درسته که از آخرین پستم بیشتر از یک سال میگذره، اما اصالت وبلاگ هنوز بیشتر از جاهای دیگست. تصمیم دارم جفایی که این مدت به وبلاگم کردم رو جبران کنم.
اما برای شروع هرکی اینو میبینه یه کامنت بذاره که ببینم چند تا خواننده باقی مونده الان!:دی
با تشکر فراوان
اما حالا به این نتیجه رسیدم دردای جسمی آدم هم می تونه تحت تاثیر بودنش کم بشه.
و چقدر ارزشمند هستند این آدم ها...
یه بعدازظهر گرم تابستونی بود.پشت یکی از پنجرهها که به حیاط دید داشت وایساده بودم و منتظر اومدنش بودم. از دور که دیدمش رفتم لیوانی رو که واسش آورده بودم پر از آب کردم و گذاشتم جلوی پنجره و بیرون پنجره رو نگاه کردم، اما نبود!
دویدم طرف پلهها! دیدمش که داشت میومد بالا، اما اون منو ندید. برگشتم لیوان رو برداشتم و پشت دیوار قایم شدم. وقتی رسید بالا، پریم جلوش و گفتم سلام! کمی ترسید! لیوان آب رو گرفتم جلوش! لیوان رو ازم گرفت و به صورتم نگاه کرد. شاید منتظر بود چیزی بگم، اما من لال شده بودم انگار، فقط چشام بودن که زل زده بودن به صورتش و قلبم که داشت از جا کنده میشد.
آب رو تا نصفه خورد و با لحنی بچهگانه گفت مرسی، داشتم از تشنگی میمردم.
من همچنان خیره بودم بهش و لبخند بود که روی لبام جاری! لیوان رو بهم داد و گفت بریم سر درس که فردا امتحان داریم. با تکون سر گفتم باشه، ولی من دیگه روی زمین نبودم...
لرزم گرفته بود. خواستم ماهی ها رو هم با خودم بیارم تو که گربه نخوردشون٫ اونا اما با چنان شوقی توی آب شنا میکردن که حیفم اومد عاشقانشون رو خراب کنم! دیدم حتی اگه خورده بشن بهتر از روزمرگیه!
ببار ای بارون٫ ببار