تبليغاتX
!روزمرگیهای من
 اعتراف

اعتراف می‌کنم

اعتراف می‌کنم که ضعیف هستم،

ضعیف در مقابل کسانی که دوستشان دارم.


نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 | موضوع: متفرقه
 پرواز

یه بعد‌از‌ظهر گرم تابستونی بود.پشت یکی از پنجره‌ها که به حیاط دید داشت وایساده بودم و منتظر اومدنش بودم. از دور که دیدمش رفتم لیوانی رو که واسش آورده بودم پر از آب کردم و گذاشتم جلوی پنجره و بیرون پنجره رو نگاه کردم، اما نبود!

دویدم طرف پله‌ها! دیدمش که داشت میومد بالا، اما اون منو ندید. برگشتم لیوان رو برداشتم و پشت دیوار قایم شدم. وقتی رسید بالا، پریم جلوش و گفتم سلام! کمی ترسید! لیوان آب رو گرفتم جلوش! لیوان رو ازم گرفت و به صورتم نگاه کرد. شاید منتظر بود چیزی بگم، اما من لال شده بودم انگار، فقط چشام بودن که زل زده بودن به صورتش و قلبم که داشت از جا کنده می‌شد.

آب رو تا نصفه خورد و با لحنی بچه‌گانه گفت مرسی، داشتم از تشنگی می‌مردم.

من همچنان خیره بودم بهش و لبخند بود که روی لبام جاری! لیوان رو بهم داد و گفت بریم سر درس که فردا امتحان داریم. با تکون سر گفتم باشه، ولی من دیگه روی زمین نبودم...

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 | موضوع: دلتنگی
 درد بی درمان
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند

پی‌نوشت‌:‌روز معلم مبارک

نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 | موضوع: دلتنگی
 باران خلاف نیست
داشت بارون میومد٫ مثل همیشه رفتم زیر بارون و شروع کردم به قدم زدن! داشتم کیفور می‌شدم که یهو به یاد ماهی‌های سفره هفت‌سین افتادم! تنگ تنگشون رو آوردم و گذاشتم وسط حیاط. آخه شنیده بودم ماهی‌ها هم عاشق می‌شن...

لرزم گرفته بود. خواستم ماهی ها رو هم با خودم بیارم تو که گربه نخوردشون٫ اونا اما با چنان شوقی توی آب شنا می‌کردن که حیفم اومد عاشقانشون رو خراب کنم! دیدم حتی اگه خورده بشن بهتر از روزمرگیه! 

ببار ای بارون٫ ببار

نوشته شده توسط علی در دوشنبه دهم فروردین 1388 | موضوع: روزانه
 سال جدید
گفتم چون سال داره نو میشه٫ منم یه دستی به سر و روی این وبلاگ بکشم و یه چیزی بنویسم که خواننده های عزیز فک نکنن ما مردیم! 

عید همه مبارک


نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 | موضوع: روزانه
 نوستالژی
  زندگی منشوری ست در حرکت دوار، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگ های بدیع و دلفریب اش، آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.

این مجموعه دریچه ای ست به سوی داستان زندگی ...

یادش به خیر!

پی نوشت: دلم بد جوری گرفته!

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هفتم آذر 1387 | موضوع: دلتنگی
 آرایشگاه
در ابتدا بر خودم لازم می دونم مراتب اعتراض خودم رو از وضعیت اینترنت دانشگاه و همینطور سایت بلاگفا اعلام بکنم.
و اما بعد...

دیشب برای دادن صفا به کله عزیز خود به «آرایشگاه» | «پیرایشگاه» | «سلمانی» مراجعه نموده بودم. در حینی که آقاهه داشت روی کله من عملیات انجام میداد به یاد گذشته افتادم. من از روزی که پا به این جهان فانی گذاشتم از آرایشگاه می ترسیدم. شدت این ترس نامعلوم به حدی بود که حتی سریال آرایشگاه زیبا هم برای غلبه بر آن کاری از پیش نبرد. یادش به خیر تا کلاس اول دوم راهنمایی تو خونه و توسط پدر یا دایی عزیز موهام کوتاه میشد! البته نه که پا نگذاشته باشم تو آرایشگاه! چرا، چند دفعه در معیت خواهران عزیز در عنفوان کودکی رفته بودم آرایشگاه٫ منتها برای سیر آفاق! خلاصه نمی دونم چی شد که آشتی کردم و ماهی یه بار میرم پیشش! البته لازم به ذکر می باشد که دایی من در زمینه آرایشگری تخصص زیادی دارد و حتی چند دفعه به رنگ آمیزی موی مادر و یکی از خواهران عزیزمان همت گمارده است!

پایان پیام

پی نوشت:
1.دیروز مرتکب یک دستگاه تصادف شدیم که البته قصور از رقیب بود!
2. مجددا مراتب اعتراض خود را به وضعیت موجود در مقوله اینترنت اعلام داشته آن را به شدت محکوم می نمایم!
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه ششم آذر 1387 | موضوع: روزانه
 شب بخیر کوچولو
سلام بچه های گل توی خونه. خوبین؟ خوشین؟ دماغاتون چاقه؟ خب، خدا رو شکر
قصه ای که امشب می خوام براتون تعریف کنم اسمش هست : تصمیم کبری! کبری یه دختر خوب زرنگ بود مثل شماها! اما یه کم شلخته بود! کبری قصه ما به خوندن زبان انگلیسی خیلی علاقه داشت! برای همین مامانش براش کتاب504 رو خریده بود.
یه روز که کبری توی اتاقش بود مامان صداش کرد!
مامان: کبری جان بیا اینجا باهات کار دارم عزیزم.
رفعت خانم (همسایشون) اومده بود خونشون!
کبری: سلام
رفعت خانم: سلام به روی ماهت، خوبی کبری جون؟
کبری: خوبم، ممنون.
مامان: رفعت خانم می خواد واسش از روی کتاب زبانت بخونی!
رفعت خانم: آره کبری جون، مامانت برام تعریف کرده مثل بلبل انگلیسی صحبت می کنی.
کبری: نه بابا اونقدا هم خوب نیست، ولی باشه الان می رم کتابمو میارم!
بچه های خوب توی خونه، کبری رفت توی اتاقش. اما هر چی دنبال کتابش گشت، اونو پیدا نکرد. به نظر شما کتاب کبری کجا بود؟!
همینجور که کبری داشت دنبال کتابش میگشت یهو یادش اومد که دیروز عصر رفته بود زیر درخت سیب توی حیاطشون و کتابشو هم با خودش برده بود که بخونه! اما یادش رفته بود بیارتش تو! کبری پرید توی حیاط. اما بچه های گل، کتابش خیس خیس بود! آخه دیشبش بارون اومده بود! کبری همونجا تصمیم گرفت که دیگه وسایلشو همیشه بزاره سر جاش!
خب بچه ها برین بخوابین دیگه! فقط همیشه یادتون باشه وسایلتون رو جایی بزارین که بعدا گم نشه، یا آسیب نبینه. آفرین دخترا و پسرای گلم. تا یه شب دیگه و قصه دیگه شما رو به خدا می سپارم. خدااااااااااا نگهدار



گنجشک لالا، سنجاب لالا
آمد دوباره مهتاب بالا
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی...
جنگل لا لا لا لا
برکه لا لا لا لا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
لالا لالالایی لا لالایی لا


عکس های مرتبط:





نوشته شده توسط علی در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 | موضوع: روزانه
 آب
سلام
چند شب پیش از اونجاییکه خیارشورمون تموم شده بود٫ خیار شور خریدم! قبلا توضیح بدم که خیار شور از بچگی علاقه ویژه ای به من داشت و خلاصه عاشق من بود.
از این واقعه (خرید خیارشور) چند ساعتی میگذشت و ساعت حدودای ۱۲.۳۰ اینا بود که وارد آشپزخونه شدم و طبق عادت مالوف یک عدد خیار شور را در دهان نهاده و خوشحال و خندان شروع به خوردن نمودم! شیر آب هم داشت چیکه میکرد٫ اما من توجهی به آن نکردم. هنوز ثانیه ای از شروع این ماجرا نگذشته بود که احساس کردم یک فلفل قرمز تو دهنمه! در ابتدای امر فکر کردم در اشتباه به سر می برم! اما دیدم نه اشتباهی در کار نیست!
پس پریدم یه تیکه نون برداشتم تا با اضافه شامی که مونده بود بخورم٫ بلکه مزه دهنم به حالت عادی برگرده! لقمه رو که شروع کردم به جویدن دیدم دهنم داره تیز تر میشه! این که از اون خیار شور هم تیز تر بود!!! در این لحظه سعی کردم تمرکزم رو از دست ندم و ببینم بهترین راه چیه؟ نتیجه این بود: هیچ چیزی بهتر از آب نیست! در نتیجه آب خوردم و خوب خوب شدم!

حالا بیاین نتایجی رو که میشه از این خاطره گرفت با هم مرور کنیم تا دیگه کسی دچار این قبیل مشکلات نشه!

۱. در هنگام خرید خیار شور مطمئن شوید که فروشنده به اشتباه خیار تیز به شما نیندازد.
۲. اگر دیدید جایی شیر آبی چکه می کند٫ حتما آن را محکم کنید و اگر باز هم چکه میکرد به یک لوله کش مراجعه نمایید.
۳. قبل از خوردن هر چیز حتما آن را بچشید.
۴. مورد ۲
۵. در این لحظات دست و پای خودتون رو گم نکنید٫ مثلا اگه من یه مقدار هول شده بودم پارچ آب رو اشتباهی روی سرم خالی می کردم!
۵. آب مایه حیات است.
۶. در مصرف آب صرفه جویی کنید.

در پایان لازم می دونم از شرکت آب و فاضلاب کشور و به خصوص مهندس جویای نام مدیر عامل آب و فاضلاب کشور که اسپانسر و پشتیبان این پست بود تشکر کنم٫ چرا که اگر حمایت های بی دریغ این عزیزان نبود ما شاهد این پست نبودیم.
همینطور خانواده عزیزم و به خصوص مادرم که در طول این مدت دوری من را تحمل کردند و همیشه پشتیبان من بودند.

تهیه شده در گروه آموزشی وبلاگ

پایان


نوشته شده توسط علی در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 | موضوع: روزانه
 خواب شیرین
 ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد  
                          در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله                                        
                         درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد 

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد  
                        شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت، یارب حلال بادا          
                        صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را               
                        وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت         
                        با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی 
                        گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا   
                        مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد
 
حزین لاهیجی
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هشتم آبان 1387 | موضوع: متفرقه