی می‌مردم.

من همچنان خیره بودم بهش و لبخند بود که روی لبام جاری! لیوان رو بهم داد و گفت بریم سر درس که فردا امتحان داریم. با تکون سر گفتم باشه، ولی من دیگه روی زمین نبودم...

+ نوشته شده در  2009/5/3ساعت 1:11  توسط علی  | 

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند

پی‌نوشت‌:‌روز معلم مبارک

+ نوشته شده در  2009/5/2ساعت 0:12  توسط علی  | 

داشت بارون میومد٫ مثل همیشه رفتم زیر بارون و شروع کردم به قدم زدن! داشتم کیفور می‌شدم که یهو به یاد ماهی‌های سفره هفت‌سین افتادم! تنگ تنگشون رو آوردم و گذاشتم وسط حیاط. آخه شنیده بودم ماهی‌ها هم عاشق می‌شن...

لرزم گرفته بود. خواستم ماهی ها رو هم با خودم بیارم تو که گربه نخوردشون٫ اونا اما با چنان شوقی توی آب شنا می‌کردن که حیفم اومد عاشقانشون رو خراب کنم! دیدم حتی اگه خورده بشن بهتر از روزمرگیه! 

ببار ای بارون٫ ببار

+ نوشته شده در  2009/3/30ساعت 16:50  توسط علی  |